این چه وضعیه؟


مدتیه که  فکرمی کنم.یعنی وسط کارا وقتی فرصت می شه.وقت رانندگی.قبل ازخواب..صبحای زود..

بیشتربه خودم وزندگیم..اینکه چقدردرست اومدم؟باید همین مسیر وهمین کارا رو ادامه بدم یانه؟

اینا .این روش .این شیوه.این درآمد ..درست هست یانه؟

مثلا خیلی یاد" آیت ا..بهجتم"-اون مرحوم ازمعدود کسایی بود که من تو زندگی قبول داشتم-می گم اگه اونم بود می رفت کارمند شه؟چجوری ازدواج می کرد؟به اندازه من حرف می زد؟چه جوری یه عمرخودش ونفسشو کنترل کرد؟چه جوری تونست ازدنیا بگذره؟اون طی الارض وطی السما می کرد.خیلی کم صحبت می کرد.

اصلا درآمدش ازکجا بود؟


منم می خوام یه آدم خوب بشم.

غروب داشتم بخشی ازآرشیو وبلاگمو می خوندم.واقعا چقدربچه گانه!انگاریه دختر کوچولو اینا رو نوشته.زدم هرچی رو خونده بودم پاک کردم.مطالب مربوط به میم رو هم تا اونجا که پیدا کردم، حذف کردم.

باید ازیه جایی شروع به بزرگ شدن کنم.

باید دیگه درمورد مردم حرف نزنم واظهارنظر نکنم.-حتی درمورد سیاسیون-باید سرم به زندگی خودم گرم باشه.

همش می خوام چیز بیشتری ازدنیا بگیرم.حالا که همه چی بهم داده یه همسرخوب می خوام.نمی گم این بده ولی خوب آخرش که چی؟واقعا به خاطر همینا به دنیا اومدم؟دارم راهمو درست می رم؟؟


بالاخره باید بگیم عید شما مبارک


راستشو بگم ؟منم مثل خیلیا نه تنها هیچ احساس خاصی نسبت به عید ندارم بلکه از الانم غصه ی مسافرتهای مثل همیشه شمال ودید وبازدیدهای تکراری وبوسیدن پنجاه نفردریک روز وکفش تنگ وپیرهن ناراحتو وغذاهای چرب وچیلی -که اصلا باذائقم جورنیست -با چاشنی تعارف های زورکی رو دارم.

تازه هوا هم سرد..بعدشم منم که تنها..همیشه ی خداهم که انبوهی کارتلبارشده که فکرمی کردی تو تعطیلات می تونی انجامش بدی ولی مثل همه ی اون 30سال گذشته زهی خیال باطل می شنو داری.

تازه من اصلا اهل اس ام اس تبریک عید هم نیستم واصلا هیچ اسمی تو ذهنم -اون لحظه-واسه تبریک نمی یاد.خیلی بده هااا ولی همینه که هست .


هییی ..راستش منم مثل این دوستمون پنجاه عیدو دوست ندارم.


دیروز داشتم باغصه به خواهرم می گفتم من دوست دارم تو عید هرجا که میخوام برم مثلا برم کیش یاتبریز

خوب برو

به خاطر شماها نرفتم.گفتم شاید یکی ازشما تو دلش باشه که اینجوری سفرکنه ونتونه ودلش بسوزه.

ولی خواهر خیلی صحبت کردن که نباید اینطوری فکرکنم ومنو ترغیب کردن که به دوست عزیزم  نسرین جون که معرف حضورتون هست زنگ بزنم وترتیب یه سفر دلخواه روبدم.

ولی ازخداکه پنهون نیست ازشما چه پنهون بعید می دونم دیگه بلیطی چیزی گیرمون بیاد.چون که دیراقدام کردیم.تازه تعطیلات نسرین هم محدوده ولی من چنان که می دانید ..تعطیلات سرِخودم.

راستش هیچ کارخاصی هم نیست که بگم برای سال بعد دارم .مگه ادامه واتمام همه کارهایی که شروع کردم.


ولی بااین حال برای شماها وخودم آرزوی سال  خوب وخوشی رو دارم.هییی.حالاشایدم سال جدید ما رو بااتفاقات خوب غافلگیر کرد..حالا دیگه شایدممممم


آهان:درزمینه فضای مجازی دوستان خیلی خوبی پیداکردم.جدی می گم.ازدوستان جدید مثل آمفو وحجت وپنجاه  گرفته تاقدیمی ترها مثل سرای اندیشه،دخترمهربون،قندوعسل،درب در سعیدو...البته خوب که نگاه می کنم .می بینم اسم واقعی تقریباهیچکی رونمی دونم .تودنیای مجازی بایه سری اسم مجازی سروکاردارم ولی خوب منم اصراری به اسم نداشتم البته.-فکرکنم اگه اصرارم می کردم نتیجه خاصی نمی داد!-




ازامسالتون راضی بودید؟؟


من ازامسالم راضی بودم.

ازامسالی که مخصوص ِ شخص من بود.ازتقدیرم دراین سال واتفاقات وآشنایی هاا.ازرویدادهای مالی واجتماعی 

اوایل سال بامشکلات ریزو درشت مالی شروع شد.والبته مرگ چند عزیز -که خدارحمتشون کنه- ویه سری مسائل عاطفی

در اردیبهشت .مدیرم اختلاس کرد ومن فهمیدم وبه دلیل مشکلات مالی نمی دونستم که موضوع روبازکنم واستعفا بدم وبرم یانه؟-یادتونه دوستای قدیمی ؟؟چقدرم باشماها مشورت کردم .چقدرم خوب راهنماییم می کردیدم .ممنون-

اردیبهشت، ماه آشنایی با"استاد سابقا محبوب" که من هنوزم علی رغم همه چیزمعتقدم اون ازنظرحرفه ای روی کارمعماریم تاثیرمثبت گذاشته هم بود.

درخرداد من درحالی که استعفامو داده بودم ودرآخرین روزهای گشتن برای کار،کاردراین شرکت رو که الان درونش هستم پیداکردم.

ورود به این شرکت نقطه عطفی درزندگی مالی من بود.وخداروشکرخیلی زودتر ازاون چیزی که فکرمی کردم نه تنها مشکلاتم حل شد بلکه کلی هم پس اندازکردم تااونجا که درنهایت جکی روخریدم.

ازنظرمحیط کاری هم بامدیرخوب وباسوادوخونسردی همکارشدم که علی رغم همه دیرو زود کردنای من درکار-به دلیل زمان کلاسها-هنوزم استخدام منو شانس خوب ِ خودش می دونه ودیدم که پشت تلفن این موضوع رو باافتخاربه مدیرای هم سطحش می گه

خداروشکر

درمرداد،ماه مبارک رو داشتیم ودرطی همه این مدت من کلاسهامو می رفتم وواقعا ازحضوردرهمشون لذت می بردم وچه اون وقت وچه حالا خداروشاکرم که آرزوی دوران کودکیم که همون هنرمند شدن بود رو برآورده کرد.

یعنی فرصت امتحانشو بهم داد.

ولی چیزی که ازمهرماه شروع شد ،تشدید تحریم ها بود که یهو خیلی به مردم عزیزم فشارآورد وتو این آشفته بازار، بانک مرکزی بانامردی برای حل سیاست هاوخرج های  پشت پردش قیمت دلاررو بالا وارزش پول روپایین آورد.وقیمت سکه روبالاو پایین کرد.

واقعا زشت بودکه ازیه طرف فشارتحریم ها به مردم وارد شد وازیه طرف دیگه گروهی ناجوانمردانه بازاررو به آشوب کشیدن.

بعد ازاین ماه من خیلی غصه دارشدم.صبحا وقتی که به سرکارمی رفتم .مردم آبرومندی رومی دیدم که چهرشونو پوشوندن ودارن سطلای زباله رو درجستجوی چیز بدرد بخوری می گردن.

ازاون موقع بودکه دزدی ها هم تو کوچه ماشدت گرفت.کوچه ما نمادی ازخیابون ما، شهرما،وکشورماست..

نماد همه مردمی که دیگه هیچی ندارن.ومجبورن که دزد بشن.

ازاون وقت دعاهای من هم شدت گرفت ولی هنوزم ته مونده امیدی دارم که اوضاع بهترشه.

دربهمن من جکی رو خریدم.والانم باهم دوستیم.اصلا فکرنمی کردم یه روز راننده بشم.احساس می کردم اعصاب رانندگی روندارم ولی حالا احساس می کنم که تو رفت وآمدام یه حریم شخصی و امن پیداکردم .

راتسش وقتی دیدم که می تونم رانندگی کنم وحتی یه راننده خوب باشم.-چیزی که توذهنم بعید می اومد.-باخودم گفتم شاید یه روزیم  ازدواج کنم ویه همسرخوب باشم. :||

-آخه ازدواجم علی رغم همه چی به نظرم یه کارعجیب غریب وجسورانه میاد.تازه باید بعدشم کلی مدیریتش کنی.-


خیلی بابت مردم نگرانم امیدوارم سال جدید برامون خیلی خوب وپربرکت باشه وازتالمات روحیشون کم شه.


الان بگم عیدتون مبارک؟بگم //نگم... نه الان زوده.


اعتراف نامه


اینا رومی نویسم که سبک شم واحتمال داره پراکنده هم باشه


1.اعتراف می کنم اصلا حال وهوای عیدو احساس نمی کردم تا وقتی که دیروز غروب پاشدم رفتم خیابون زرتشت وکلی پارچه فروشی دیدم وپارچه .بعد بااعتماد به نفس بالاواسه خودم پارچه خریدم تا دامن بدوزم.اونم نیم کلوش.

اعتراف می کنم که بلد نیستم ولی قول می دم زود یادبگیرم وبه عید برسم.خیلی هم ازدیدن این  زیبایی وظرافت پارچه ها خوشحال شدم.


2.اعتراف می کنم که ازدست خودم ناراحتم که ازترس خاموش کردن وسربالایی ازراه آسون نمی رم وترافیک پارک وی وحتی شیب خیابونشو تحمل می کنم واسه یه ترس.قول می دم بعد ازعید ازاون یکی راهه برم .انقد برم وبرم تا خوب یادبگیرم چه جوریاست.


3.اعتراف می کنم که دزدی ازجکی نه تنها به ضررم نشد بلکه کلی هم به نفعمم بود .وگرنه کی بهم پارکینگ می داد؟باورتون می شه پریشب که جکی روتو پارکینگ گذاشتم بعد دوماه باآرامش کامل خوابیدم بدون هیچ ترسی وکلا خیلی حس خوبی بود.


4.اعتراف می کنم ازاون وقتی که داداشم تو اتوبان بهم تذکردادنباید سبقت پلیسی گرفت من به احوالات رانندگیم تو شهردقت کردم ودیدم ای دل غافل ..هرجا بتونم ازاون سبقتا می گیرم.ولی به خودتون مسلط باشید مدتیه اصلاح شدم وباکلاس وآروم سبقت می گیرم.


5.اعتراف می کنم ازتعریف استاد تری دی مکس ازخودم ویکی ازبچه ها چنان خوشحالم که نمی دونم رو زمینم رو هوام ..کجام..واین درحالیه که همچنان به ضعفهای خودمم در این کارمعترفم.


6.اعتراف می کنم هنوز نتونستم استاد ِ سابقا محبوب رو به خاطر حرفایی که زد ببخشم.وهنوز نفهمیدم که چرا نتونستم .قدیما خیلی راحت تر مردمو می بخشیدم وفراموش می کردم.مدام به خودم می گم ببخش وفراموش کن .حتما اونم کلی حرف نگفته وشنیده وپیشداوری پیش خودش داره .ببخش .ببخش.این جلوی رشد روحتو می گیره.

ولی لعنتی ..نمی تونم.

می گن وقتی حلاج رو به سر ِداربردن، مردم بهش سنگ می زدن وسکوت کرده بود."شبلی" درموافقت بامردم  گِلی پرتاب کرد.حلاج آهی کشید.پرسیدند ازاین همه سنگ اعتراض نکردی وازگِلی می رنجی؟

گفت درشگفتم ازاون که می دونه نباید بزنه ومی زنه.


7.اعتراف می کنم خیلی دلم طلا می خواد.عطر .پسته .ساعت.

باورتون می شه دلم می خواد پسته بخورم؟آخه من قبل تحریم -تقریبا-هرشب پسته میخوردم .اصلا پسته خوار شده بودم .یهو بساطش برچیده شد.فکرکنم بهم شوک وارد شده.


فعلا همینا یادم می یاد.

شما اعتراف نامه ندارید؟

هیییی


زاپاس جکی رودزدین .بعد ازاینکه قفل صندوقو شکستن.

دزدگیرم صدا داد.یعنی خودشو کشت ولی چه فایده دزد کارشو بلده به طرفه العینی رفته بود.

الان احساس بدی دارم .نه به خاطر اینکه مال باخته!شدم.نههه بیشتربه خاطر اینکه یکی به حریم خصوصی من تجاوز کرده وبه یکی ازخصوصی ترین وسایلم دست زده.یه کسی اینقدررر به قصد ضرر به من نزدیک شده.

احساس عدم امنیت می کنم.یه حال ِ بدیم.


واما بشنوید از اسکروچ ساختمان ما که 7واحد را دراختیاردارن واغلب واحدها هم خالی.

ما دوطبقه پارکینگ داریم .یکی همکف باامکانات کامل-تاامکانات کامل روچی بدونید-یکی -1که یه مقداری نابوده.یعنی درش برقی نیست وشیب داره و..

همون روزای اول خریدِ جکی بهش زنگ زدم وگفتم من یکی ازپارکینگ هاتونو می خوام.به هرقیمت که بگید.حتی حاضربودم شبی 5تومن هم بدم.

-من به این پولا احتیاجی ندارم.به علاوه شاید این واحدها رو فروختم.

-حالا کو تا این واحدها رو بفروشی برادر ِ من..انصافتو شکر-البته همه دردل بود این حرفا وگرنه که فقط تشکرو خداحافظی کردیم-

امروز که مالباخته شده ایم.بدو بدو رفتن واسه من کلید تکثیرکردن ومجانی به ما پارکینگ دادنو هی اصرارکه بذارمن واست پارکش کنمو ..


حالا دیگهههه ؟


واقعاکه

ولی آخرش بهم گفت:شاید همه این اتفاقات برای رسیدن به کمال لازمه


یه ماجرایی هست می دونید..یه خاطرست انگار..یا یه سبک زندگی بیشتر..

ماجرا ازسال 80شروع می شه .ازوقتی که من تو 19سالگیم وارد دانشگاه شدم.دانشگاهمون خیلی خوب بود..کاردانی بودیم.علمی کاربردی.بااینکه اون موقع ها کنکورداده بودیم ولی همه به خاطر علمی کاربردی بودن مسخرمون می کردن.

ولی خودامون باهم خیلی خوب بودیم.انقدرخوش می گذشت..شیطونی می کردیم.استادا رواذیت می کردیم.پسرا واسه دخترا وبالعکس نقشه های شوم می کشیدن.ولی خیلیم درسخون بودیم به طوری که از32نفرمون 24نفرکارشناسی قبول شدن وحداقل نصفمون دانشگاه سراسری واکثرا تهران.

ازجمله دوستانی که داشتم "ملیحه" بود(جمله معترضه:خواننده عزیز این ملیحه بااون یکی فرق داره).چادری بود.سیبیلم داشت.


ادامه نوشته

چی می شه مگه؟

 

داداش من یه فکری کردم

چی؟

من رفتم عکسای پارس تندر رو دیدم .خیلی خوبه ازنظر فنی خوبه.قیافشم خوبه .همون تندر۹۰ اه ولی اصلاح شده .قیمتشم خوبه ۲۶.الان یکی می خوام.

برادرضمن تایید می ره تو سایتشو می گه  قیمت جدیدش شده ۳۶.اگه می خوای  تیرماه تحویل بگیریش الان باید ثبت نام کنی و۱۵تومن به حساب بریزی.

ا ِِ واقعا؟یه کم پول کم دارم کمکم می کنی؟

چقدر دقیقا پول داری؟

یه مقداری..

باید بگی .خداییش چقدر پول داری؟؟

حالا که دیگه مجبورم می کنی :۲۰۹

۲۰۹هزارتومنننن؟

آره دیگه

خوب بقیشو بهم قرض بده.

یعنی۱۴میلیونو ۷۹۱هزارتومن ؟؟؟

آره من خواهرتم

نخیرر نهایت ۱میلون می دم

خواهرمهربان..تک خواهرر(دراین مواقع خودمو تک خواهرمعرفی می کنم.بااینکه ما دوتا خواهریم)

نههه .پروژتو عوض کن.

ای بابا باشه

خدافظ

خدافظ

 

اغلب سعی می کنم برادرامو بااین شیوه ها گول بزنم .گاهی می گیره گاهی نه.

یه روز دوتایی نشسته بودن کنارهم بزرگه به کوچیکه می گفت وقتی فاطمه بهم زنگ می زنه ومیگه یه فکری کردم.من یهو فشارم می افته.باخودم می گم این دفه چه نقشه ای کشیده.

تازشم خودم می دونستم باید ۱۵تومن واسه ثبت نام بریزم  فکر کردید بدون تحقیق ونقشه قبلی زنگ زده بودممم

شماااا خانومی که رفتی 11کیلو پسته خریدی


فکرکردی ملت این وسط چه کارن ؟

خجالت نمی کشی؟

نخورده بودی تو؟

فکرکردی ماها چشم نداشتیم.پول نداشتیم.نیازنداشتیم .کم خونی نداشتیم؟

نمی بینی همه کنارکشیدن ومی گن نمی خریم؟

نمی فهمی تحریمه؟

یعنی همین یه کارم برای اتحاد وکمک روانی به فقرا ازدستت برنمییاد؟

اون چشاتو واکن.به اس ام اسای موبایلت یه نگا بکن.

توکه حتما ادعای کمالاتتم می شه .یعنی یه دونه ازاین پیامای تحریمی به دستت نرسیده؟

انگیزتم ازخرید احساس کمبود پسته دربازاراعلام کردی؟

والا ما هرچی که می بینیم بادکردن پسته رو دست مغازه داره


هی من می خوام ساکت باشم


حالا سال به سال ازجلوی مغازه پسته فروشی ردنمی شده هااا

یازده کیلو رو می خوای چندشبانه روز مداوم بشینی وبخوری؟اصلا ازگلوت پایین می ره؟همه ما داریم نگات می کنیم.حواست باشهههه


والا به قراننننن


پ.ن:ولی ببینید تحریم پسته چه جدی شده که خرید 11کیلو پسته توسط یه نفرمی شه ازتیترهای روزخبرگزاری های اینترنت.

پ.ن2:4تا دونه پسته مونده توقندون ِ شرکت .دوتاشم دربستست .به همکارم می گم می خوری اینارو می گه نه تحریمه

می گم باورکن ازگلوی منم پایین نمی ره .موندم چه کارش کنم.فکرکنم همون درقندون روش باشه بهتره.

بعدا نوشت:نتایج نظرسنجی تحریم پسته

اینو برای اون آقایی گذاشتم که برام غیرمستقیم آرزو کرده بود اونقدر بخیل نباشم که نتونم ۱۱کیلو پسته خریدن دیگران رو ببینم.

منم براشون آرزو می کنم که اونقدروقت آزادپیداکنن که بتونن برن تو جامعه-مردم-بالاشهر-پایین شهر وبفمن درد این روزای مردم چیه

آقا ما سالها ست به لطف خدا اونقدرداریم که ۱۱کیلو پسته خریدن وخوردن برامون آرزو نباشه..مطمئنم شما هم همین طور.

تازه سرما هم خوردم


حالم خیلی بد بود.فشارکارِ مالی آخرسال ..تمرین های دستی ونرم افزاری درس ها که خیلی فشرده شدن وواقعا هرلحظه تو ذهنم داره مرور می شه ودغدغم شده.

مثلا امروز تو صف نمازجماعت که اتفاقا صف اول هم بودم! یهو یاد درای کابیت آشپزخونه تو تمرین "تری دی مکسم"افتادم .همش توذهنم بود که باکدوم دستور برجستگیاش بهتر درمی یان.حالا مگه ازذهنم بیرون  می رفت .

ای خدااا

یاهمش توفکر کارای بازسازیم .وااای اگه بدونید استاد جدیدمون که اتفاقا خانوم هم هست چه دانشمنده.من هرمکانی با هرمتراژی ..با قناسی (قناصی؟)بی قناسی  ...زشت ..زیبا..بهش می دم یهو معجزه می کنه.اون مدادشو برمیداره ویه طرحی می زنه که عمرا اگه به ذهن بنده خطور کرده باشه..

ازکوچیک ترین وپرت ترین فضا بهترین استفاده رومی کنه.

عاشق اینم که استادا کنار کارم طرح بزنن.قدرت قلمشونو خیلی دوست دارم ونوع خطهاشونو کانهو کارما کار ِ بچه کلاس پنجم دبستان باشه وکاراونا +18....

البته بچه های معماری حتما دیدن  که استادای این فن اعتقاد دارن که خودشون نباید هیچ خطی برای دانشجو بکشن .بابت همینه که من کلی ذوق می کنم وقتی استادم تحویلم می گیره!


ولی بااین حال ..هنوز کامل خوب نبودم...شاید بابت اون خاموش کردنه تو سراشیبی کامرانیه -که داشتم باسرعت خودمو به کلاسم می رسوندم-وروشن نشدن که نشدن.

شاید بابت اینکه خیلی ترسیدم. که بدترین جای ممکن بعد ازیه پیچ تند خاموش کردم وهرماشینی که می اومد آخرین لحظه فرمونو می چرخوند ویه بوق ممتدی می زد.

آره فکرکنم خیلی رواعصابم تاثیر گذاشت..تا بالاخره یه پسری رو صداکردم که بیاد منو نجات بده واصلا هم نترسیدم که بخواد ماشینمو بدزده.

آخه اگه اونجا می موندم بالاخره یکی بهم می زد..

اونم هی می گفت خانوم ..این تنظیم صندلی کجاست ..فرمون رفت تو شکمم..خانوم چراترمز دستی رو کامل بالا نکشیدی؟منم  می گفتم کشیدم .زورم همین قدربود ..اونم سرمی جنباند که حتما یعنی : هی وای من ..بعد که چهارقدم جلوتر تویه سطح صاف نگه داشت ومن رفتم پشت فرمون نشستم .بعدازتشکربهش گفتم :ازاین ماجرابه کسی نگو علی الخصوص به دوستات ..آبروی خانوما می ره

اونم گفت مطمئن باش دراسرع وقت واسه همه تعریفش می کنم.

منم گفتم به جهنم-البته تودلم-


حالا هم مسیرمو تغییر دادم وازسمت پارک وی می رم به کلاسم .هرچی هم همکارم بهم گفت چراترسیدی؟ یه دفعه خاموش کردی هربارکه این اتفاق نمی افته به خرجم نرفت.هنوز می ترسم


هنوز می ترسم ..ولی ازاون روز خیلی بهترم


خیلی پریشون نوشتم؟

فاطمه ازرویاش دفاع می کنه


زندگی این نیست که تو یه مشت، یه گونی یه خروارپول داشته باشی ولی اون قدرغمگین باشی که نتونی حتی یه انگشتتو-آنچنان که شرحش رفت!-تکون بدی.

زندگی این نیست که تو انقدر تا ته همه چیز رفته باشی .حتی گاهی تا ته کارهایی که عموم مردم آرزوشو دارن.ولی بازهم بازهم ..بازهم به پوچی رسیده باشی.

زندگی اون نیست که تو حتی وارث نیازمندی نداشته باشی که دلت خوش باشه بعد مرگت پولهاتو می زنه به زخمی ویه تحول اساسی تو زندگیش رخ می ده.

اصلا چه فایده که آدم پولدار باشه ولی باپولش نتونه یه ازدواج خوب وموفق کنه؟

زندگی رفتن تو جمعیت وزندگی بااوناست.یکی ازاونا شدنه .این که اونا تورو مثل خواهریا برادر یا یه دوست خوب توجمعشون بپذیرن.

رویاهای کوچیک کوچیک داشتن .قند آب شدن تو دل برای خوشی های سادست.

زندگی سلامتی وآرامشه.

اعتقاد به خالق هستی که خیلی مهربونه وهمیشه داره بایه لبخند کش دارنگات می کنه وهی می گه یادت باشه تونوبت زندگیت خوب زندگی کنیاا.ماها داریم ازاین بالا نگات می کنیم.

تشکیل خانواده وبه دنیا آوردن بچه های سالم وتپل مپله .

زندگی محبت دیدن ومحبت کردنه.

اینکه هرشب..هرشب ..کابوس نبینی..

زندگی پختن غذاهای خونگیه نه هرروز فست فود..

...

واین ماجرا ادامه داره...

من چه نیازی به ثروت زیاد دارم ؟

ثروت زیاد داشته باشیم که مدام بایادش دلشوره بگیریم؟

البته که سفرهای خارجی وماشین های گرون  وخونه های ویلایی خوبه ..وکیفیت زندگی روبالامی بره.

ولی یه رویا یا آرزو نیست.

 رضایت من اززندگی ورسیدن به رویاهام فکرکنم  تو نوشته هام هم مشخص باشه.

پسسس

اونی که سود می کنه بازم اون آقای افسرده توی رویاست...

اونه که به زندگی برمی گرده.اونه که باراهنمایی من ثروتشو وقف عام می کنه-توجه کردیدکه ثروت بانام خودش وقف می شه نه به اسم من-

این منم که دارم ریسک ازدواج بایه آدم افسرده رو قبول میکنم.

تازه بعد اون هم زندگی ادامه داره هنوز "یک/پنجم" باقی مونده که برای زندگی کافیه

که به خدا اگر همینم باقی نمی موند بازهم غمی نبود.چون خدایی که بالای سر ماست مسئول روزی دادن به ماست.واین مساله باحرص وجوش خوردن های الکی ما هیچ ارتباطی نداره.

 

پ.ن:اصلا چرااینطوری شد؟این رویا وجوابیه وغیره یهو ازکجا پیداش شد؟؟؟؟؟


فانتزی این روزهای من...

 

اولش بگم که خوب اسمش خیالبافیه دیگههه امیدوارم زیادمنو مسخره نکنید..

حالاکردیدم کردید.

 به هرحال من فعلا برای نجاتِ حتی مقطعی مردم ازفقر همین خیالبافی به ذهنم رسیده:

 

صحنه اول:یه پسری باشه خیلی افسرده حال وداغون ..اصن یه وضی باشه.دوروز مونده به خودکشی ..موهاش تو صورتش ریخته .اصن حال نداره حتی یه انگشتشو تکون بده..ولی خیلی خیلی پولدار باشه.

اون وقت یهو بامن آشنا شه..

 

صحنه دوم:ما ازدواج کنیم .خوبه که خیلی سریع وبی هیچ مشکل باشه  چون...

 

صحنه سوم:یه مدت کمی که ازدواجمون بگذره ترجیحا دیگه ازیه هفته بیشترنشه واون حالش خیلیی خوب شده باشه ودیگه افسرده نباشه و...

به من بگه فاطمه خانوم شما به من خوبی کردی الان هرچی ازم بخوای واست انجام می دم

هرچی ِ هرچی؟

هر چیِ هرچی...

خوب پس بی زحمت "چهار/پنجم "ثروتت روکارخونه های تولیدی بزن وبعد همه عواید اونا رو وقف مردم کن.

اونم سریع بگه باشه.

 

من حساب کردم اگه بتونه ۵تا کارخونه بزنه وتو هرکارخونه ۱۰۰۰نفرمشغول شن واون هزارنفر ۳نفررو تحت تکفل خودشون داشته باشن مشکل اقتصادی ۲۰هزارنفر به طور مستقیم حل می شه وچندهزارنفری هم به طور غیرمستقیم..

 

خیلی خنده داربود؟؟؟


 بعدا نوشت:باورتون می شه بعد هزارسال که من اولین فانتزیمو نوشتم .یکی دقیقا درهمین زمان یه مطلب شبیه این نوشته؟اونم درجواب؟

حالاچی کارکنم؟به نظرتون این مطلبو حذف کنم؟

چه اتفاق عجیبی واقعا!

باسپاس ازشما دوستان نیکوکارررر


پسش می دم .پسش می دم .به قرعان

بذارید فردابشه ...نخواستم تابلو رو


 اگه من یه وقت رئیس جمهوری چیزی بشم حتما تیمی ازشماها برای گروه اقتصادیم تشکیل می دم.

برام جالب بود که هیچ کدومتون راضی نبودید من تابلوی رشوه ای رو که ارزش رشوش فقط60تومن بود . نگه دارم وبه شیوه های مختلف منو ترغیب به پس دادن یاپرداختن پولش می کردید.ازطنز گرفته تاجدیت یا بحث دینی



اگه احمد.ی نژ.اد مشاورایی مثل شما داشت اوضاع مملکت الان اینطوری نبود.


تا گلو دررشوه فرو رفتم!!


جهت تلطیف فضا-بعد اون مطلب -زودترآپیدم


رفته بودم شرکت مادرمون(مادرشون نه)بابت چندتاکارِ معوق.

ماجرا از این قراربود که چندماه پیش به درخواست بعضی ازپرسنل -کلا ازگروه ما واونها-توسط شرکت مادر  مقداری خواروبار قسطی  تهیه شد.

ازجمله این افراد یکی ازمدیران ما بود که درخواست کالا به ارزش60هزارتومان کرده بود.اما آخرین لحظه پشیمون شده بود .

ولی ازاونجا که لیست رو بسته بودن مبلغ ایشونم به حساب شرکت ما منظور شد.

چندروز بعد موضوع رو تلفنی به  مسئول خدمات رفاهی مرکزگفتم .مطمئنم کرد که پولو به حسابمون برمی گردونه.

یه دفعه هم حضوری رفتم اونجا برای چندتا کاروازجمله همین بحث

خوب شاید بگید 60تومن مبلغی نیست ولی حساب حسابه دیگه .اگه رشته کار ازدست آدم خارج شه که دیگه هیچی جوردرنمی اد.

ازقضا تو دفتراین آقا یه تابلوی قشنگ ازدریا بودکه ساحلی بودوموجی ودریایی .من کلی ازتابلو تعریف کردم.واونم گفت فلان مشتری واسمون آورده وچه چه ...

دیروز که همون شرکت مادر!بودم.این آقا رو اتفاقی تو راهرو دیدم.

:60تومن ما چی شد؟چرابه حسابمون نمی ریزید؟آخرسال شد می خوایم حسابامونو ببندیدم .

یعنی شما معطل 60تومنید؟

شما بگو هزارتومن پول مارو بدیددددد

خانوم من تو تنخوام 9ملیون کم آوردم.به علاوه شرکت ماوشما باهم مبادلات میلیاردی دارن چرااینقدرسخت می گیرید؟

واسه چی سخت نگیرم ؟اصلا این خواروبارچی شده؟

راستش چی بگم!یکی ازمدیران ارشد ما-که  می شناسمش ومی دونم سمتی درحد یه کم کمتر ازمعاون وزیرو این حرفاروداره-اومده بی خبرخواروباروروبرده.اونم بدون اینکه پولی بده

من:

باچهره مظلوم حالاشما راضی می شید که من این 60تومنو ازجیبم بدم؟

بنده بعد ازاینکه ازشوک دراومدم:بلههه باید بدید.اینطوری حواستونو بعد ازاین بیشترجمع میکنید که کی میادوکی می ره.

شما حالا یه دقیقه تشریف بیارید اتاق من....

شما این تابلو رو دوست داشتید نههه؟؟؟

آره خیلی.

به طرفه العینی ازدیوارکندش وبه دستم داد:مال شما اصلا قابل شمارونداره.

من به صورت ناخودآگاه:دیگه 60تومنو نمی خوام.

به خدا راست می گمااا تاتابلو روگرفتم  یهو دهنم بسته شد.

حالا 60تومنو چه کارمی کنید؟

هزینش می کنم بره.

بعد خوشحال برگشتم شرکت .

تازه دریک اقدام خبیثانه می خواستم تابلوئه روببرم خونمون ولی همکارا همون در شرکت که تابلو به بغل دیدنم گفتن :اینو جای طلبت گرفتی؟منم گفتم آره .گفتم بزنم به دیواراتاق.دیوارا خالین!!

این تابلوی داغونو واست 60تومن حساب کردن؟برو پسشون بده

داغون نیست کلی هنریه!

نمی دونم چراهمه فکرمی کن تابلوئه خیلی زشته-درحالی که کلی هم خوبه فکرکنید یه ساحل طوفان زده ویه موج به هوا پریده ویه دریا- 

هیچکی هم حاضرنیست فداکاری کنه واونو به دیوار پشت سرش بزنه .پشت سر خودمم که دیوارنیست پنجرست.

عجالتا بعد خواهش های بسیارمن عزیز دلم رو  به جای تخته وایت برد زدیم به دیوار.اما آقای مدیراولتیماتوم دادن که باید هرچه زودتر جمعش کنی ببری اون گوشه پشت گاو صندوق تواون زاویه که هیچی پیدا نیست بزنیش که فقط خودت ببینیش.


گرفتاری شدیمااا

نکنه واقعا زشت باشه من متوجه نمی شم هااا؟

 

ازهمه اینا که بگذریم ... 60تومنو چجوری دوباره زنده کنم؟



نه همین لباس زیباست نشان آدمیت


تو کلاس نشسته بودیم.

داشتیم رو کارای بازسازی کارمی کردیم.

کارِ من یه خونه کوچیک بود.به استاد گفته بودم خونه خودمونه .به بچه ها نه

اون وقت داشتم جای حموم تو اتاق خوابو عوض میکردم.

بعد یهو یه دختری گفت :داری چه کارمی کنی؟

جای حمومو عوض می کنم.

این خونه به این کوچیکی  حمومم داره؟بایه حالت خیلی مسخره

بعدش باهمون حالت مسخره ادامه داد چطور می شه اینجا زندگی کرد؟حموم می خوان چه کار؟

دیگرانم خندیدن

من خیلی ناراحت شدم...خیلی خیلییی      

خیلییی

تازه الانم ناراحتم


اونا-قشر زیر 20درصد جامعه- به ما- قشر اکثریت جامعه -توهین کردن.

دلم می خواست ببینم اگه ثروتشو ازش بگیرن ازش چی می مونه؟

بعدا نوشت:متراژخونه رونمی گم .نه برای اینکه بااون غلظتی که  گفت کوچیکه.برای اینکه بگم همه ما حق داریم واون حق توهین نداشته.

من وجکی زدیم به جاده


اولین مسافرت برون !شهری خودمو انجام دادم.

لازم به ذکره که بنده -باچهره شطرنجی-سه ماه بیشتر نیست که گواهینامه گرفتم وهمون طورکه میدونید رانندگی خارج ازشهر تا یک سال برای همچو منی ممنوع می باشد ولاکن ما باید به سفرمی رفتیم .می فهمید باید.

چون خیلی دلم می خواست تو جاده رانندگی کنم وببینم چطوریه.سخته یاآسون ؟

آرزوهای کوچکی داشتم ازقبیل رانندگی بادنده 5وسرعت 120!!

وفکرمیکردم اگه افسر بگیردم نهایت یه 5نمره منفی بگیرم اما وقتی برگشتم وتازه بعد برگشتن رفتم قوانین رو خوندم دیدم اگه افسر می گرفتم کلا گواهینامم باطل می گردید.

اون هم گواهینامه ای که بعد کلی تلاش  گرفته شده(حالا یه وقتی شاید گفتم چرا گرفتن گواهینامم یه 3سالی طول کشید .ولی مدیونید اگه فکر کنید من ازسال88تاسال91درحال امتحان دادن بودمااا .خداییش اینطوری نبود.)


حالامن باید چه کارکنم؟تازه تواین ماه میخواستم یه سفرم برم کاشان.

یعنی من تا پاییز سال دیگه نباید مسافرتِ تنهایی  برم؟


البته بنده زیادهم تنها نبودم .برادروهمسرشان هم باما همراه بودند که ما ازدست استرس های بی حدشان بسی خندیدم.

هروقت بنده یک سوتی می دادم وبادیدن چهره برافروخته برادر می خندیدم .دادمی زد :اصلنم خنده نداشت.

خوب من چه کارکنم.من واقعا نمی دونستم توجاده باید خیلی آروم لاینو عوض کنم .چون هم خطرناکه هم به راننده ای که ازش سبقت گرفتی برمیخوره وممکنه تلافی کنه.

اولین باری که لاین عوض کردم :فریاد زد دور ِ پلیسی ؟؟؟؟البته باحالت سکته

دفعه دوم:کامیون پشتته زود باش

خوب من چه بدونم که الان باید چه کارکنم؟؟ 

بعد تازه توضیح می ده که چون کامیون واتوبوس نمی تونن برن تو لاین سرعت بایدتا پشتت قرارمی گیرن ومی خوان رد شن راهو واسشون وا کنی؟

ولی ازهمه بدتر درگیری من وبرادر بانحوه گرفتن فرمون بود.

من عادت کردم که ازاون جایی که چپ دستم فرمونو بادست ِ چپم بادو انگشت می گیرم.-البته بادست راستمم میگیرمشا-

هی می گه اون انگشت چیه؟اونجا چه کارمیکنه؟

آخه برادر ِ من ..چی کارکنم؟دوست دارممم اصلا من چپ دستم دنیام باتو فرق می کنه!!!



البته  موقع برگشت بسی بهترشده بودیم.

تجربه گران سنگی بود.

احساس می کنم جکی ازوقتی برگشتیم سر ِ حال تر شده.



پ.ن1:آهان رفته بودیم شمال

پ.ن2:اعتراف می کنم که یه بارازدنده 5به جای دنده 4رفتم دنده 2.چهره هردوتاشون وحتی خودم دیدنی بود.

من گل فروش ِ دوره گردم

 

بااینکه -شکرخدا- این روزا حالم خوبه نمی دونم چرا همش این آهنگو گوش می دم.تازه همش هم فکرمی کنم که شاعرش اینو دروصف من گفته(فروتنی رو داشتید؟؟؟):

 

توبه این معصومی/تشنه لب آرومی

غرق عطرِ گلبرگ /توچقد خانومی

کودکانه غمگین/بی بهانه شادی

ازسکوتت پیداست/ که پرازفریادی

 

همه هرروز اینجا/ازگلات رد می شن

آدمای خوبم /این روزا بدمی شن

توی این دنیایی/که برات زندونه

جای تو اینجا نیست/جات توی گلدونه

 

غرورمو ببخش/حضورمو ببخش

منم یه عابرم /عبورمو ببخش

تویی که اشک تو /شبیه شبنمه

همیشه تونگات/یه حس ِ مبهمه

 

هییی

حالا فهمیدید که من چقدرآدم خوبی بودم وشما خبرنداشتید؟

من یه گل فروش دوره گرد بودم وشما نمی دونستید.

 

ولی خداییش هنوز یه ندایی تووجودم هست که بهم می گه می تونم باقدرت عشق ومحبتم به آدما وخدا، دنیای بهتری بسازم.

حالا راستِ راستشو اگه بخواید اینه که کلاسامون دیروز شروع شدن ومن چقدر خوشحاللل نفر اول رفتم توکلاس ِ خالی  نشستم.

بازم راست ِ راستشو اگه بخواید وقتی استاد اومد ودیدم که استاد ِ سابقا محبوب نیست ویه استاد جدیده . خیالم راحت شد وآروم شدم.

درسمون طوری بودکه طراحی دست ِ آزاد داشتیم.به استاد گفتم من چاییمو می برم کنارپنجره می خورم وبه درختا نگا می کنم تاایده به ذهنم بیاد.

-خواننده عزیزحال می نمایید کلاسهای هنری چه کویتی می باشند ؟کجا ماسر کلاسهای حسابداری ازاین قرتی بازی ها داشتیم ؟؟مخصوصا اینکه استادتم به این حرکتت احسنت بگه-

بعدش..بالاخره انقدر کشیدم وکشیدم تا استاد کارمو انتخاب کرد.گفت تایید می شوددد.

درحالی که کاربقیه تایید نشد...

قصد تعریف ندارم خداییش

ولی یهو قلبم یه جوری فشرده شد.یاد ِ استاد ِ سابقا محبوب افتادم .وروزهای بااون .اونم باهمه سخت گیریش معمولا کارمو زودتر ازبقیه تایید می کرد.

گفتم چه حیف که اون دیگه نیست.

کاش باهم دعوامون نمی شد.استاد ِ خوبی بود چقدر به مادرس زندگی داد.چقدر ماها توروحیش تاثیرمثبت گذاشتیمو ازلاک تنهاییش درش آوردیم.

ولی چه پایان بدی.

دلم این پایانو نمی خواد .یه پایان خوب وخوش می خواد.

کاش بیاد ازمن به خاطر رفتارش معذرت خواهی کنه.جدی می گم.حالا درسته استادم بوده ولی نباید که بامن اون طورحرف می زد.

یعنی این کارومی کنه؟