اولش بگم که خوب اسمش خیالبافیه دیگههه امیدوارم زیادمنو مسخره نکنید..

حالاکردیدم کردید.

 به هرحال من فعلا برای نجاتِ حتی مقطعی مردم ازفقر همین خیالبافی به ذهنم رسیده:

 

صحنه اول:یه پسری باشه خیلی افسرده حال وداغون ..اصن یه وضی باشه.دوروز مونده به خودکشی ..موهاش تو صورتش ریخته .اصن حال نداره حتی یه انگشتشو تکون بده..ولی خیلی خیلی پولدار باشه.

اون وقت یهو بامن آشنا شه..

 

صحنه دوم:ما ازدواج کنیم .خوبه که خیلی سریع وبی هیچ مشکل باشه  چون...

 

صحنه سوم:یه مدت کمی که ازدواجمون بگذره ترجیحا دیگه ازیه هفته بیشترنشه واون حالش خیلیی خوب شده باشه ودیگه افسرده نباشه و...

به من بگه فاطمه خانوم شما به من خوبی کردی الان هرچی ازم بخوای واست انجام می دم

هرچی ِ هرچی؟

هر چیِ هرچی...

خوب پس بی زحمت "چهار/پنجم "ثروتت روکارخونه های تولیدی بزن وبعد همه عواید اونا رو وقف مردم کن.

اونم سریع بگه باشه.

 

من حساب کردم اگه بتونه ۵تا کارخونه بزنه وتو هرکارخونه ۱۰۰۰نفرمشغول شن واون هزارنفر ۳نفررو تحت تکفل خودشون داشته باشن مشکل اقتصادی ۲۰هزارنفر به طور مستقیم حل می شه وچندهزارنفری هم به طور غیرمستقیم..

 

خیلی خنده داربود؟؟؟


 بعدا نوشت:باورتون می شه بعد هزارسال که من اولین فانتزیمو نوشتم .یکی دقیقا درهمین زمان یه مطلب شبیه این نوشته؟اونم درجواب؟

حالاچی کارکنم؟به نظرتون این مطلبو حذف کنم؟

چه اتفاق عجیبی واقعا!