صبح داشتم ازجلوی یه مغازه صنایع دستی ردمی شدم.دیدم آینه دیواری داره.ازاینا که طرحای روی شیشست..

خوشم اومد.برگشتم.

سه طرح پشت ویترین بودکه یکیشو بیشتردوست داشتم.همون وسطیه که یه گل شیشه ای قرمز موجدارکنارش داشت.

ولی یه آینه طرح داربزرگ ...ازاینا که خورده کاشی و..دارن پارسال خریده بودم وبه علاوه اینا گرونم بودن.

ظهریه دوست قدیمی بهم زنگ زدکه عصری همو ببینیم.

رفتیم پارک ساعی

برام یه هدیه آورده بود.سنگین بود.بازش کردم .همون آینهه بود.دقیقا همون که صبح پشت ویترین انتخاب کرده بودم.


    دنیا چقدرکوچیکه وگاهی اوقات آرزوها چقدردست یافتنی.


دیروز برام روز سختی بود.امروز خوش گذشت وآسون بود.شاید کل دنیاوعمر همین طورتعبیرشه:سختی وآسونی.آسونی وسختی...


پارک ساعی چه نورپردازی قشنگی داره.تاحالا دم غروب اونجا نبودم.