در باب ِ دو چیز
مابه ایستگاه "سوم"رسیدیم.یعنی اصلا می دونید که ما بارپیشم تقریبا به همون جا رسیده بودیم؟؟
مشکل ازاطلاعات ناقص ما بود واینکه هرایستگاهی یه تابلوی شماره نداره-بجز ایستگاه یک-.
آخه من می گم چرافاصله این ایستگاهها اینقدرزیاده .مگه می شه؟؟ما هی میریم وبه هیچی نمی رسیم.تاینکه این بارم رسیدیم به یه جایگاهی وگفتیم ببخشید تا ایستگاه دو خیلی مونده؟خنده ای نمودند وگفتند:سه را هم دارید رد می کنید.
اصلا باورمون نمی شد.از3نفردیگه هم پرسیدیم تا مطمئن شدیم.
یعنی به روزی به قله می رسیم؟اگه برسیم این اولین قله زندگی من -دربیداری- خواهد بود.
-توخواب شده که به بالای کوهی برسم.-
ولی نمی دونم که بازهم خواهم رفت یانه؟
به دلایل مختلف اول:عادت به نیمه کاره گذاشتن کارها وتنبلی.
دوم :تنهایی مادر.ما همین یه جمعه رو وقت داریم باهم باشیم ومن می رم کوه.نمی خوام احساس تنهایی کنه هرچندکه خودش خیلی به رفتن تشویقم میکنه ولی کسی چه می دونه این فرصت های باهم بودن چقدره؟
این دربابِ کوهنوردی ودر باب ِ رانندگی باید بگم که فکرکنید که فقط یک روز ماشینتونو تو پارکینگ می ذارید وباتاکسی به سرکارمی رید.
چرا؟
چون خیلی خسته اید واصلا نای رانندگی ندارید.
غروب برمی گردید ومی بینیدکل کوچه رو کندندو اینجا واونجا پرازچاله وچوله شده باتپه های خاک.وشما دیگه نمی تونید ماشینو ازپارکینگ دربیارید.
وقتی اعتراض می کنید می گن ما صبح زنگ همه رو زدیم وگفتیم ماشیناتونو بردارید.
البته این جمله رو بعد چندبارشنیدن متوجه می شید.
چون اون سه تا کارگری که رو تلی ازخاکها نشستن به یه گویشی اززبان "افغانی"صحبت می کنن که اصلا صد رحمت به حرف زدن "پسرعمه زا".
ما تازه یاد گرفته بودیم که چطوری ماشینمونو ازاون رمپ پرازشیب پارکینگ در بیاریم.
بگم چجوری؟
می ری عقب ودورخیزمی کنی .بعد یهو یه گاز محکم می دی ویه نفس می یای بالا.تموم.
فقط باید حواستون به کوچه باشه که آدمی چیزی ردنشه.
اگه اینکارو نکنی وبخوای خیلی آروم وباکلاس بالابیای ،عمرا اگه رد بشی و"بکسوات" نکنی.
پ.ن:حجت، به نظرت کاردرستی بود که یهو وبلاگت حذف کردی؟پسرجان این حرکات ناگهانی چیه؟حالا وبلاگ قبلیتو یه چکی بکن..