هیییی
می خوام یه اعترافی بکنم
چندروزه ظهرا می رم تو نمازخونمون ویه نیم ساعتی میخوابم
فقطم خواب خوراکی می بینم
امروز خواب پیتزا دیدم.خیلی خوشمزه به نظرمی رسید.کلی هم قارچ داشت.
دیروزم خواب ته دیگ دیدم
دیگه بقیش یادم نیست....هعیییی
می خوام یه اعترافی بکنم
چندروزه ظهرا می رم تو نمازخونمون ویه نیم ساعتی میخوابم
فقطم خواب خوراکی می بینم
امروز خواب پیتزا دیدم.خیلی خوشمزه به نظرمی رسید.کلی هم قارچ داشت.
دیروزم خواب ته دیگ دیدم
دیگه بقیش یادم نیست....هعیییی
به اطلاع خوانندگان محترم می رسانم که یک سوم ازماه مبارک گذشت...
ایشالا از15ام به بعد بیفتیم تو سراشیبی ..
امروز سحر سالاد الویه، موز، هندونه خوردم.اصلا یاداین ترکیب که میفتم حالم بدمی شه
احساس می کنم الان تو معدم باهم دعواشون شده.
اگه زمان به عقب برگرده بخش سالادالویه روحذف می کنم.یه کیک یزدی بهش اضاف
سحرای قبل هم شیرویه کیک کوچولو می خوردم ولی دیگه نهههه ذخیره بدنم داره انگارتموم می شه نه کیکه نگهم می داره نه شیره جلوی تشنگیمو می گیره
دیروز بعد ظهر ازصدای قاروقور شکمم آبروواسم نموند.
ولی همچنان حال عرفانی خوبی دارم.
پ.ن:دوبچه تخس بادمپایی ابری عوض می شود.
شب دوشنبه رسیدن.
دوشنبه:دوتا دختر خوب ومهربون ومودب که ازلفظ شما هم درصحبت ها استفاده می کردن.اگه می شه بریم پارک.اگه می شه بوق بزنیم!موها هم شونه زده ومرتب.
سه شنبه:یهو موتور داغ شد.اصلا یخ رابطه آب شد ناجور.دوباره ازدیوارصاف می رفتن بالا.نمی ذاشتن هیچکی تلویزیون ببینه چون فقط باید خودشون کارتون می دیدن.هی عزیزم جونم می گفتیم دیگه کم مونده بود کاربه برخورد فیزیکی بکشه.کیانا وآریانا هم که هی زنگ پشت زنگ که مامی خوایم ببایم بابامون ما رونمی یاره.
-برادر لطف کرده بودوگفته بودچون شما روزه اید من بچه ها رو یکی دوروز دیرتر می یارم.-
درهمین وانفسا اون فامیلامون بودن تو کرججج.هرچی می خواستیم بریم خونشون یاخونه نبودن.یا می خواستن برن مسافرت یا...تلفن زدن گفتن بیاید خونمون(یعنی خواهرمو بچه هاش).هی خواهرم می گفت نمی خوام برم گرمه، هی ما می گفتیم برو آب وهوات عوض می شه.برو... نری ناراحت می شنااا
خلاصه الانم کرجن.
تازههه مسافرتشون تمدید شده شده ده روزه.
ولی همه اینا شوخیه.
این که حوصلم کم شده بابت شیطنت طبیعی بچگانه اونا نیست.بابت هزارتا اسباب وعلل دیگست.مثلا آپارتمانی بودن خونه وکوچیک بودنش ونداشتن حیاط ودلایل شخصی دیگر!
بامریم اسم فامیل بازی می کردم(اینم جهت به دست آوردن دل دخترمهربون که می گی چرااسم همشونو نمی گی)
از"ن" بود.واسه اعضای بدن چیزی به ذهنم نمی رسید گفتم بنویسم نوک دست یانوک پا که یه کم بخندیم.
نوشتم نوک دست.فکرمیکنید مریم چی نوشته بود؟
نوک پا![]()
اصلا ژنتیک بیداد می کنه.
پدرم برای هیوا یه کفش خریده بود(بدون اینکه اندازه پاشو بدونه همین طوری ...)واسش بزرگ بود.اصرارکه خاله واسه تو باشه.پوشیدم .برای منم بزرگ بود.
می گم هیوا جان برای پای منم بزرگه.می گه عیبی نداره بذار سال دیگه اندازت می شه.![]()
فکرکرده منم مثل خودش توسن رشدم.
پ.ن:پیرو تذکربعضی دوستان می خوام قالب وبلاگو عوض کنم.کسی می دونه ازکجا به راحت ترین شکل ممکن می شه زیباترین قالبو پیداکرد؟ :)جدی می گما
نمی خوام موج منفی داشته باشم ولی ازفردا خواهرم ودودخترش برای مدت یک هفته مهمون ما خواهند بودوقطع به یقین برادرم هم دودخترش رومیاره که بچه ها باهم باشن.
خداروشکرکه ما فامیل کوچیکی نیستیم وخداروشکرکه این همه بچه داریم .
ولی احساس می کنم به من ممکنه خیلی سخت بگذره بادهن روزه ازسرکاربرگردی و4تا بچه ازسروکولت بالابرن.بعدبری تواتاقت ببینی کن فیکون شده.علاوه براینکه روی تختت که اینقدربهش حساسی خوابیدن(بعد کلی بالاوپایین پریدن)، اون جعبه جواهرت موزیکالت که دفعه پیش نیم سوزش کرده بودن رو به احتمال زیاد تمام سوز کردن.لوازم آرایشو یه تستی کردن، لاکاتو چک کردن که یه وقت بلااستفاده نمونده باشه.آویزونت می شن که همین حالا بریم پارک و...
تازه یه کارجدید یادگرفتن وهربارمنو می بینن معصومانه(مثل گربه شِرِک)می یان روبروم وامیستن ومی گن:توروخدا..توروخدا...ماروببر تو ماشینت می خوایم بوق بزنیم.بعد هم نوبتی می شینن پشت فرمونو بوق می زنن.چشاشون اون موقع ازخوشحالی برق می زنه.
خدایاااا من بازم تاکید می کنم که گناه خاصی به درگاهت نکردم..خواهش میکنم امداد های غیبیتو ازم دریغ نکن.
بغض گلویم رافشرده..!برای آخرین بار می خوام ازسکوت شب لذت می برم.
هیوا باگریه شدیدشب آخر ماه دسامبر(همون شبی که قراربود دنیا تموم شه):من نمی خوام بمیرم ..من که هنوز عروس نشدم.![]()
آریانابعد ازاینکه بعد دوروز باسلام وصلوات داره ازخونه ما داره برمی گرده خونه خودشون باسربیرون اومده ازماشین:خداحافظ عمه.فردا غروب برمی گردم باهم بریم عروسی برصقیم(برقصیم).![]()
پ.ن:تشکرویژه ازهمه اونایی که مطمئنم روزه نمی گیرن ولی جلوی روزه دارا کاملا رعایت می کنن.
ازکودکی این قابلیت رو داشتم که آت وآشغال جمع کنم.یعنی هرچی تموم می شد یاجعبش می موند می گفتم بذاربمونه تو کشوم شاید یه روزی به دردم خورد یابه کارم اومد.حتی لباس کهنه هامم سعی می کردم دورنریزم می گفتم اگه آستین بلنده می شه آستین کوتاش کرد.اگه سادست می شه گلدوزیش کردویه دور دیگه پوشید و...کاغذا هم که جای خود داره حتی اگه استفاده شده بودن می گفتم یه روزی ممکنه قحظی کاغذ بیاد وازهمینا بشه بازاستفاده کرد.یابمونه واسه چارشنبه صوری که البته همیشه هم اون روز فراموش می شدن!!
این ضرب المثل هرچیز که خوارآید روزیش به کارآید بدجورروم تاثیرگذاشته .
البته نقطه مقابل من مادرم، که هرازگاهی دریه حرکت انقلابی اولتیماتوم می ده ومن مجبورم یه سری ازکلکسیونمو بریزم بره.
ولی راستشو بخواید احساس می کنم فقط من نیستم که اینطوریم .خیلی های دیگه هم همین طورین.
خداییش یه سربه انباری خونه های مردم بزنید وببینید چه چیزا که نگه نداشتن:
فانوس 40سال پیشو بااین تفکر که ممکنه یه روزهمه برقا قطع شه ولی نکتش اینه که شماکه نفت کنارنذاشتید تو اون شرایط بحرانی چه جوری می خواید اونو روشن کنید آخه؟
توپ پلاستیکی پاره.
تخت فلزی شکسته.
طلق .
جعبه کفش.![]()
گفتم جعبه کفش یاد اون همه جعبه کفشی افتادم که هفته پیش ریختم دور..این جعبه کفشا طی دوسال جمع شده بود ومال من وبقیه اعضای خانواده بودن!!
خوب چه کارکنم..من کم این قابلیتو داشتم وقتی وارد رشته هنرشدم بهم گفتن که چقدرمی شه ازوسایل ظاهرا به درد نخور استفاده کرد.مخصوصا تو درس خلاقیت.خیلی خوشحال بودم که یه عده شبیه خودم پیداکردم.
جعبه کفشایی که نگه داشتم هرکدوم یه مدل بودن.بعدم من اونا روبازمی کردم که ببینم سازندش چه جوری درستش کرده تایادبگیرم وخودم یه جدیدشو درست کنم!
جعبه های آدامسم ازهمین دستن.شما بسته آدامس "تری دنت"یا "فایو" رودیدید؟خیلی جالبن.ازاوناهم چند تا دارم خیالتون راحت :))
توکل دوران تحصیلم کلا یه راپید انداختم دور که 1100تومنم خریده بودمش..خداییش وقتی می نداختمش بره هی فکرمی کردم نکنه بشه بازازش استفاده کرد؟ولی یه بارمصرف بود.خلاصه ما سوختیمو این مطلبو سرکلاس گفتیم.
همهههه مارو دعوا کردن که چرا انداختیش دور؟یعنی نمی دونستی که می شه پشتشو بازکرد وبازتوش جوهرریخت؟یااینکه ازسرش می شد بهش رنگ تزریق کرد؟یااینکه باهمون هاله رنگی که ازش مونده بود می شد روی طرح هایه کاری کرد.
هی ماتو ذهنمون بودکه فقط 1100تومن بودااا
ولی خوبیش این بودکه فهمیدیم ازما بدترم خیلییا هستن.![]()
درکل ماهنری هستیم.مانیز جماعتی هستیم!!!
شماها اینطوری نیستید؟
انباری خونه خالی؟اتاقا همه تمیز ومرتب؟
پ.ن:روزه هاتون قبول .روزه داری خیلییی سخته.مخصوصا برای اونایی که کارای سنگین دارن یاباید خیلی حرف بزنن.به نظرم که تو این گرما روزه داری به همه واجب نیست.ولی خداروشکرمن فعلا دارم می گیرم.ببینیم تاکی می تونیم.
بی ربط نوشت:چهارشنبه کیلومتر جکی از5000کیلومتر گذشت، بچه ما هم دیگه داره بزرگ می شه.یه حالی شدم اصلا...
وبلاگ یادداشتهای صغرارو میخونم.
چقدرروان وقشنگ می نویسه.هربارمی بینم یه مطلب جدیدگذاشته کلی خوشحال می شم.
ولی هربارکه میخونمش یه افسوس بزرگ دارم واون اینکه کاش نظراتش بازبود تا براش نظر بذارم وباهاش صحبت کنم.
مشکلاتش قابل حلن..چرا همه جاروبسته؟گفته بود تواستان گلستانه.ماتواستان گلستان چندتا آشنای سرشناس داریم.اگه می دونستم دقیقا توکدوم شهره شاید ازطریق اونا میتونستم واسش یه کارمناسب پیداکنم.
کسی می دونه چه کارمی شه کرد؟چطورمی شه باصغرا تماس گرفت؟
بعدا نوشت:صغرا باهام تماس گرفت ومن موفق شدم تو شهرگرگان واسش کارپیداکنم.ولی شرایط خاص خودشو واسه کارداره.وحتی اسم شهرشم بهم نگفت
به هرحال این کاریبودکه ازدستم برمیومد.ولی درنهایت هرکسی مسئول زندگی خودشه
گفتیم این روز آخری قبل ماه مبارک به صورت ویژه بخوریم وبیاشامیم رفتیم بعد مدتها برای خودمون شیرتوت فرنگی گرفتیم بایه سری خوراکی دیگه.
هی این شیرتوت فرنگی روخوردیم هی خوشمون اومد..اصن یه وضی .به خودمون میگفتیم چرازودتر یادمون نیفتاده بود که چنین خوراکیم وجود داره.تااون حدکه می خواستیم برای بعضی ازاین دوستان که توکارتولید لبنیاتن پیام بذاریم که شماهم برید شیرتوت فرنگی تولید کنید که خیلی خوبه وفروش داره...
ولی راستشو بخواید الان حالم بد شده..اصلا یه طوری شدم...فکرکنم زیادی خوردم.یااینکه معدم عادت نداشته .
به هرحال همین جا ازهمه دوستان دیگری که تو کارتولید شیرتوت فرنگین می خوام که تولید رو کم بلکه متوقف کنن.
خبردیگه که خیلیییی خبرمهمیه اینکه من تصمیم گرفتم کم کم کاردکوراتوری رو شروع کنم.
خیلییی برام سخته این تغییر ..اینکه ازراحتی وخوروخواب ویه درآمد ثابت ومناسب بری تو یه ورطه ای که توش هیچ تجربه ای نداری وباید کلیم تلاش کنی تا بتونی بلکه یه کم به چشم بیای.
تازه تصورم ازمدیران شرکتهای معماری ومعماری داخلی یه کسایی مثل استادامن که به یه خط هم گیرمی دن وکلا خیلی ایراد می گیرن وآخرشم نمی فهمی ازکارت راضی هستن یانه؟
ولی ..دیروز وقتی که ژوژمان استاد"غم ته نگاه"هم تموم شد..وقتی که دیگه باید جمع میکردم ومی رفتم خونه..دیدم که نههه...نمی تونم...نمی شه که همه ی این دوسال فقط برآورده کردن یکی ازآرزوهای کودکی باشه ..باید ازاین هنرم یه استفاده ای هم بکنم.
تازه ...انقدم این روزا- ازفکرتموم شدن درسم- بداخلاق وگیربده شده بودم..حتی اخلاق اینترنتیم هم بدشده بود..که نگو
استاد بهم گفت یه کار"تری دی"هست واسه یه نقاش انجامش می دی؟
گفتم نمی دونم..فکرنکنم..سخته آخه. ولی بلدم..یعنی توهمشو که دارم.
گفت به هرحال می خواست یه ملیون دست مزد بده..
عهههه..اصلن فکرنمی کردم واسه یه طرح یه ملیون بدن..
البته بازقبول نکردم ولی به فکراساسی فرورفتیم...
تازه یکی ازبچه ها هم دیزاین یه خونه 90متری روشروع کرده بود که ما بازباحسرت بهش نگاه میکردیم ویاد خونه دوستمون می افتادیم که قراربود بریم طراحی کنیم ونرفتیم.
هیییی
بعدم اینکه خیلییی خوشحالم که ماه مبارک داره می یاد.واسه روزه داریم خیلی ذوق دارم وامیدوارم طاقتشو داشته باشم.
خیلی دلم می خواد مردایی که اطرافمن روزه بگیرن.وقتی یه مرد روزه میگیره من به عنوان یه زن دلم گرم می شه ومی گم منم می تونم.
ولی توروخدااونایی که ناراحتی معده واقعی دارن روزه نگیرن.مایه همکارداریم که ناراحتی معده واقعی داره ازظهراولین روز ماه رمضون شروع می کنه:من حالم بده.معدم درد میکنه.حالم داره بهم میخوره..وای دیگه نمی تونم..واقعا هم حالش بدمی شه هاااانه اینکه تظاهر کنه.حالا سختی روزه داری ماکمه باید ایشونم هی ساپورت کنیم.خوب بابا نگیر به خدا ثواب که نداره هیچی ضررم داره.کلی نصیحتش می کنیم که روزه نگیریاروزتو بشکن ولی قبول نمی کنه.باز فرداش می یاد همون آش وهمون کاسه واعصاب خوردکردنای ما تاااا روز آخر....
واقعا که!!!!
پ.ن:الان یه کم حالم بهترشد هرکی می خواد شیرتوت فرنگی تولید کنه.هرکی می خواد تولید نکنه.مختارید.
می خواستم کارمو تغییر بدم.مابین انتخاب بی پولی ولی آسایش ویا رفاه مالی وکارتو محیط دوست نداشتنی مردد بودم.
باچندنفرم مشورت کردم.همه لطف کردن ومشاوره های خوبی دادن .تقریباهمه گفتن بمون.برادرمم که بیشتر درجریان روحیاتمه وبیشترباجزئیات کارم آشناست گفت حداقل تااومدن روحانی بمون.
کامپیوترامون مانیتورینگ می شه.تلفنا شنود.موبایلا تومحیط شرکت کنترل.حراست جلوی در هرصبح سرووضعتو کنترل می کنه..نمی خوام..نمی تونم ..نمی خوام تحمل کنم..نمی خوام یه آدم ماشینی بشم.نمی خوام عضو هیچ جناحی بشم.
رفتم وبه مدیر اداری گفتم به فکر یه نیروی جدید باش.به دفترمرکزی رفتم وگفتم به احتمال زیاد برای کارهای ماه آینده نیروی جدید می یاد.جرات نداشتم به مدیرمالی بگم..چندبارگفته بودم وهی دلیل می خواست هرچی براش دلیل می آوردم می گفت کافی نیست.
این بارمی خواستم یه باره برم.
به تنها خانومی که همکارمه گفتم.استقبال کرد..گفت تو برو من اینجا خودم کاراتو به عهده می گیرم..باهم زیاد صمیمی نیستم...همش تصور اینو داره که ازعهده هرکاری برمی یاد.حتی یه وقتیایی که من وصلم به سرور ِ مالی ودارم یه کارپشت سیستمی خفن ِ مالی که فقط خودم ازش سردرمیارم می کنم..-مثلا اطلاعات دوسال پیشو ازرو تیبل ها بالاپایین می کنم-بی خیال می یادو رد می شه ومی گه :یادت باشه اینا روبهم یادبدی دفه بعد خودم انجامشون بدم..
یعنی کفر من درمیادد...یعنی کاری که من بعد سه سال تمرین مداوم یادش گرفتم اینقدر الکیه که بایه اشاره یادگرفته شه؟
خلاصه بگذریم..ایشونم که استقبال کرد ولی یهو چندروز پیش کمرش درد گرفت.چندباری استامینفون خورد.تا اینکه به پیشنهاد برادردکترش پیش یه دکتر ستون فقرات رفت ونامه بستری فوری دربیمارستان فلان وعمل ستون فقراتش درهمین هفته رو به دستش دادن!!!!با استراحت مطلق حداقل دوماه..
چهارشنبه پیش وقت خداحافظی بهم گفت اگه ممکنه دوماه اینجا بمون ونذارکه اینا جای من نیرو بگیرن.کارامو انجام بده ..اگه تو هم بری هیچ کی نیست کارامو انجام بده..بهش گفتم نگران نباشه..
ولی حالا نمی دونم چه کارکنم؟
کسی که ازرفتن من از شرکت اینطور استقبال می کرد حالاخودش ناگهانی رفت..
یه دلم می گه شاید این حکمت خدا باشه که چنین اتفاقی بیفته ومن فعلا استعفا ندم..یه دلمم می گه شاید این یه اتفاق عادی باشه وربطی به تصمیمم نداشته باشه.
موهامو بافتم..اگه بگم یه ساله می خواستم این کاروبکنم و نمی شد فکر میکنید اغراق می کنم ولی واقعا همین طور بود..اغلب روزا که خیلی کارداشتم بعضی وقتا بی حوصله بودم یه روزاییم کش !نداشتم..تازه الانم کش نداشتم با روبان بافتم.
خیلی بهم احساس خوبی داد.
کمداروهم زدم ریختم به هم جهت مرتب کاری(سازی؟)چه چیزهااا که پیدانکردم.آخه من امسال حتی اتاقمو واسه عید خونه تکونی هم نکرده بودم.به قول فرشته(دختردایی)هرسال تو خونه تکونی عید خونتون یه نقش صوری داشتی که امسال همون زحمتم به خودت ندادی..
باورکنید سرم شلوغ بود... :))
ازجمله چیزهایی که پیداکردم 4تا تی شرت نو بود..3تاصورتی یکی قرمز.به علاوه یه شلوار لی .اصلا شرمندگی سرتا پایم را فراگرفته بود.آخه چطور یادم رفته بود اینا رو دارم؟آخه چرا امسالم رفتم خرید کردم؟؟
حالا این ژست من پیش مامانم بود ولی خیلیم خوشحالم که اول خرید کردم وبعد این لباسا پیداشدوگرنه مادرمهربان کجا اجازه می داد که بازاین همه لباس بخرم؟![]()
راستی یه کتاب صوتی از نارسیسِ عزیز هم گوش دادم.اولین بارم بودکه کتاب صوتی گوش می دادم.فکرمیکردم خوشم نیاد ولی خیلی خوب بود..یه افسانه هندی بود .منو یاد قصه های شب رادیو انداخت که بچگیا گوش می دادیم.
فقط یه روزتعطیل معمولیه ولی چون ذهنم آزادتر شده می تونم به کارای جانبی بپردازم...
تازه جدیدن مد شده همه خانوما کدبانو شدن هی غذاهای خارجکی وکیک درست می کنن وبعد عکساشونو می ذارن تو وبشون...حالااونا هیچی اون روز فرشته خانوم اومده خونمون بادو مدل کیک که دستپخت خودش بود.بعد رفتیم خونه دخترخاله عصرونه واسمون کیک آورد.حالا بازاینا هیچی رفتیم خونه برادرکوچیکه دیدیم اینا هم کیک پختن .به زن داداش می گم تو که اهل این کارا نبودی.برادرم می گه خانومم سختش بودیادبگیره .خودم دستورشو ازاینترنت گرفتم یکی دوبار آزمون وخطایی پختم تا یادگرفتم!!!!
احساس می کنم ریزو درشت وپیروجوون این مرزو بوم بلدن کیک بپزن ومن جاموندم...حالا یه روزییی .یه وقتییی..که حسش بیاد منم باید برم یادبگیرم دیگه چاره چیه؟..
دیدید..یه مقدار خیلی ناچیزی به رگ غیرتم برخورده ![]()
خیلی وقتا به ناصرالدین شاه فکرمی کنم.
به نظرم پادشاه بدی هم نبود...یعنی من که زیاددرجریان پادشاهیش نیستم.ولی اینکه عشق عکاسی کردن بود وخاطرات روزمره شو می نوشت وهی به سفرمی رفت و...به نظرم جالبه.به گمونم اگه اون تو این دوره به دنیا می اومد یه خبرنگاری چیزی می شد..ولی بیشترازاینکه به بیش فعالی !این پادشاه فکرکنم.به حرم سراش فکرمی کنم ومی گم :بی زبون!ناصرالدین شاه
آخه فکرکنید آدم یه عمر تف ونفرین ملت وهمین طور نسل های آینده روبه خاطر داشتن حرم سرا تحمل کنه ولی وقتی وارد حرمسراش بشه یه مشت زن سیبیل ِ بد اندامِ فتنه گر نشسته باشن منتظرش!
تری دی رو پاس کردم.
باورم نمی شه .چقدراسترس کشیدم وچقدر تمرین کردم..وایی چقدر بد وتلخ بود.تازه سرپروژشم استاد دوبارکار مونو رد کرد.می گفت من استاد ِ استاد های اینجا بودم.کارتون باید بره رو بورد...سابقه ی حرفه ای من خراب می شه.هی ماکارمی بردیم .هی می گفت اینجاش کجه اونجاش راسته.جای پنجره رو عوض کن.زاویه نورو بچرخون...اهههه.لعنتی.
نمی گفت اینایی که می گه یعنی اینکه یه شب دیگه بی خوابی بکش.صبحش خسته برو سرکار..موقع کار هی ازچشم درد سرتو بذاررو میز.
یه ماجراییم داشت سرپرینت کارها.:حتما رو کاغذ عکس باشه.سایز فلان...تازهههه ..باید پرپینت هاتونو ازمغازه فلان در فلان نقطه شهربگیرید وگرنه هررر جای دیگه که بگیریدکیفیت نداره وبعید نیست من بازم ردش کنم.
یعنی خواننده محترم خداییش شما این گوشهای مارو چقدری می بینید؟اذیت تا کجا؟صبوری تا کی؟
خلاصه اینکه گرچه دست نازنینمون قلم شد .ولی هفته پیش تری دی پاس شدو امروز هم درس اصلی دیگه ای.
پروژه اصلی من تو این درس هم که بااستاد دانشمند بود، طراحی ودیزاین یه کافی شاپ صدمتری بود.
توعمرتون چندتا کافی شاپ دیدید که صد مترباشه آخه؟وااای خدای من...چطور باید این همه متراژو طراحی کرد؟
هرچند درنهایت ازاین طراحی هم راضی بودم.ولی خییییلی طول کشید تا تموم شد.
این کارم تو تری دی به استاد تحویل دادم.دو شبه هم کشیدم.استاد-هفته پیش-یه جاییش رو گفت تغییر بده .گفتم نمی شه گفت می شه.لپ تاپو طرفش گرفتم وگفتم پس بی زحمت شما این کارو بکن من یادبگیرم .یه کم کارکرد ونتونست.گفت "تری دی" من با"تری دی "شما فرق می کنه!
منم گفتم حالا که تری دی ما باهم فرق می کنه شما بی زحمت دیگه سخت گیری نکن.چون می بینید که هرتغییر تو کارچقدرسخته.
احساس میکنم ازحرفم ناراحت شد.الان غذاب وجدان دارم.
ولی خوب راس گفتم دیگه.
ولی عذاب وجدان دارم.
پ.ن:حالاکه امتحانا رودادم.دیگه خواب ازسرم پرید.دیگه نه علاقه دارم جدول حل کنم نه رمان بخونم.
هوس جدید من:یکی ازخارج بیادو واسه من یه کفش سوغاتی بیاره.انقدرررر دلم می خواددد.
جهت اطلاع که هیچ فامیل صمیمی سوغات بیاریم درحال حاضردرخارج نداریم.
هیوا-متفکر- :خاله "به تجریش "کلمه اشتباهیه؟
نه
ولی مامانم گفته اشتباست.
نهه چرا اشتباه باشه؟
دایی!به تجریش اشتباهه؟
نه .درسته
پس چرا وقتی من می گم به تجریش.مامانم می خنده ومی گه: درستش به تدریجه؟
حالا زوره ازکلمات قلمبه سلمبه تو جملاتت استفاده کنی دخترکوچولو؟
اوشین می ده .هرشب ساعت10ازشبکه تماشا
چقدرما بااین اوشین خاطره داریم.
یادتونه که اون زمانا همه شبای یکشنبه ساعت9 می شستن اوشین می دیدن.
تااون جا که من یادم می یادتنهاسریالی بودکه اون وقتا پخش می شد.تازه بااین اوصاف گاهی اوقات دقیقا سرساعت 9برقا می رفت.
من کلاس اول بودم.لامصب این قانون مسخره خوابیدن سرساعت 9روهم گذاشته بودن.معلممونم می گفت اگه شبا ساعت 9نخوابید ومن می فهمم یا اینکه ازمادراتون میپرسم..ما هم عذاب وجدان ورودربایستی بامعلم که نکنه بفهمه.
واقعا که چقدر ساده .ازساده گذشته.ساده لوح.
حالا این خانواده چرا باما راه نمی یومدن.یه دلداری ای چیزی که بابا حرف معلم همش الکیه .خودتو گرفتاراین قراردادهای مسخره نکن.
یه مشکل دیگه هم داشتم .وقتی بامادرم می رفتم جایی.نونوایی یا خرید و...هی مردم منو به هم نشون می دادن ومی گفتن:دخترژاپنیه رو.
لپمو هی سفت می کشیدن که اوشین اوشین...هی مادرمن بااین جماعت درگیربودکه لپ بچمو ول کنید شل می شه.
الان که بچگی های اوشین رو می بینم می بینم که قیافه بچگی من ازش بهتر بوده هااا ولی خوب مردم چه کارکنن ، امکانات اون وقت همین قدربود دیگه.
الان که باخیال راحت !بعد ازساعت 9سریالو می بینم ..ازیه پاکی ونجابت خاص تو رفتار اوشین خیلی خوشم می اد.یه زیبایی شرقی خیلی خوب هم داره .مخصوصا تو اوج جوونیش.هی باخودم می گم خوبه اگه دختردار شدم .دخترم به زیبایی اون بشه.
تازه چه هنرهایی هم داره.دل رحم هم هست دوتا بچه رو به سرپرستی قبول کرده.فقط ازاون بخش سکوتش مقابل مادر شوهر هیچ خوشم نیومد.یه اشتباه افتضاح دیگه هم اینکه باریوزو که آدم دست وپا داری نبود ازدواج کرد.
تاززززه ریوزو درادامه قراره خودکشی هم بکنه.!!
البته طفلی تا تونست تلاشم کرد دیگه ولی کلا ازاوشین ضعیف تربود.
یه موضوع دیگه اینکه می گن داستان اوشین عوض شده است واسم اصلی داستان هم فقرو فحشا یا همچین چیزی بوده .حالا هرچی که هست .شما فکرکن تو اون حال وهوای سال67 این سریال با موضوع اصلیش پخش می شد...تازه یه چیزای محوی یادمه که باموهای اوشینم مشکل داشتن.چه برسه که ..
پ.ن:دست راستم به خاطر کارزیاد باکامپیوتر ازمچ دچاردرد شدید شده بود.من چپ دستم .امروزم باتیغ سبزی خورد کن حسابی انگشت دست چپمو بریدم.خوب حالامن چه جوری کارامو بکشم؟پس دیگه واسم چاره نمونده .مجبوررررم برم گردش وتفریح.
امروز ساعت 2امتحان داشتم.رسیدم وطبق معمول جای پارک نبود .بعد یه دور چرخیدن وروی خوش نشون دادن به پارک بانی که درمواقع دیگه هیچ صنمی باهاش ندارم .برام یه جای پارک دوبل پشت یه سوناتا پیداکرد.
خوب ماشین منم فرمونش هیدورلیک نیست.تو اون شلوغی خیابون مشغول دنده عقب و پارک بودم-پارک دوبلم خوبه ها -
یه پسریم کنارسوناتا وایساد ومشغول تماشا شد.
واسم این رفتارا عادی شده اصولا یکی ازتفریحات آقایون اینه که وایسن وببینن یه خانوم چطور پارک دوبل می کنه.
بعد تموم شدن کارو جلو عقب کردنای آخر.حین خاموش کردن ماشین فکرمی کنید چی دیدم؟
پسره سوارسوناتائه شد ورفت.
خوب برادرمن تو که میخواستی بری واسه چی همین طوری سیخ وایساده بودی منو نگامیکردی؟خوب زود ترمی رفتی من راحت پارک کنم دیگه.
واقعا که!
سخنی باپسرهمسایه:پسرهمسایه!برادر! این که تا شما ماروتو پارکینگ می بینی درکاپوت ماشینتو وا میکنی وسرتو میکنی اون تو..دقیقا به چه معنیه؟آخه ماشینت صفره.مطمئنی که اینقدر مشکل داره؟
بعدا نوشت :این کامنت از "پنجاه" منو به فکر فروبرد:
چرا همه دارن بهش میگن مریض؟ خب شاید نگران بوده در حین پارک کردنت بزنی به ماشینش! یا فک میکرده در حین پارک کردن شما اگه از پارک خارج بشه به شما بخوره! شاید این کارش یک نوع احترام گذاشتن به شما بوده نه توهین!
راست می گه .شایدم
نمی شه که تولد تنها امام زنده رو تبریک نگفت.
خیلی خوبه که حداقل یکیشون هست که حداقل امیدداری دیریازود ببینیش.واقعی وملموس.
به نظرمن که اسم ایشون متبرکه.
یادمه سال اول دبیرستان بودیم وامتحان آز شیمی داشتیم.سمیه ازهمه امتحانش بیشترطول کشید .ما هم اوایل پیشش بودیم.باید آبو جوش می آوردیم وبعدش یه کاری می کردیم که یادم نیست.ولی آب اون جوش نمی اومد.
بااینکه همه باهم شروع کرده بودیم.ما حتی امتحانامونم دادیم ورفتیم ولی اون همین طور نگران وایساده بود.
بعد تو حیاط دیدمش وپرسیدم چه کارکردی؟
گفت اسم امام زمانو آوردموآب جوش اومد.
بااسم امام زمان؟
آره اسمشون ، یکی ازاسمای اعظمه
حالا شاید این تصور بچگی مابود....
اون وقتا به این مسائل زیاد اعتقاد نداشتم.ولی حالا که زمان زیادی ازعمرم گذشته فهمیدم که اگه یه آدمی باشه وبرای سالهای سال خوب وپاک بمونه ،باتوجه به این وسوسه هایی که کم وزیاد تووجود هرکدوممون رخنه می کنه، امکان نداره اونو واسطه کارمفیدی کنی وخدا کمکت نکنه.
من امتحان کردم ازهمه اماما بیشترهمین آخری که امام عصرماومسئول ماست جواب می ده.حدیث هم هست که برای امور جاری تون به امام عصر خودتون رجوع کنید.
خلاصه تولد شما مبارک ، خوش وخجسته باشه.امام عزیز. :))
این کیکایی که به ما ندادیو آخر سرجمع می کنیم یهو ازت می گیریم.
امروز جلسه آخر استاد"غم تهِ نگاه "بود وداشتیم باایشون آخرین کارها رو کرکسیون می کردیم برای روز ژوژمان(امتحان وارائه)
استاد به همکلاسی :کارمیکستو ببینم
:استاد کارمیکسم خراب شد.
:اه .اعصابم خورد شد بیا این بقیه کاراتم بردارببر. هروقت اونو کشیدی اینارو می بینم.
نفربعدی من
استاد:کارمیکستو ببینم
:استاد کارمیکسم خراب شد.
:عیبی نداره
بقیه کاراتو می بینم.
![]()
یعنی هروقت چشمم به چهره دوستم می افتاد که بهت زده رفت سرجاش نشست پقی می زدم زیرخنده.
پ.ن:کار میکسمون یه کارتلفیقی باسه تکنیک ماژیک وآبرنگ ومدادرنگی بود.
یه مجله جدول خریدم .بعد تقریبا دوسال .ودقیقا ازدیروز شروع کردم به جدول حل کردن اونم درحالی که فردا تحویل پروژه استاد ِ دانشمنده
دیگه خسته شدم.بسه دیگه .فردا می رم ومی گم هیچی نکشیدم .چی کارمیکنی؟ بهم مهلت می دی؟
بالاخره حتما دوباره یه مهلتی می دن..می ندازمش واسه ده روز دیگه ومی شینم بازجدولمو حل می کنم.
خیلی کیف داره .خیلی وقت بود جدول حل نکرده بودم.قدیما که بیشتر روزنامه می خوندیم هرشب هم جدول حل می کردیم.معمولا هرکی زرنگ تربود زودتر جدولو برمی داشت.
اون روزا هرروز وشب روزنامه می خوندیم .فکر کنم مردمم مثل ما نسبت به الان بیشتر روزنامه می خوندن.
اولین شماره همشهری یادمه.
ایران هم همین طور-ایران بیچاره اون وقتا مستقل بود واینطوری فرمایشی نشده بود.-
قبل ترها هم کیهان بچه ها.
مجله اطلاعات هفتگی هم یادمه.خود اطلاعات هم چیز خوبی بود.حتی به نظرم الانم خبرای جالبی توش پیدامی شه.
دوستم می گفت بیشترسعی کنید کیهان بخرید چون ازهمه روزنامه ها بهتر شیشه ها رو پاک میکنه!!
اون موقع دعواهای جناحی شروع نشده بود ومردم نسبت به اسم روزنامه ها جبهه نمی گرفتن.اصلا فکرکنم جناحی نبود...یه سفره بودکه پهن بودو....
تنها روزنامه ای که یه کم تند می نوشت روزنامه سلام بود.که به نظرم روزنامه شیرینی بود.وهمین طور هفته نامه گل آقا .
یادمه گل آقا مدام این مرحوم دکترحبیبی رو مسخره می کرد.من اون موقع هافکرمی کردم عادیه که آدم ازمسئولان انتقاد کنه .هه
شروع هفته نامه های زردرو هم که اوج چاپشون باپخش سریال طنز ساعت خوش شروع شد یادمه.
مجله ماشینم یادمه.
همین دیگه
پ.ن:یه احساسی دارم.یه احساس تنهایی عجیب.این که تو این دنیا کس خاصی نیست که یادمن باشه خیلی اذیتم میکنه.