سوپری


چقدرخوبه خونه.

آرامشِ شب..کاناپه نرم..بادکه ازلای پنجره می یادتو.صدای تیک تاک ساعت.

اگه سوپرمارکت بزنم چیزایی که توش می فروشم ایناست:لواشک، چیپس، بستنی، شکلات، دستمال کاغذی، رب، کش، قرص استامینفون، سلفون، سالادالویه،دوغ ، شیر، بستنی، پاشنه کش، ماالشعیر، روبان، دکمه، زیپ

توپ، ژله، باطری قلمی، چسب قطره ای، پنیر، خامه،پاکت نامه، تمبر، لپ لپ، تخم مرغ شانسی، کاغذ A4، ماشین کوچولو، مدادرنگی 6رنگ، سس مایونز،روزنامه...

ببینید چقدرخوبه وکار چقدر آدم باسلیقه های مختلفو راه می ندازه؟


همه راضی هستید من سوپرمارکت بزنم؟


چیزی جانمونده؟


سلام


ممنون بابت این همه توجه وپیگیریتون توپست قبل

هرکارخیری واسه دوستم انجام دادم می یام واینجا می نویسم.


خبرخوب اینکه نیمی از اون کلاس دیروقتم تموم شدو3جلسه دیگه مونده.فکرمی کردم وقتی برم سرکلاس ازاونجا که دیگه باهیچ کدوم ازبچه ها دوستی خاصی ندارم، خیلی بهم سخت بگذره ومجبورباشم یه گوشه حیاط درحالی که تنها نشستم ویه پام روی اون یکی پامه والکی سرمو باموبایلم گرم کردم، آه بکشم.

ولی خوشبختانه اینطوری نشدو یه دوست جدید پیداکردمو کلی هم باهم صمیمی شدیم.لیسانسشم معماریه وازاین نظر ازمن که رشتم غیرمرتبطه کلی جلوتره.

ازرانندگی تواون ساعت  وسرعت بالاهم فکرمی کردم بترسم که انگارزیادنمی ترسیدم.

ازماجراهای تغییرکارهام هم اینکه خیلی دنبال تدریس بودم.که اونم نمی دونم چقدر محقق بشه ولی یه جایی بهم پیشنهاد مدیریت اداری!!! دادن که هرچی می گم به من چه؟می گن فعلا نیرویی نداریم وموقتم شده بیا ومدیرشو وبعد منتقلت می کنیم مالی

رفتن به اونجا فعلا قطعی تره که مدیرمالیش ازآشنایان هم هست.

 

ولی خیلی دلم می خواست سوپرمارکت می زدم .حتی زنگ زدم وقیمتم گرفتم.

سوپرمارکت زدن ازآرزوهای دوران کودکی منه.

چندبارم درموردش نوشتم.

ولی همه می گن تونمی تونی.جداازبحث بی ارزش!!مالی،گویامشکلات زیادداره.


 


پدرومادرهای بیخیال وغافل


من ونگارو سما ومعصومه ولیلا نشسته بودیم دورهم.از12تا 16سال داشتیم.نگاروسما خواهربودن ومعصومه ولیلا هم .توی آشپزخونه ی خونه ی نگاراینا بودیم .آشپزخونشون چندتا پله می خورد ومی رفت پایین.خونشون قدیمی بودته یه کوچه بن بست.پدرشون کارگر یه کارگاه مبل سازی.درآمدش اتفاقا بدنبود .ولی چون چندسال پیش مریضی سختی گرفته بود.همه پس اندازو خیلی ازداراییشونو خرج درمانش کرده بودن.

ادامه نوشته

خواهرم رفت.


تمام این دوروز حواسم پیش هیوا جان بود.به نظرم باید می آوردنش.خواهرم همش نداشتن ماشینو ونیومدن همسرشو بهونه میکرد ولی بالاخره اونم بچست دیگه دل داره.

یه سره گوشی تلفن دستش بودو همش می پرسید دارید چه کارمیکنید؟

مخصوصاوموکدا :دارید چی می خوردید؟

دیشب زنگ زد.برادرکوچیکه خونمون بودن وداشتیم تلویزیون نگاه میکردیم.خواهرم باکمی مکث جوابشو داد.

کجایید؟

خونه ایم.

بابغض:عیبی نداره من که می دونم رستورانید.

الهی بمیرم...همش می گفت خریدم می رید؟پارکم رفتید؟

ماکه بچه بودیم.مادرم هیچ وقت این کارونمی کردکه یکی روببره جایی ویکی روبذاره.یاهمه یاهیچ.

به نظرم که اینا توخاطر بچه هامی مونه.


دیروز به یه مهمونی هم رفتیم.خیلی بدگذشت.وقت برگشت ازشدت عصبانیت اصلا نمی تونستم رانندگی کنم.

شاید تو مطلب بعدی بنویسم کجا وچرا


خواهر


چه عیدی..نه گوسفندی ونه قربانی ای.

البته همون بهتر..من اصلا دلشو ندارم که یک ساعت قبل بشینیم وببعی رونازکنیم ویک ساعت بعد جیگرشو سرسیخ بخوریم.


خواهر ودختربزرگش درحال اومدن به تهرانن.یکی دوساعت دیگه باید برم دنبالشون.

امروز میادوجمعه می ره ودیگران واسش هزارتابرنامه ریختن.نمی شه که این همه جارورفت.

تازه خودش وما خیلی دوست داریم که دورهم بشینیم وفقط صحبت خواهری ومادری کنیم.

همیشه هیوا هست ویه پاش وسط همه صحبتای مثلا خصوصی ماست.

این بار-اما-چشمای اشک بارگفته ناراحت نمی شه که مادرش اونو نیاره.


بارپیش که اومده بودن تهران، هیوا جونو بردیم یه رستوران بزرگِ منوباز وگفتیم هرچی می خوای بخور.

باخودم گفتم دیگه هوسش شکسته می شه وحالاحالاها هوس شام ِ بیرون نمی کنه.خلاصه هی خورد وخورد وخورد.

فرداشم ازشدت پرخوری  تمام روزو دلپیچه داشت.

پس فردا:خاله من خیلی ناراحتم

چرا؟

آخه اون شب نتونستم همه غذاها روبخورم.دوتا ظرف سالاد دست نخورده موند.

 

واقعا که !!!



راستی عیدتونم مبارک

امروزم روزه گرفتم به علاوه پریروز، کلا شد 3روز.

ولی خیلیا 9روزو کامل روزه داشتن.خانوم همکارم 8روزشو.

بهش می گم الان چندتا روزه قضا ت مونده؟  می گه 18تا


می بینید که عزیز دلم توماه مبارک خیلی به خودش فشارآورده و۴تا روزه گرفته!!

 

البته شوخی می کنم یادتونه که توماه رمضان جراحی کمرداشت واصلا توان روزه گیری نداشت.

خلاصه سخت یاآسون گذشت.

امروزم روز عرفه بود که توش خیلی تاکیدبه دعاشده .خیلی ها رفتن دعای دسته جمعی.ولی من تو شرکت  مونده بودم چون طبق معمول حسابرس داشتیم .

به آسمون نگاه می کردم.خیلی قشنگ بود.آبی باابرای بزرگ سفید.

دیشب خواب عجیبی دیدم  ایشالاکه خیره:

دیدم که ۳تاماشین دارم:یکی داغون .یکی نیمه سالم ِ روبه سالمی .یکی کاملا نو

داغون برای گذشته بود .نیمه سالم برای حال وسالم برای آینده یه کمی هم حال.

داغونه روفروختم:۳۰۰یا۳۵۰هزارتومن.نیمه سالمه مشتری داشت ۸.۹۰۰.سالمه روهم میخواستم نگه دارم.

بعدش توخواب خیلی خوشحال بودم .می گفتم برای فلان مساله که پول نیازداشتم.ببین خدا چه حواسش بودوچطوربرام پول جورکرد.

انقدرواقعی بودکه اصلا فکرنمی کردم خواب باشه.

یه مقدارتعبیرخواب بلدم ووقتی به تعبیراین خواب فکرمی کنم به فکرفرومی رم.

 

دیشب خونه برادرم بودم .به دعوت آریانا.انقدرخوشحال بودکه رفتم اونجا.شب وقت خواب کیفمو بغل کردو خوابید گفت اگه کیفت پیش من باشه نمی تونی صبح بری.

ازش کلی عکس گرفتم وبرای اولین بارمی خواستم اینجا عکس بذارم که صبح دیدم همشو پاک کرده.تازگی دیلیت گروهی  موبایلمو یادگرفته وسرعکسای خودش امتحانش کرده بود.

 

 

بنزین


پارسال زمستون بود.

تازه چندباربودکه رفته بودم پمپ بنزین.خودمم بنزین نمی زدم.به علاوه درمورد بنزینم فکرمی کردم نوع سوپرش رونمی شه باکارت سوخت زد وباید آزاد حساب کنیم.

سرراه رفتنم به کلاس رفتم تویه پمپ بنزینی .سمت چپ خلوت بود رفتم اونجا.یه آقای پیری بودکه زحمت کشید برام بنزین زد.گفت چراخودت نمی زنی؟گفتم درباکم خیلی سفته گفت بیا بیرون ویه چیزایی یادم داد.-اعتراف می کنم که خوشم نمی یادبنزین بزنم ومشکل در ِباک نیست.-بعدگفت سعی کن پرِ پربنزین نزنی .مثلا بگو20تا و..

اون روز23/5تا بنزین زدم.10تومنی روبهش دادم گفتم بقیشم حق الزحمتون.

حق الزحمه بنزین زدن 500تومنه دیگه.

همینطوری 10تومنی دستش مونده بودو منو نگاه می کرد.

باخودم گفتم یعنی 500تومن کمه؟من به همه 500تومن می دم.حتما اینجا بالاشهره وبیشترمی گیرن ولی ماشین من که گرون قیمت نیست.خلاصه خداحافظی کردم ورفتم.


دیروز برای باردوم رفتم اون پمپ بنزین .این دفعه سمت راست خلوت بود.داشتم ازماشین بیرون می اومدم که یه نفراومد ازمسئول دستگاه پرسید بنزین سوپر کجاست؟آقاهه هم گفت ردیفای  سمت چپ.

عههههههه من اون روز بنزین سوپرزده بودم؟

پس بگو چرا پیرمرده همینطوری منو نگاه میکرد؟

یعنی بنده خدا بقیه پول بنزین منو ازجیب خودش گذاشته؟


ازدیروز عذاب وجدان دارم.حالا میخوام شنبه برم بلکه پیداش کنم.سختمم هست.خجالتم می کشم ولی چه می شه کرد؟امروز کلی فکرکردم وبه این نتیجه رسیدم

هعیییییی

کوچک وکوچک تر


بعدظهررفتم درکه .بادوستم .بالاخره یه دوست جدید پیداکردم که بیادکوه.

قرارشدازهفته دیگه ایشالامنظم کوهنوردیو شروع کنیم.

ازوقتی رفتم کلک چال دیگه درکه واسم کوه حساب نمی شه.خنده داره اصلا.انگاررفتی پیک نیک.دوستمم نگران کفش زیباش بودکه خاکی نشه درنتیجه نتونستیم زیادبالابریم.

احساس می کنم یه انرژی تووجودمه که باهیچ فعالیتی کم نمی شه.ازم عکس گرفت وقتی دیدم باورم نشد

چقدر صورتم لاغرشده ..اصلا برنامه لاغرشدن نداشتم .حالا ازوقتی برگشتم هی دارم می خورم که چاق شم.

دوست ندارم.نه رژیمو نه لاغری بیش ازحدو


چقدرخوبه داشتن دوستای صمیمی ..خیلی باهم حرف زدیم حتی وقت برگشت هردوبرای اینکه بیشترحرف بزنیم بامتروبرگشتیم .دیگه مجبوری ازش جداشدم درحالی که احساس می کردم خیلی حرفاروهنوز نزدم.


وقتی رسیدم خونه دیدم توواتس اپ یه پیام دارم.بگیدازکی؟همون خواستگارسابق که ازدواج کرده واون روز توپارک آب وآتش دیدمش.شمارشو سیو نداشتم حتی.ازاون عکسش شناختمش.

پیامو نخونده پاک کردم.

اعصابم به هم ریخت.لعنتی ازدواج کردی وتموم شده ورفته .بچسب به زندگیت.

حتی فکرنمی کردم شمارمو نگه داشته باشه.

ازوقتی اومد خواستگاریم شرط قد رو به شروط ازدواجم اضافه کردم!!!

البته نه اینکه بخوام به کسی توهین کنما.ولی لامصب حالاکه قدنداری کاش حداقل وجدان داشتی وهمزمان بامن دنبال شاگردتم نبودی.


برآورده کردن یک آرزو


دهه شصتو که یادتونه عزیزان؟

ما دهه 60ای ها تا تونستیم ازاین دوره خاطره تعریف کردیم واسه دهه 70ای ها وهمه چی رو به روشون آوردیم که شما اینو داشتید ما نداشتیم اونو داشتید...به نظرمن باید این حرکتو بادهه 50ای ها هم بکنیم .

ها؟موافقید؟زمان اونا هم امکانات زیادبود.مثل ما نبودن که فرزندان جنگ وتحریم وازدیادجمعیت و...باشن.مثلا توی مدارس به دهه 70 ای ها ودهه50ای ها شیرمی دادن که تاثیرمستقیمی روی سلامتی ورشدشون داشت ولی به ما ندادن.توبگو یه قطره یه چیکه.

 

پس کماکان باید باقدرت پیش بتازیم وپیششون کم نیاریم.


ازآرزوهای اون دوران من وبرادرکوچیکه که 1/5سال ازمن کوچیک تره همانا داشتن عروسک واسباب بازی به مقدار لازم  بود.یعنی یه مقداری داشتیم ولی چشممونو نمی گرفت ...

ادامه نوشته

ازشما چه پنهون


امروز که سرکلاس نشسته بودم درحالی که بسیارگرسنه بودم-چون من عادت دارم ساعت7شام بخورم درحالی که ساعت7بود ومن اونجا بودم-داشتم به این فکرمیکردم که ترم پیش 5روز هفته رو کلاس داشتم ومن چقدرزحمت کشیدم..چقدرباسختی سرکلاسارفتم.چقدرتمرین کشیدم ..چقدراسترس تری دی روداشتم .

یادتونه؟

وبعددیدم دیگه این 6-5جلسه دیگه چیزی نیست.یابرخورد غیرصمیمی بعضی افراد نباید جلوی راهمو بگیره.

ولی راستشو بخواید من وقتی خسته باشم تحملم کم می شه.مخصوصا رانندگیم خیلی بدمی شه.آخه خیلی وقت هم نیست که راننده شدم.

چیزی روکه اون وقت نگفتم الان بگم:

چندماه پیش یه روز توهمون خستگی ها داشتم تواتوبان امام علی رانندگی میکردم به سمت خونه.عادتم اینه که همیشه ازلاین وسط برم.توهمه جا. نه سمت کندرومی رم ونه سبقت.بعدش نمی دونم چطور شد(باورکنید نمی دونم ویادم نمی یادچرا)که رفتم تو لاین کندرو.اتفاقا جایی هم بودکه یه ورودی به اتوبان هم داشت.همین طور متعجب مونده بودم.ماشینا هم ازاطرافم بابوق ممتد ردمی شدن چون خیلی هم آروم می رفتم.

شکرخدا اتفاقی نیفتادولی یه کم که حواسم جمع شد خیلی ترسیدم که اینطوری اونجا مونده بودم.


امروزم وقت برگشت به خونه هم وقت پیچیدن تو کوچه سمت راست ماشینو مالیدم به دیوار.یه خط خوشگل افتاد.قرچچچچچ صداداد.

اوف..آبروم پیش برادرام می ره.

حقا که زنه

 

چندوقت پیش آریانا وخواهرش شب اومدن خونمون.قراربود پدرشون فردابعدظهرش که جمعه بود بیاددنبالشون.

طفلی زیادشیطون نیست ولی خوب بالاخره یه کم که هست.خیلی هم صحبت می کنه ماشالاکه فکرکنم مربوط به خانوم بودنشم باشه.

بماند که شبم وقت خواب ماروکشید توپذیرایی خوابیدیم .چون ممکن بود آقاگرگه ازپنجره اتاق بیادتو واونو بخوره.

خلاصه صبح شد وبردیمش پارک وبعدگفت بریم خرید!!! ورفتیم وبرگشتیم .منتظر برادربودم که برگرده که پیامک داد :

ما آخرررر ِشب میایم.

منو می بینییی ..خسته شده بودم .رفتم تواتاق و درو بستم .لپ تاپو برداشتم ومشغول اینترنت گردی بودم که آریانا اومد تو وهی گفت منم ببینم چی کارمی کنی .گفتم خصوصیه.بازور سعی می کرد خودشو جابده وسرک بکشه .

منم که خسته بودم گفتم ای بچه بی ادب.خصوصیه بروبیرون.

باخوش اخلاقی پا شدو گفت ببخشید حواسم نبود.

وقت رفتن درم بست گفت عمه جون درو می بندم که راحت باشی.چندلحظه بعدموبایلمو پس آورد(معمولا دستشه وباهاش بازی می کنه)وبازباخوش اخلاقی گفت اینم موبایلتون من دیگه بازی هامو کردم.

به به چه کمالاتی..انگارنه انگارکه بچست.

خلاصه اون روز گذشت واونا رفتن.

حالا ازاون وقت ، هربارکه مییادخونمون وتا صمیمی می شیم وباب صحبت بازمی شه می گه:آهان فکرنکن یادم رفته به من گفتی بی ادب؟من بی ادبم؟

یه باربهم گفتی بی ادب تا وقتی بزرگ شم همش به شما می گم بی ادب

هی می گم آریانا ببخشید. بابا تو یادت نمی ره؟می گه واسه چی یادم بره ؟بهم گفتی بی ادبببببب

 

اون موقع صبوری کردکه این روزا تلافی کنه.

دقیقا مثل این خانومای که یه حرفیو که همسریادوستشون بهشون بزنه وخوشایندشون نباشه تا آخرعمرتو حافظشون نگه می دارن وگاه وبیگاه ازش استفاده ابزاری می کنن.


درضمن اعتراف می کنم که خودمم اینطوریم. :))) زنم دیگه چه کارکنم

 

عرضم به حضورتون که:فردامی خوام اولین جلسه کلاسو برم.راست می گید رفتن بهترازنرفتنه.مخصوصا که بازم امروز زنگ زدم وگفتن شروع کلاسای جمعه معلوم نیست.البته فعلا فردابه عنوان مستمع می رم.

 

 

ذی حجه


ازامروز ماه ذی حجه شروع می شه.می گن روزه گیری 9روز اولش خیلی ثواب داره.من وخانوم همکارتصمیم گرفتیم یک روز درمیون روزه بگیریم.یعنی اون هی می گفت هرروز من می گفتم یه روزدرمیون.

ولی الان که فکرشو می کنم می بینم نه همون خانوم همکاربقیشو بگیره بهتره.حالا می خوادهرروز بگیره می خواد یه روزدرمیون :))

ازساعت 4صبح بیدارمو فکرمی کنم .مرکز آموزشمون یه دوره کوتاه مدت واسمون گذاشته دوروز درهفته ازساعت 5/5الی8/5شب.واسه ارائه پروژه هامون.یه نرم افزاره.

واسه من سخته.راهشم دوره.تازه بازده ام هم کم می شه.تااون وقت سرکارباشم وبعدبرم سرکلاس.

الانم که هوا اینقدرزود هوا تاریک می شه.گفتم کلاس دیگه ای ندارید؟گفتن جمعه ها هم هست ولی هنوز به حدنصاب نرسیده .گفتم همونو میخوام.ولی ازچهارشنبه کلاس بچه های خودمون شروع می شه ومن دو دلم.

به نظرتون سختی هاشو تحمل کنم وهمین الان برم یاتحمل کنم ویه دوره پربازده روبگذرونم؟

جان من بگید تحمل کن ودوره جمعه ها روبرو.جان من بگید انقدرعجول نباش.


ولی همش دلم اونجاست..می گم بچه ها همه چی یادمی گیرن درحالی که کلاس من معلوم نیست کی پربشه وازاون طرف مدیرگروه گفته تا آذرباید پروژتو تکمیل کرده باشی ومن بدون این نرم افزارنمی تونم.



این روزا همش احساس می کنم داره زلزله می یاد.فکرکنم افت فشارگرفتم...

نکنه واقعا داره می یاد؟؟


منزل لیلی


پاییزکه میاد انگارآدم -حداقل-یه کم افسرده می شه.درست برعکس بهارکه همه احساساتت توش شکوفا می شه وکلا انگارتو هم باطبیعت جوون می شی.

نمی دونم چجوریه که بعضیا فصل پاییزو دوست دارن اونم بااین روزای کوتاهش.

البته تهران مدتهاست که بارون نیومده واین حتما تاثیر مستقیم روی روحیه ماداشته-حالاجداازآلودگی هواش-

منم هرروز به خودم می گم چراالکی غمگینی؟خوشحال باش..آخه چیزی واسه ناراحتی نیست ولی بازحوادث کوچیکم روروحیم تاثیرمی ذاره.


مصاحبه خوب بود.ولی شرکتش خیلی شلخته ودرهم برهم بود.بااینکه شرکت معتبروشناخته شده ای یود ولی همه جا روگردوخاک برداشته بود.کامپیوترا قدیمی.میزاکهنه.سنگای کف کثیف.زونکنا هم جا پخش 

دقیقا یه محیط صنعتی مردونه.

جزمنشی ومدیرمالی دیگه هرکی دیدم مرد بود.نمی گم مردای بد ولی مردای جاافتاده وسن دار...

ولی یه چیزجالب اینکه همه مرداشون یه کراوات سبزخوشرنگ زده بودن وپیرهن سفید پوشیده بودن.

جواب مصاحبه مثبت بود ولی بازمنم که باید تصمیم بگیرم.


یه بحث ودلخوری ازمدیرم باعث شددنبال کاربرم .جالب اینکه قبل ازاین هروقت صحبت پیداکردن کارمی شدمدیرم می گفت کجا میخوای بری؟شرکت ما ازهمه جا بهتره.توخبرنداری صنعت خوابیده.تجارت خوابیده.اون خوابیده.این خوابیده.هیچ جا حقوق نمی دن، همه جادارن نیروهاشونو بیرون می کنن و..

باورکنید این حرفا روروحیم تاثیرمی ذاشت.

ولی این دوروز که دنبال کاررفتم دیدم نه بابا ازاین خبراهم نیست.اتفاقا هردوجا خیلی زنده وپویا بودن باحقوقای به موقع وحتی کارانه های منظم.


به نظرم به این می گن عقب نگه داشتن.مدیرم نمی خواست من برم واینطوری منو ازبازارکارمی ترسوند.

حالا دوروز رفتم دنبال کارخوشم اومده دلم میخوادهی برم وهرجا یه چایی بخورم ببینم کدوم بهتردم می کنن!!!

جهت اثبات این ادعاامروزم رفتم هفته نامه بازارکارگرفتم.


یه مدتی فکربه پروژم خیلی اذیتم می کرد.فکربه اینکه چه کارکنم؟هیچ کاری نکردم.طرح هامو نزدم.متنا روجمع نکردم.تری دی روبگو ...ولی الان دیگه راحت شدم 

صورت مساله روپاک کردم:کلا گذاشتمش کنار


اگه طولانیه واسه اینه که دلم گرفته


فرشته ودوتا دخترخاله ها اومده بودن ناهارپیشمون.بااینکه ازکرج اومده بودن واین همه طول کشیده بودکه برسن.

-بااین همه- زیاد ازدیدنشون خوشحال نشدم.

وقتی باهم شروع به صحبت کردیم. فهمیدم که دیگه دنیاهامون متفاوت شده.دیگه اونا متاهلن ومن مجرد.

دغدغه هاشون فرق کرده بود.بااین که اکثراوقات باهمن بازهم دورهم نشسته بودن وازخاطرات باشگاهشون می گفتن وغذاپختن ودکتررفتن و..

باخودم گفتم چقدر راحت شدن.انگاربارزندگیشونو انداختن به دوش کس دیگه ای ودیگه خیالشون راحته.

ازدفعاتی بودکه گفتم خوب بوداگه منم متاهل بودم.

البته بعید می دونم که حتی بعدمتاهلی وحتی اگه سرکارهم نرم اینطوری آسوده باشم.فکرکنم ..اون وقتم حداقلش یه فکرای بیشتری توسرم باشه.

پیکاسو ..تواون کتابه ..یه جایی به زنش می گه می دونم توچرا افسرده ای.چون زن باید زنیت کنه.باید مادرباشه.اون وقته که نقش اصلیشو پیداکرده وخوشحال می شه.


فرشته ویکی ازدخترخاله ها ازم کوچیک ترن.امروز دوباره سرماهرنبودن تو آشپزی وکیک پزی باهام شوخی کردن.

خوشم نیومد.

احساس میکنم گاهی مردم زیادی منو ساده می بینن.درواقع ساده لوح می بینن.


بهم گفتن توچراازدواج نمی کنی؟گفتم حالا بابازشدن راه ارتباط باآمریکا منتظر یه پسرآمریکاییم.خوش اخلاق وخوش تیپ وپولدارن.نیستن؟


ادامه نوشته

آینه ها رودوست دارم.


صبح داشتم ازجلوی یه مغازه صنایع دستی ردمی شدم.دیدم آینه دیواری داره.ازاینا که طرحای روی شیشست..

خوشم اومد.برگشتم.

سه طرح پشت ویترین بودکه یکیشو بیشتردوست داشتم.همون وسطیه که یه گل شیشه ای قرمز موجدارکنارش داشت.

ولی یه آینه طرح داربزرگ ...ازاینا که خورده کاشی و..دارن پارسال خریده بودم وبه علاوه اینا گرونم بودن.

ظهریه دوست قدیمی بهم زنگ زدکه عصری همو ببینیم.

رفتیم پارک ساعی

برام یه هدیه آورده بود.سنگین بود.بازش کردم .همون آینهه بود.دقیقا همون که صبح پشت ویترین انتخاب کرده بودم.


    دنیا چقدرکوچیکه وگاهی اوقات آرزوها چقدردست یافتنی.


دیروز برام روز سختی بود.امروز خوش گذشت وآسون بود.شاید کل دنیاوعمر همین طورتعبیرشه:سختی وآسونی.آسونی وسختی...


پارک ساعی چه نورپردازی قشنگی داره.تاحالا دم غروب اونجا نبودم.

یه وقتایی...


برادرم واسم یه سی دی آهنگ زده بودوگذاشته بود تو ماشین.

فکرکنم ازمعدود افرادی بودم که ضبط ماشینمو عوض نکردم.همون فابریک اولیه-باید20.30بیاد باهام مصاحبه کنه-

زیادگوشش نمی دادم.یعنی هیچی..آخه مناسب خود برادرم بودآهنگای تندترازذائقه من که طبع ملایمی دارم.

ولی وقتی که اون روز -بعدهرگز-گذاشتمش دیدم اولین آهنگش "من وبارون"بابک جهانبخشه که اون وقتا که تازه اومده بود وروبورس بود من خیلی دوستش داشتم.

ازاین که برادرم به فکرم بوده واون آهنگو آهنگ اول زده خیلی خوشحال شدم.


بعدش آهنگ نوزدهمش یه آهنگ از محمداصفهانی:کنارعکس تو

بعدآهنگ بیست وششم:یه آهنگ ملایم دکلمه ای که یه کمش اینه:یه وقتایی که دلتنگم/یه روزایی که دلگیرم/یه کم آغوش توباشه چقد آروم می گیرم...

آهنگ چهلم:یه مرد صدا کلفت-آخه من صدای کلفت مردونه دوست دارم.-

همین دیگه..

فعلا بقیشو گوش ندادم.


درجستجوی معنی زندگیم


برشی اززندگی نامه نقاش محبوبم"پیکاسو"رو می خونم.

اولا خوشم نمی یومد که هی می گفتن پیکاسو پیکاسو..کارهای انتزاعی وکوبیسمشو دیده بودم وفکرمیکردم شاید هنرنقاشی اصیلو نداشته باشه .

ولی اززمانی که واسه کنکورهنرشروع به درس خوندن کردم چقدرررر ازش خوشم اومد.اوج هنرواستعداد.اوج ظرافت ونکته سنجی ومردم داری(نمونه تابلوی گرونیکا).خیلی ازهوشش خوشم اومده بود و...

امروز زندگیشو می خوندم وبازدیدم هیچ چیزتازه ای نیست..همون رنجها وهمون ملال های تکراری که همه مردم بهش دچارن.همون وسوسه های نفس وهمون لغزش ها..همون روزمرگی ها وهمون آرزو ها..


اون لطافت وصداقت پنهان روح آدمها یهو کجا ازبین می ره؟


کجا آدما می شن شبیه ماشین هایی شبیه به هم؟


دنبال معنیم..دنبال یه چیز خوب که جذبم کنه..هرروز کلی جستجو واسه خوندن یه کتاب خوب میکنم ولی بازبه اون لذتی که باید نمی رسم.

باخودم گفتم شاید اگه قرآن وبایه تفسیرمعتبروشیرین بخونم  بهترباشه ولی بعدگفتم شاید درست نباشه وسط کارو کشیدن چک وبحث و...یه صفحه قرآن بازباشه وهی ببرمشو بیارمش...

ولی یه علت دیگه اینه که یعنی واقعا چرامن یه کتاب عالی واسه خوندن پیدانمی کنم؟یه زندگی نامه عالی که بشه الگوم.الزاما هم مذهبی نباشه.

زندگی پچ آدامزو دوست داشتم.خیلی زیاد.


تواین مایه ها می خوام.


عنوان ندارد2


نمی دونم..امروز همه ملت ایران حس جدیدیو تجربه کردن:رابطه باآمریکا

من ،خودم ، برای یه لحظه احساس کردم دیگه راحت می تونم برم آمریکا.انگارآمریکاهم مثل ترکیه شد.مثل دوبی یاعراق.آخه من خیلی دلم می خواست طبیعت ومعماری امریکا روببینم ولی این دقیقا برام یه رویا بود.رویایی که اصراری هم به برآورده شدنش نداشتم.به خاطر دوری ومشکلات وهزینه.

دوم احساس کردم می تونم بچه دارشم.یعنی اون حسی که داشتم.اون احساس ناامنی..که اگه ازدواج کنم .چطوربچه دارشم..سرنوشت بچم چی می شه و..ازبین رفت.

شاید همه اینا به این معنی باشه که امیدبه زندگیم یهو افزایش پیداکرد.

تازه بعدظهرم که کارم تموم شد وبلندشدم وکیفمو انداختم رودوشم احساس کردم یه حس خوبی دارم انگارخوب بودوخیلی خوب که الان مردی توخونه منتظرم بود.

این هم فکرکنم همون امیدبه زندگیه.


ولی..یه سوال دارم..چرااین همه دیرو این همه پرچالش؟چرااین همه اماو اگر..

دقیقا یک نسل ازبین رفت وحتی 5سال بیشترکه ما بتونیم گوشی تلفنو برداریم ویه زنگی بزنیم وبعدشم هی بگیم اون زنگ زد.اون طرف بگه نخیرم اون زنگ زد.

من همیشه این مثالو می زدم:قراره حضرت رسول(ص)الگوی ما توزندگی باشه، چطور ایشون حاضربه مذاکره باکفارومشرکین شد ولی ما حاضرنشدیم حتی یه بارباطرفمون صحبت کنیم؟

سیاست تا کجا؟به قیمت فلاکت مردم؟

این گوشی رو سالها پیش برمی داشتیم می گفتیم آقای اون طرف خط توخیلی نفهمی وقطع می کردیم.پشت میزمی نشستیم ومی گفتیم باید ها ونباید های مااینه.

یعنی چی آخه؟

امروز اتفاقا به توصیه دوستمون زندگی نامه شهدا رو می خوندم..به همه هم گفتم..هرسال وهرروز ارادتم بهشون بیشترمی شه.

نزدیک محل کارمون یه مسجد هست که 5تا شهید گمنام اونجاست.اغلب صبحها بین پیاده رویم می رم وبهشون سرمی زنم.کنارشون می مونم ودعامی خونم.می دونم که اونا همینو می خواستن که من توکشورزادگاهم راحت وآزاد زندگی کنم.

گفتن بذارمابمیریم ولی نسلای بعدی نجات پیداکنن وکشورمون حفظ بشه.بذارزنهامون امنیت داشته باشن.

امروز یادهمه اون شهدابودم ..این که الان اونا چی می گن؟


کاش کشورمون همونی بشه که اونا تورویاهاشون می دیدن.


پ.ن:من سیاست امریکا رودوست ندارم.کشوری که بن لادن تولید می کنه.جنگ می کنه.دلاربدون پشتوانه توی جهان پخش میکنه تاکسری بودجشو پنهان کنه.ولی ازاین بی سیاستی که هیچ وقت فرصتی روغنیمت نشمرده بودیم وازاون به نفع ملتمون استفاده نکرده بودیم.ازعدم تدبیر..همیشه دررنجم..



ما هیچ...ما نگاه..


یه سری کارای تعریف شده هست که واسه هرتعطیلاتی انجامش می دم:پیاده روی-استخر-مهمونی فامیل نزدیک-قبلنا کوه-گاهی فیلم دیدن-خرید

همیناست هربارتکرارمی شه یاجلو وعقب می ره.بازم خداروشکرکه زندگی انقدرآرومه که می شه به همه این کارها-گرچه تکرارین-رسید.

درباب استخر:بنده شنا بلدنیستم.یه خورده فسقلی بلدم.هیچ وقت نرفتم یادبگیرم همیشه تفریحی بوده .به نظرم خیلی یادگرفتنش واجبه ولی من یه مشکلی داشتم تامدتها که ازاستخررفتن خجالت می کشیدم.بعدش زمان دانشجویی خجالتم ریخت ولی پول کلاس آموزشی رونداشتم.بعدش پولشو داشتم ولی زمانشو نداشتم.

البته همه بهم می گن خودت واسش وقت بازنمی کنی.کلش یک ماه طول می کشه.

ولی من یه مشکل ترکیبی دارم:1.خجالت میکشم-2.مربی های شناخیلی به نظرم جدی وبداخلاق میان-3.می گم نکنه کلا استعدادشنا یادگرفتن نداشته باشم وبرم وهیچی نشم وضایع ضایع برگردم.-4.به نظرم پول آموزششون زیاده.

حالا من چه کارکنم؟


بعدظهرعلی رغم خستگی بعدنیم ساعت خواب بیدارشدم.نگاهم به لوسترسه تیکه بالای سرم بودکه یه دونشوبرادربزرگه دردوم روز خریدشکسته بود وجاش خالی مونده بود:

داشتم به کتاب برنده تنهاست فکرمیکردم:دیگه نمیخوام خوندنشو ادامه بدم:توش روابط ج.ن.سی رو خیلی راحت گرفته این بافرهنگ ما جورنیست. نمی دونم ..شایدم مشکل منه ولی من چنین چیزایی رو نمی پسندم.ودیگه هم نمی خوام باخودم تعارف داشته باشم اخلاقم اینطوریه دیگه پس کتابو کنارمی ذارم.


بعدش یاداستادمحبوب هم افتادم.یادیه صحنه که داشت بادستمال کاغذی خورده های مدادرنگی رو روی طرح من پخش میکردو صدای اون دختر ازاون طرف کلاس که دادزد فقط به فاطمه توجه می کنی پس من چی؟هرسوالی ازتون می پرسم جواب نمی دید.ومن و اون که درسکوت فقط سرمونو بالا آوردیمو دخترو نگاه کردیم.فکرمی کنم استاد چیزیم گفت.

اون زمانا به نظرم هنوز دنیا دنیای ساده ای بود.یادمه اون روزم یکی دوروز ازتولدم گذشته بود.


چندشب پیش خوابشو دیدم.دیدم یکیه مثل من.یعنی انگارخواب دلشو دیدم.دلش یه دلی بود شبیه دل من :باهمون ترسا وهمون امیدا

خیلی عجیب بود.


دوستای کوهنوردم دچارمصدومیت شدن.خیلی دلم کوه می خواست.خیلی بیشترازشنا ولی می ترسم تنهایی برم.می ترسم کسی دنبالم کنه -مخصوصا که صبح خیلی زوده- یا حالم گرفته شه ازتنهاییم یا هزارتا چیزدیگه.


هییی.ولی بازخداروتا بی نهایت شکر...

راستی واسه تولدم تااین لحظه پدرومادرم پول دادن که چون مبلغشون قابل توجه بود تصمیم به خرید طلا گرفتم:یه پروانه.خوشحالم که رویام واقعی شد.میخوام ازشون یه یادگاری جدید داشته باشم واسه روزمبادا :)


روز تولد


ازمن به شما نصیحت اگه ساعت 2بعدظهریکی بهتون زنگ زدو گفت می شه یه تک پا بیای شرکتمون یه اشکال کوچولو تو سیستممونو رفع کن.به هیچ وجه گول نخورید وباپای خود به آن مکان نروید .

شاید تعریف شما ازکوچولو باتعریف اونا ازکوچولو یه تفاوت عظیم داشته باشه.

تا پاسی ازشب اونجا گیرمی افتید.وسرآخر باسردرد اونجاروترک می کنید.


اونم چییی توروز تولدتون.


مامتولد شدیم. به حول وقوه الهی.31ساله شدیم.حتی باورشم سخته ولی شدیم.

تبریک زیادگرفتم.عده ای هم فراموش کردن ولی تعدادشون خیلی کم بود شکرخدا چون ما به تولدمون خیلی حساسیم.

بهترین تبریکو دیشب ازیه خانوم گرفتم که اصلا فکرشم نمی کردم یادش باشه یاتا این اندازه واسش مهم باشه.

ولی پارسال واسش یه کاری کرده بودم وگفته بودم چون تولدم بود این کارو کردم وپول نمی خوام.


دیشبم یه خواب خوب دیدم :درختی که شکوفا وگسترده می شد.من ولی کمی دل نگران بودم می گفتم باید خوب ازش مواظبت کنم.بااینکه شاخه های به نسبت قوی ای داشت ولی می دونستم که می تونه خیلی آسیب هم ببینه.زیبا بود..الانم که دارم می نویسم تصویرش جلوی چشممه وازیادآوریش خوشحال می شم.


دارم می میرم ازسردرد کلی طول کشید تااینا رونوشتم..