مذاکرات


امشب فکرکنم همه جای کشور بارندگی باشه..خداروشکر..مردم کشور بابت این بارش ها شادن.تواتاقم نشستم وصدای ریزش تند ومداوم بارون ازپشت پنجره می یاد.خداکنه هیچ بی خانمانی توخیابونا نباشه.اگه هم هست همین الان سرپناهی پیداکنه.

دیگه اینکه الان که ما توخونه هامون راحت نشستیم ، ظریف داره بااون حسودا حرف می زنه.

دلم براش می سوزه وقتی می بینم هی باید یه چهره مثبت ازخودش نشون بده هی خنده هی لبخند.خوب لب آدم دردمی گیره.هی هرهر کردن الکی.

ظریف مطمئنه که اینقدرخندش میاد؟

باید هم ماروراضی کنه هم اونا رو.هم خودشو هم خدارو.

سوال اینه که چرا بایدبه این نقطه واین جای حساس برسیم که یه نفرهمه باربیفته رودوشش وهمه پشت سرش دعا وسفارش و..

خودرو سازی می گه دیگه قطعه و ..نداره.صنایع دارویی می گه مواداولیه دارو نداره وپولم واسه واردات نداره.پوشاک یه چیزمی گه.لبنیات یه چیزمی گه..بانکها تحریم.سوخت تحریم..حسابها مسدود..

دیدید دوستان؟دیدید که اون طور نبودکه خودکفا باشیم واین طوره که محض سیاستم شده بایدباکشورهای دیگه ارتباط داشته باشیم؟

البته خوبی این مذاکرات این بود که فهمیدیم هیچ کشوری تاامتیازنگیره ، امتیازی به کشورمون نمی ده.

وا مصیبتاا

چندشب پیش مجری  شبکه رادیویی جوان به طنزمی گفت هرسیاستمداری که می ره چندسال بعدش مشخص می شه که سرلج ولج بازی بااین واون ، چه امتیازاتی به کشورای دیگه داده وکجاهای کشورو حراج کرده.

به نظرمن حتی اگه ظریف به نتیجه نرسه که احتمالشم زیاده بازم این خوبی رو داره که حداقل یه کم وجهه ایران تو دنیا بهتر شد -یاامیدوارم شده باشه- واین برای ایرانی های مقیم کشورای دیگه حتما بهتره .نه؟


اگه به توافق نمی رسیدیم وهمین خودمون بودیم وخدای خودمون ومنابع کشورخودمون، ولی هیچ مدیری دزدی نمی کرد وکسی به فکراختلاس نمی افتاد و..هیچ پزشکی کم فروشی نمی کرد دردرمانش وهیچ کارمندی اززیر کاردرنمی رفت وهمین طور الی آخر..اگه همه هم دل بودیم ..شاید تحمل تحریم ها آسون بود.


پ.ن:امروز اتفاقی افتادکه خیلی احساس گناه کردم، دقیقا درموردی که دیگری رونصیحت کرده بودم وکلی انتقاد واونم سکوت کرده بود، گرفتارشدم وهمون اشتباهو کردم.

احساس شرمندگی بسیاردارم..

راستی اگه یه وقتی فیلترشدم ، یه وبلاگ دیگه می زنم خیالتون راحت.

آهان:ظریف باعث اینم شدکه بچه های رشته علوم سیاسی احساس مفید بودن بهشون دست بده ویه آینده شغلی برای خودشون ببینن.اگه منم سیاستمداربودم الان یه سفرسوییس رفته بودم یه آب وهوایی عوض کرده بودم.

قدم های کوچیک کوچیک


بالاخره مشکل نرم افزاری کامپیوترمو حل کردمو وتونستم دوباره اتوکدو رو لپ تاپ نصب کنم.می خوام همه نقشه هامو سه بعدی کنم.ایشالا..

یعنی باید تا شنبه حداقل نصف این کارهارو بکنم.چون بااستاد قرارشو گذاشتم.

بعد حادثه برای موس ام دیروز کلی راه رفتم که تویه جای به نسبت ارزون تر خرید کنم.رسیدم :یکیش 40.000ویکی 35.000اونم چه موسی مال عهد قلقلک میرزا.یه کم باخودم فکرکردم وگفتم نه نمی شه که هرکدوم اندازه یه لنگه کفشن.حتما به ریال نوشتن.

ولی بازم نمی شد آخه من چندسال پیش موس خریده بودم 5تومن.بالاخره دیدم نه واقعا به  تومن بوده.انقدرررر تومغازه گشتم یه 25تومنیشو پیداکردم.

 فراسو .ایرانی .می گن بهترم هست.

وای وای چه گرونیه.تازه می خواستم لپ تاپ جونو عوض کنم.

این ماه بیمه ماشینم وهمین طور اکانت اینترنتم هم تموم می شه.تاهمین پارسال ازاینترنت دایل آپ استفاده میکردم.هرچیم دیگران بهم می گفتن ونصیحتم می کردن وحتی مسخرم می کردن عین خیالم نبود. ولی یک روز پاییزی دریک اقدام ناگهانی ودقیقا درعرض یک ساعت  اینترنتمو عوض کردم.وایمکس بابالاترین سرعت.ساعت 10سفارش دادم و11برام آوردن.

همش فکرمی کنم اینترنت دائم اعتیادآوره  وآدم تو خونه کارمفیدی باهاش نمی کنه ولی مدام سرگرمشه.

ولی نداشتنشم جوردیگری شاید دردسرباشه.

تووقت سفرکه اینترنتم سرعت نداره دقیقا انگاریه سوهان برداشتم ودارم روی روحم می کشم.


فکرمشغول چیزای مختلفه.

این وبلاگو دوست دارم دوست خوب افغانی ما

عطر


امروز یکی ازمدیرای طبقه بالا اومده بود بااین خانوم همکارمون کارداشت، یه آقای مسن بود بالهجه اصفهانی

همون دم درایستاد ، وقتی فهمید همکارمرخصیه گفت بهش بگید فردا چندتا مدرکو واسم بیاره بالا.

گفتم باشه ورفت.


وایی

اگه بدونید چه عطری زده بود.انقدرخوشبو که نگو..

بااینکه اصلا وارد اتاقم نشدولی تا چنددقیقه بعد رفتنشم بوی خوش توی اتاق مونده بود.


عطرها روخوب نمی شناسم.یعنی اسمشونو نمی دونم خوب.ولی بوش ملایم ودوست داشتنی بود.


خیلی عطر دوست دارم.

پیامبرهم یکی ازسه چیزی که ازدنیا انتخاب کرد، عطربود.

ولی تواسلام کلی اما واگر واسه عطر زدن گذاشتن.آدم تکلیف خودشو نمی دونه.

یعنی مردا عطربزنن وزنا نزنن؟

زنها که حس زیبایی شناختی وحساسیت ونیازشون به عطرخیلی بیشتره.


البته منظورم اون حجم ازعطرنیست که وقتی می زنی کلی آدمو دنبال خودت می کشونی.


شما عطرمی زنید؟

این کارا چیه؟


1.شام خوردم بانون بربری مونده.انقدربه نون علاقه مندم.مخصوصا ازنوع بربریش.مونده یاتازه.سنگک.تافتون.حتی نون های صنعتی.

دنیای بدون نون رو تصور کنید..چه دنیای عجیب وبی مزه ای..

تازه ساعت شامم روهم بردم عقب:هفت ونیم.

الکی گفتم چون رفته بودم جایی عقب افتاد .

رفته بودم یکی ازشرکت های شهرداری وبایه خانومی که بودجه نویس یکی از بخش ها بود صحبت  کردیم.خیلی وقت بود بایه آدم باسوادمالی صحبت نکرده بودم.

داشتیم یه مساله روحل میکردیم.زودتر ازمن به جواب رسید، تحسینش کردم.(البته تودلم).تازه به روز ترین بخش نامه های مالی،روهم داشت.الان چون ازحوصله شما خارج می شه نمی گم ولی من اصلا از وجودشونم خبرنداشتم.

آخه مثلا من مدعیم!!


2.دیشب هم بارون بارید..امروزم هوا خوب بود.به نظرم بهترازدیروز.


3.امروز صبح ماشین ودم شرکت پارک کردم ورفتم پیاده روی.ساعت تازه 7شده بود.خیابون کاملاخلوت بود.رفتم تو پیاده رو دیدم یه مردی ازروبرو داره می یادبایه قیافه عجیبی.دلم می خواست برگردم .به جز من واون نبودیم.گفتم اگه حرکت بدی کنه چه کارکنم:

یه کلاه بنفش شبیه شب کلاه روسرش.یه عینک قاب مشکی طبی  بزرگ روصورتش.شال گردن رو کامل پیچیده بود دور گردنش. قد بلندبود باچتر(انگارکه برف سرخ ازآسمون باریده ووسط چله زمستونیم.)

ازکنارم رد شدو گفت سلام خانوم ...

 جواب ندادم.بعد یه کم فکرکردم این صداروکجا شنیدم دیدم عهههه این که صدای همکارخودمونه.توفلان بخش مهندسی


خوب خانه آباد ها این قیافه ها چیه واسه خودتون درست میکنید آدم سرصبحی زهره ترک می شه.

صبا

 

 

ماکه برگشتیم...سلام علیکم.

هواهم انگاربهتره.البته بازباورود به کرج وهمینطورجلو اومدن ، آلوده بودن هوا رواحساس می کردم ولی ازاون روزا بهتره.

روز سفرم تا وقتی به سرحدات! قزوین رسیدیم، به نظرم هوا بدبودوسردردداشتم .همین آلودگی ها ماروبه فکرانداخت که به برگشت به گیلان فکرکنیم.

به خاطرهمین این بارخیلی ریزتربه همه چی نگاه میکردم(البته ما قبلا هم چندبارتصمیمی گرفتیم ولی هربار به دلیلی به هم خورده).یه سری معایب داشت:مثل بارون مداوم-بارون خوبه ولی دیگه هرچیزی حدی داره برادر ِ من، زیادشم آدمو افسرده می کنه.درآمد خیلی کمتر، نبودن دکترای متخصص وبیمارستانای مجهز(بالاخره سن وسالی ازمادرم گذشته)، رطوبت زیادهوا وتحریک بعضی بیماری ها ، دورشدن ازهمه دوستان ،دورشدن ازخیلی تفریحات، کوچیک بودن شهر، باکمال شرمندگی :لهجه مردم.نمی دونم ..فکرکنم اگه برم کم کم برام عادی شه ولی الان که به نظرم خیلی به چشم می اومد.

مخصوصا من یه لهجه خیلی ضایع تهرانی دارم، طوری که حتی خود تهرانیام مسخرم می کنن.صدام شبیه این دختر سوسولاست که تو عمرشون دست به سیاه وسفید نزدن.

بوخوداخودمم  نمی دونم چرا اینطوریه.تازه الان بهترشده نسبت به قدیم ..


بعدهم اینکه این پسرخاله ما دختردارشده بود.یعنی دخترش 5ماهه شده بود وتقریبا یه شکل وشمایل خوبی پیداکرده بودو یه غلتی چیزیم می زد(شدت علاقه منو به بچش فهمیدید؟).

آقا کل فامیل خونه اینا هواربودن وماروهم بازور می بردن.یهو سه چهارنفرهرکدوم ازیه طرف ، باهم شروع به قربون صدقه رفتن این بچه میکردن باصدای بلند.

وای وای وای ..این بچه هم می ترسید هی گریه می کرد.دوباره یه عده می ریختن سرش که گریشو بند بیارن.

دقیقا مثل این بچه ندیده ها ..دیوانه کرده بودن منو.می گفتم آخه من بدونم شماها مگه اجاقتون کوره خوب شماها هم بچه دارشید دیگه.چی کاربه کاراین خانواده بیچاره  دارید آخه..

تازه وقتی اونا آروم می شدن بچهه هی بادهنش صدادرمی آورد :قیو قیو قیو.

دوباره همه می ریختن سرش.


خوب دیگه مابریم بخوابیم.

باکمال بی میلی مدیرو در اوج رودربایستی انداختنش ، ازش اینقدر مرخصی گرفتیم.

فرداکه برگردیم، باید دوباره با بی پولی شرکت وتعدیل بچه ها ووام های خودمون که دنبالشونیم و..روبرو شیم.

راستی اون وام تعمیراته روگرفتیماا بی ضامن.

مسافرت


هواخیلی آلودست.مخصوصا امروز.یه بطری شیرخریدم وهی خوردم.یه مقدارآبلیمو .کلی مایعات.ولی باز سرگیجه ویه حس بدی.احساس می کنم ازهمه جا بوی دود میاد.

واقعا باید تعطیل می کردن.مخصوصا واسه بچه ها خطرناکه.


ازاین رو ماتصمیم گرفتیم برای یک هفته به مسافرت برویم.

الکی گفتم.قرارشو خیلی وقت پیش گذاشته بودیم.ولی یهویی این آلودگی هم پیش اومد.


راستی دقت کردید که من ، فروغ، ستایش، دایی یادگار، آقای چوپان وفاطمه شمالی هستیم؟


دوستان می بینید که وبلاگ ها درقرق ما می باشد.


ولی مثلا من تاحالانویسنده اراکی یایزدی ندیدم.اگه هم باشن یه گروه نیستن(الان فخرفروختم.)



فعلا خداحافظتون تا هفته آینده.

عزاداری هاتونم ایشالا قبول باشه.


آهان:من ختم آیه35 سوره نورو شروع کردم.کسی که بهم گفت گفت باید ازیه جمعه شروع کنی .بین نمازمغرب وعشا .10بار به مدت 60روز.

خیلی مجربه .من دودفعه ای که خوندم حاجت گرفتم واین بار، بارسوممه.شما هم امتحان کنید.البته اگه حاجتی دارید.

رجال سیاسی بیخ گوش ما


اگرگفتید ما باکدوم یک ازرجال سیاسی هم محلی  می باشیم؟


فکرکردید محله ما کم الکی می باشد؟


ایشان خیلی مشهور ومحبوب می باشند.


اگر گفتید کی می باشد؟


به برنده جایزه معنوی تعلق می گیرد.


جواب خصوصی به دوستان داده می شود.

بعدانوشت:برای همه جوابو فرستادم؟کسی جانموند؟

در

 

دوشنبه پیش بود.درحالی که دررختخواب غلت می زدم داشتم به این فکرمیکردم که امروز ماشینو ببرم وتمام روز ازدست پلیسا دربرم یانبرم ودوتا یک ساعت ونیم توراه باشم و کلی هم هزینه کنم؟

ازاون جایی که اگه بخوام ماشین ببرم بابت ترافیک صبح وجای پارک جلوی شرکت باید نیم ساعت زودتر برم ، تصمیمی گرفتم نبرم وبه خوابم ادامه بدم.

بعدش آقوو ما اولین نفری ازاهالی آپارتمانیم که می ریم سرکار.البته دروغ نباشه این پسرهمسایه نه که گاهی واسه کاراش شهرستان می ره گاها دیده شده ازما زودتر بره.ولی خیلی پیش نمیاد.مخصوصا اگه من یااون متوجه شیم یکی مون داره می ره پارکینگ دومی صبرمی کنه تااون کامل بره  بعد خودش واردپارکینگ شه.

یه همچین شرم و حیایی داریم ما

خلاصه مانرفتیم ورفتیم سرکارو مادرمون ساعت 9هراسان به ما زنگ زد که چه شانسی آوردی ماشین نبردی

چی شده مگه؟

آقای همسایه(اولین نفر ) ساعت 8اومده درپارکینگو بازکنه ،یه  لنگه در کنده شده افتاده روسرش 

 

وای وای اگه ما صبح ماشینو برده بودیم این دره روسر ما هوارشده بود.جداازدردوشوکش  چه آبروریزی می شد.حالا بیا به همسایه ها ثابت کن که ما نقشی درکنده شدن درنداشتیم.یااینکه همش دلسوزی کنن که آخیی دختربیچاره در افتاده رو سرش.

 

مثل اینکه این درو قبلا هم یه بارجوش داده بودن ولی بارندگی های اخیر دوباره پوسیدش کرده.


توجه بنماییداستحکام  خونه ۳سال  ساخت رو.


خدایاممنون که به دلم انداختی ماشینو نبرم ولی سراین آقای همسایه هم گناه داشت، همچین سر سنگی ای نداشت که طاقت افتادن درآهنی روشو داشته باشه.:)))

بارزندگی


چقدرزود عصبانی می شم .امروز صبح رفتیم که وام تعمیرات خونه مامانو بگیرم.دقیقا لحظه آخر آقاهه گفت یه ضامنم می خواد.

گفتیم ضامن نداریم.اگه داشتیم که وام تعمیرات نمی گرفتیم که خونه روببریم تورهن.

گفتیم چراروز اول نگفتی؟گفت گفتم برفرضم که نگفتم الان می گم.

ضامن رسمی نمی خواست.ضامنم می تونیم جورکنیم اتفاقا .ولی حرفم اینه که چقدربعضی آدما کوچیکن.نمی گه اگه ما احتیاج نداشتیم یافوری نمی خواستیم دنبال وام گرفتن بابهره 15درصدنمی رفتیم؟

به مامان می گم من نمی تونم تحمل کنم.اصلا وامم نگیر.چراباید منت چنین آدمایی رو بکشیم؟

می گه همه آدما همینن ومنم همیشه تحمل کردم .توهم باید تحمل کنی.

نمی تونم تحمل کنم.

خودم هیچ وقت اینطوری کارنمی کنم وهمیشه به بهترین صورت وباروی خوش کار مراجعه کنندمو انجام می دم.اگه این دنیا دنیای انعکاسه پس چراهمینا به خودم برنمی گرده؟

چراآدم باید حق خودشو ازدیگران گدایی کنه؟


ضامن خودمم که عمل کرده وبازمدام حالش بدمی شه ومی ره بیمارستان.

دارم ناامید وعصبانی می شم.


کاش منم یه پولداربودم.

مثل این دخترای پولداری که مدام دنبال تفریح وگردشن وماشین عوض می کنن ومردم به خاطر پولشون بدی هاشونو نمی بینن ویه خروارخواستگارم دارن.


غمگینم

همیشه حق بامشتریست؟


خیلی دلم برای آدمای پابه سن گذاشته می سوزه.خانوما وآقاهای پیر.

آدما ازیه سنی که می گذرن انگاردیگه ازاون تب وتابشون می افتن.خیلی آروم ومتین می شن.دیگه باکسی دهن به دهن نمی شن.همه رو پسرم ودخترم خطاب می کنن.

البته استثنا هم هست ولی من الان بااستثناش کاری ندارم. :))))


محله ما محله خاص وگرونی نیست.ولی به هرعلت توش میدون میوه وتره بارنداره.ازاین مغازه های تعاونی هم نداره.چندتا مغازه دار هستن که میوه ها روبه هرقیمتی که خواستن می فروشن.

البته اونقدرگرون ترم نه ولی نکتش اینه که هرچندکیلو که خواستن میوه به مشتری می دن وگاهی هم خیلی بدخلاقن.

اصلا نمی گن باپیرحرف می زنن. یا جوون .یه احترامی یه چیزی..

ازجمله اونا یه مغازه میوه فروشی توخیابون پشتی خونمون بود که مامانم می گفت بداخلاقه.بهش می گفتم خوب مامان جون شما هم جوابشو بده.ولی اون می گفت :نه

البته می گفت نه ولی من می فهمیدم که می گه نه دیگه سنی ازمن گذشته اگه بهم توهین کنه چه کارکنم.

دنبال یه فرصت مناسب واسه گوشمالی صاحب مغازه بودم.

توتابستون بود وازجلوی مغازش رد می شدم که دیدم زردآلو داره کیلویی 5تومن.

نسبت به جاهای دیگه ارزون تر بود.رفتم داخل مغازه ویه کیلو خواستم.

وقتی داشت می ریخت .زردآلو های سبزرو هم علی رغم تذکرمن ریخت .وقت حساب کردن گفتم این سبزارو بردار.پولشم که حساب کردی ولی نمی شه میوه به این سبزیو خورد.

رو به شاگردش کردو گفت :5تومن داده چقدرم دستورمی ده.


 :5 تومن دادم چون جنست اینقدرمی ارزید.جنس باکیفیت بیار، پول خوبم بگیر.

وقت بیرون رفتن ازمغازه هم زردآلوهای سبزو پرتاب کردم  تومغازش گفتم اینا هم واسه خودت.


 

ولی الان که فکرمی کنم می بینم به قدرکافی خشن نبودم واین کافی نبوده تا اون قدرآدمای مودبی مثل مادرمو بدونه.کافی بوده؟


هعیییییی

خانواده محترم "ب"


چقدرامروز رانندگی سخت بود.چقدرترافیک بود.انقدربوق زدم خودم الان که فکرشو می کنم شرمنده می شم.

یک ساعت ونیم طول کشید تابرسم خونه.

آخرش که رسیدم وکلی فکرکردم به این نتیجه رسیدم که شاید به خاطرنزدیک شدن محرم وراه اندازی چادرای عزاداریه.


اولین خانوم راننده ای که توعمرم دیدم وباهاش ارتباط نزدیک داشتیم خانوم "ب"بود.

خانوم "ب"همسایه دیواربه دیوارمون توزمان بچگی بود.


ادامه نوشته

می گم واییی چقدرسرده/میام دستاتو می گیرم


3روزه آهنگ همدم معینو گوش می دم.چقدرقشنگه

:

کنارم هستی واما دلم تنگ می شه هرلحظه/

خودت می دونی عادت نیست فقط دوست داشتن محضه...



دوباررفتم اون پمپ بنزین، بالاخره آقای بنزین زنو پیداکردمو بقیه پولشو دادم.

ضامنم سنگ صفراش عودگرفت.الان بیمارستانه.واممون عقب افتاد.

سرای محلمون گفته هرکی قرص اضافه داره بیاره قرص جلبکو قراره مادرم باداروهای اضافه دیگه ببره اونجا.

بااستادراهنما تماس گرفتم.بسی تعجبها کردکه چه عجب یادی ازما کردی.قرارشدکارمو دوباره شروع کنم.

بامحل مصاحبه اول  میخوام تماس بگیرم .به احتمال زیادنهاییش کنم.


ولی...

ذهنم پرفکرومشغله.قدیما اینطوربودکه هروقت زیادسرم شلوغ می شدو غمگین می شدم.حتما یه خرابکاری می کردم.

یه تصمیم اشتباه .یه قطع رابطه نادرست.اصلا قاطی می کردم.

امیدوارم این دفعه اینطوری نشه.


وسواس دکتررفتن


چندوقت پیش حس بدی داشتم.حس کسی که به خودش توجه کافی نکرده.برای خودش وقت کافی نذاشته.

تصمیم گرفتم یه سری دکتربرم!ازاین دکتراکه خانوما زیادمی رن:پوست ، تغذیه، حتی پیش عطاری رفتم وازش یه سری چیزمیز گرفتم.

دکترپوست گفت چیزیت نیست.عطاری هم همین طورولی نمی دونم چرا پوست حدود 200تومن وعطاری هم 100تومن واسم دارو تجویز کردن.

موند دکترتغذیه

تواون زمان -تابستون-این کارتوشرکت ما خیلی باب شده بود.خانومای همکار اکثراهم به شعبه ای ازشعبه های دکترکرمانی که نزدیک شرکت بود می رفتن.

بعضیاشون به این دکترنیازداشتن چون اضافه وزنشون محسوس بود.هزینه اولیش140تومن بودکه شامل چندروز مشاوره ودادن یه  ترازوی کوچولوبرای وزن کالری موادغذایی وبرنامه غذایی می شد.

من ودوستم اضافه وزنمون اونقدرنبودکه دلمون بیاد140فقط واسه مرحله اول هزینه کنیم.هردومون زیر10کیلو اضافه وزن داشتیم-

دوستم گفت می گردم ویه دکترارزون پیدامی کنم.

خلاصه گشت ونزدیک خونشون یه درمانگاه باویزیت 15تومن پیداکرد.


ادامه نوشته

final


به حول وقوه الهی کلاس دیروقتمون دیشب تموم شد.واستادهم کارهارو پذیرفتن.البته استاد زیادهم سخت گیری نکردن وچیزخاصی هم نخواسته بود.

اتفاقا پریروز درحال تهیه تمرینات بودم که موس نازنینم یهویی منفجرشد.تاحالا چنین چیزی ندیده بودم.فکرکنم سیمش کش اومد وخلاصه نمی دونم چی شد.رفتم بیرون که موس بخرم دیدم مغازه دم خونمون فقط ازاین گرونا داره به قیمت 38تومن.بیخیال شدم وگفتم فردالپ تاپو می برم واز موس شرکت استفاده میکنم که دیدم سیم رابط موسم ازاون دایره ای هاست.

خلاصه 3تاتمرین کشیده بودم که همونا روبردم سرکلاس وبه استادگفتم ببخشید کمه آخه موسم خراب شده بود وخلاصه ای ازاتفاقات وتلاشامو بهش گفتم که یهویی زد زیر خنده وگفت وای خدا شماها چه داستانایی که نمی سازید.

یعنی چی که داستان ساختم؟واقعا نمی دونم این استادباچه ذهنیت وپیش داوری به سرکلاس ما اومده بود که اینطوری مارو شیطون وفتنه می دونست.

البته بنده باهمون ۳تاتمرین نمره روگرفتم وبقیه دوستان هم که داستان منو نداشتن چندان کاربیشتری نکشیده بودن.

ازعجایب دیگه اینکه دیروز یکی ازدانشجوهای خانوم کلاس دیگه استاد اومد پیشش وپروژشو تحویل دادکه کارش به خاطرنقص پذیرفته نشد.ازاستادشمارشو برای هماهنگی بعدی خواست که ایشون شماره ای روبهش دادن وآخرش گفتن این شماره خانوممه .زنگ می زنی ومی گی بافلانی کاردارم ، گوشی رومی ده به من

همین طورکه من باچشمای گرد شده ازصحبت استاد تعجب می کردم بغل دستیم هی می گفت آفرین آفرین کاردرست همینه.

یعنی واقعا کاردرست اینه؟که همسر آدم درجریان همه تماسهای تلفنیمون باشه؟

یعنی اگه منم یه وقت ازدواج کردم وهمسرم شغل خاصی داشت ، ازش بخوام به جای شماره خودش شماره منو به طرف مقابل بده؟

کارزشتی نیست این کار ؟یالازمه؟

 

 دلم می خوادیه پست خاطره ای بنویسم.


ازاتفاقات این دنیا


دیروز داشتم تو راهرو راه می رفتم وبه پولی که نیازدارم وباید تا10روز دیگه جورکنم فکرمی کردم.

ازوقتی به این شرکت اومدم بااین همه دک وپزش هیچ وامی بهم نداده ونه حتی معرفی به بانکی برای  دریافت وام کرده.حتی یه وام ضروری داخلی هم ندارن.

این اواخر فقط برای وام خودرو معرفی نامه می دادکه من پرسیدم وگفتن ضامن باید کارمند رسمی دولت باشه.

بعدیه چندوقت یه ضامن پیداکردم که کارمند رسمی نبود ولی نمی دونم چرا بانک قبولش کرد .مجدد که رفتم نامه ازشرکت بگیرم گفتن مدیران ارشد عوض شدن ودیگه نامه ای داده نمی شه.


توهمین راه رفتنا به آقای "ک"رسیدم .باهمکارش درحال صحبت بود.خیلی خنده رووشوخه.تازه دوقلو هم هستن.

هردوتا شونم مثل هم.یه تحصیلات. یه دانشگاه.یه جورلباس .یه جورخنده .یه تن صدا(البته این یکی تقریبا)

بعد سلام گفت نمی دونم چراهروقت شما رومی بینم یادپول، فیش، حقوق و..می افتم.

منم گفتم اتفاقا منم بادیدن شما یاد وام می افتم.(برای ساختن خونه پدریشون ازبانکای مختلف وام گرفته بودن البته واقعا نمی دونم باکدوم ضامنین؟)

 انقدرگفتید تا چشم خوردم ووام آخرمونتونستم بگیرم.

چرا؟

 ضامنمو قبول نکردم.همین وام خودروی شرکت بود.

چه جالب! ضامن منو قبول کردن ولی نامه نتونستم بگیرم.


خوب وام منو شما بردارید.من انقدرازاین واما گرفتم.

نمی شه که آقای "ک"ما که اصلا همونمی شناسیم.

مگه چقدرباید همدیگه روبشناسیم؟

باید خیلی بشناسیم دیگه ..تازه شما الان تورودربایستی این حرفو می زنید.

..

..

خلاصه آخرش تاآخر وقت آقای "ک"منوقانع کردکه وامشو بگیرم.خداروشکر ..هفته دیگه قراره بریم بانک واگه ایشالا همه چی خوب پیش بره یه مقدارازمشکلم حل می شه.


واقعا خداازچه جاهایی روزی آدمو می رسونه.

بارون


1.بالاخره بارون بارید.ریز ریز.تند تند.رگبار..

هرجوری که دلمون می خواست.

خدایا شکرت

2.امروز زود اومدم خونه تا تمرینای نرم افزارجدیدو انجام بدم.آخه 5جلسه گذشت ومن هیچی تمرین نکردم ونبردم.

چهارشنبه جلسه آخره وباید یه شیت کامل روببندیمو ومن هنوز اندرخم یه کوچه.

ازاین 5جلسه، استاد 4جلسه هرباررراول کلاس  باتلاش وامیدی مثال زدنی می پرسید تمرین آوردید؟

ماهم می گفتیم نعععع نععععع.گاهی فقط یه نفرتمرین می آورد .

بعدش استادجان لبخندی می زدو می گفت :اشکالی نداره استادای دیگه بهم گفته بودن  گروه شما چطوریه.مخصوصا استاد "تری دی "تون.

واااا آخه مگه ما چطوریم؟ 

ماهم بالاخره موجوداتی هستیم که باید باما خوب رفتارشه :))


3.مراحل آماده شدن من برای خواب:

پوشیدن شلوار، دامن، ژاکت ، بلوز ، استفاده ازپتوی دولایه به همراه یک پتوی کمکی برای وقت مبادا.

آخه نامردا چراموتورخونه رو راه نمی ندازید؟تواین سرما آدمای سرمایی باید چه کارکنن؟

تازه ازمن بدترم دیده شده:خانوم همکارتوخونش پشت همه ی درا پتوگذاشته.تازه اون یکی دوستمم باروسری پشمی می خوابه.


4.ازوقتی به فکرزدن سوپر وفروختن وسایل مختلف ازجمله" کش "افتادم وقتی به این فکرمی کنم که کش روباید کجای مغازه بذارم واسه فروش خندم می گیره.


5.ولی امسال پاییزم غمگین تر ازهمیشست انگار.چراآخه اینطوریه؟دلم می خواد خیلی شادتر ازاین باشم.هی اتفاقات مختلف.هی درگیری های مالی.هی غم های ناگهانی که بیشتر بابت وضعیت اطرافیان بهم هجوم می یاره.

چرااا؟دنیا همش همینه یعنی؟یاازآمیختگی غم وشادیِ عمره که اینطوری می شه؟



این سطور رانگاشتم.!!ولی هیچ بعید نیست دوباره فرداارتباط بلاگفا قطع شه.دوستان پول تمدید پنهای باند ندادند آیا؟

ازماست که برماست.


در ادامه خوندن کتابای اینترنتی ، کتاب "بیابان تاتارها"رو تموم کردم.درموردش تو سایت دانلود ،  تعریف زیادی نوشته بود .این که به زبانای مختلف ترجمه شده وقلمش روانه.اتفاقا قلم خوبی هم داشت.

داستان درمورد افسرجوانیه که تو 20سالگی بعدازتموم شدن دانشکده افسریش برای یه دوره دو ساله مامور خدمت تویه قلعه مرزی می شه.

قراره فقط دوسال بمونه.حتی وقتی می رسه اونجا به نظرش جای جالبی نمی یادو تصمیم می گیره انصراف بده.ولی بهش می گن 4ماه صبرکن تا بتونیم برات به دروغ معافیت پزشکی بگیریم.

اما 4ماه می شه 4سال وبعد هربارکه تصمیم می گیره بره یادیگران نمی ذارن یاخودش مرددمی شه که بره یانره .

به علاوه افسران قلعه ازسالها پیش منتظرحمله قبایل شمالین وبرای همین همیشه منتظریه جنگن وبه این امید که دراوج ودرراه مقدسی بمیرن ، اون زندگی ملال آمیزو تحمل می کنن.

خلاصه افسرآخرش نه ازقلعه میره نه زن می گیره .نه به شهرمی ره.بااینکه وضع مالی خانوادشم بدنبوده هرروز کاروبه فردامی سپاره .

درسی امین سال خدمتش واقعا یه عده دشمن به قلعه حمله می کنن ولی اون دیگه دچاریه مریضی سخت شده بوده وبه زور ازقلعه بیرون می برنش واون درتاریکی وتنهایی ومریضی بایه ابهام درپایان داستان می مونه.


منم همینم ..اگه مثل اون افسرتو تردید بمونم.اگه ازتغییر بترسم.

خوندن این داستان غم انگیز  منو خیلی به فکرفروبرد.


جمعه ی سرد


دوباره یه روز تعطیله وبازمن صبح زود بیدارشدم وهرچه سعی می کنم بی سروصداباشم نمی شه.


امشب عروسی دعوتیم از6تا9شب.من تاحالا عروسی ای نرفته بودم که ساعت9شب تموم بشه تازه توش شامم بدن.


بارون نمییاد.همه شهرا روسیل برده تهران حتی یه رگم نباریده.چرااینطوریه؟غصه می خورم که بارون نمی باره.گاهی توآسمون ابرجمع می شه ولی بازپراکنده می شه.


گاهی وبلاگ زنان دوم رومی خونم.نمی دونم چرااین چندنفر-ازوبلاگ بقیه بی خبرم-اصراردارن که اینقدرازخدا وپیغمبرحرف بزنن.وقتی نفس عملشون اشتباه بوده دیگه آمیختنش بادین چیه؟

چقدرهم خواننده ونظرگذاردارن.نمی شه درمورد آدما به راحتی قضاوت کرد ولی تجربه بهم ثابت کرده وقتی کسی زیادی درمورد چیزی می نویسه ودرموردش اصرارداره ..شاید اونو نداشته باشه...اوناهم زیاددرمورد علاقه وتوجه همسراشون می نویسن.


امروز باید برم پیش دوست بانکیم واوراق مشارکتمو بدم که فردابرام بفروشه.برای کاری به پول نیازدارم..بازم پولش جورنمی شه البته.ولی توکل به خدا


مرغ باغ ملکوت

 

چه روزهای پراسترسی روگذروندم.حساب های شرکت خالی وخالی ترمی شن وآقایون به فکردعواهای شخصین.

این ماه خیلی تلاش کردم که حداقل بیمه سروقت پرداخت بشه.

هی بااین صحبت کن بااون صحبت کن.هی به مدیربگو که توروخداپول جورکن توروخدابامدیرعامل صحبت کن.تا اینکه روز۲۹ ام پول جورشد.

به سرعت رفتم که چکهاروبکشم.درراه تحصیلدار جدیدمونو دیدم وگفتم نکنه یه وقت بری جایی هاا .چکها مونده.باید حتما بعدظهربری بیمه.

اونم قول داد.بعدظهر رفتم دنبالش.می بینم مرخصی گرفته ورفته.آقایون خوشحال بهش مرخصی دادن وبهش گفتن عیبی نداره فرداهم وقت هست.

دیگه کاردمی زدی خون من درنمی یومد.چقدربعضیا بی مسئولیتن.

به مدیرامی گم شما به فکرنیروهایی که تعدیل کردید نیستید؟اگه بیمه این ماه ردنشه اونا نمی تونن ازبیمه بیکاری استفاده کنن؟آخه لعنتیا اون مردی که با۲۰سال سابقه یهو بیرونش کردید بامدرک پایین تحصیلی این وقت سال ازکجا کارپیداکنه؟

خلاصه گذشت وفرداش که ۳۰ام شدمن صبحش تصمیم گرفتم  بابچه ها ازطرف شرکت جایی برم که مدیرم  منودیدوگفت کجا؟بیمه ها ردنشه.اگه بری اگه دیسکتا مشکل داشته باشه اگه این اگه اون..ما چه کارکنیم؟

که بنده بالبخندی پهن درحالی که کیفمو برمی داشتم راهمو کشیدم ورفتم ووقت رفتن گفتم غصه نخورید آقای مدیر،بیمه اونقدراهم مهم نیست اگه بودشما هم کمی استرس می گرفتید.

 

ادامه نوشته