در باب ِ دو چیز


مابه ایستگاه "سوم"رسیدیم.یعنی اصلا می دونید که ما بارپیشم تقریبا به همون جا رسیده بودیم؟؟

مشکل ازاطلاعات ناقص ما بود واینکه هرایستگاهی یه تابلوی شماره نداره-بجز ایستگاه یک-.

آخه من می گم چرافاصله این ایستگاهها اینقدرزیاده .مگه می شه؟؟ما هی میریم وبه هیچی نمی رسیم.تاینکه این بارم رسیدیم به یه جایگاهی وگفتیم ببخشید تا ایستگاه دو خیلی مونده؟خنده ای نمودند وگفتند:سه را هم دارید رد می کنید.

اصلا باورمون نمی شد.از3نفردیگه هم پرسیدیم تا مطمئن شدیم.

یعنی به روزی به قله می رسیم؟اگه برسیم این اولین قله زندگی من -دربیداری- خواهد بود.

-توخواب شده که به بالای کوهی برسم.-

ولی نمی دونم که بازهم خواهم رفت یانه؟

به دلایل مختلف اول:عادت به نیمه کاره گذاشتن کارها وتنبلی.

دوم :تنهایی مادر.ما همین یه جمعه رو وقت داریم باهم باشیم ومن می رم کوه.نمی خوام احساس تنهایی کنه هرچندکه خودش خیلی به رفتن تشویقم میکنه ولی کسی چه می دونه این فرصت های باهم بودن چقدره؟


این دربابِ کوهنوردی ودر باب ِ رانندگی باید بگم که فکرکنید که فقط یک روز ماشینتونو تو پارکینگ می ذارید وباتاکسی به سرکارمی رید.

چرا؟

چون خیلی خسته اید واصلا نای رانندگی ندارید.

غروب برمی گردید ومی بینیدکل کوچه رو کندندو اینجا واونجا پرازچاله وچوله شده باتپه های خاک.وشما دیگه نمی تونید ماشینو ازپارکینگ دربیارید.

وقتی اعتراض می کنید می گن ما صبح زنگ همه رو زدیم وگفتیم ماشیناتونو بردارید.

البته این جمله رو بعد چندبارشنیدن متوجه می شید.

چون اون سه تا کارگری که رو تلی ازخاکها نشستن به یه گویشی اززبان "افغانی"صحبت می کنن که اصلا صد رحمت به حرف زدن "پسرعمه زا".

ما تازه یاد گرفته بودیم که چطوری ماشینمونو ازاون رمپ پرازشیب پارکینگ در بیاریم.

بگم چجوری؟

می ری عقب ودورخیزمی کنی .بعد یهو یه گاز محکم می دی ویه نفس می یای بالا.تموم.

فقط باید حواستون به کوچه باشه که آدمی چیزی ردنشه.

اگه اینکارو نکنی وبخوای خیلی آروم وباکلاس بالابیای ،عمرا اگه رد بشی و"بکسوات" نکنی.


پ.ن:حجت، به نظرت کاردرستی بود که یهو وبلاگت حذف کردی؟پسرجان این حرکات ناگهانی چیه؟حالا وبلاگ قبلیتو یه چکی بکن..

مهمانی به اسم "تئو"


چندوقت پیش پدر ِ "هیوا" تو انباربرنجکوبی در حال کندن زمین بوده که ناگهان یه سنجاب کوچولوی زنده پیدامی کنه

وایییی خدای من..چه معجزه ای! چطورممکنه؟اونم زندهههه .

پدرِ هیوا می گه سنجابه تو خواب زمستونی بوده.نمی دونم راست می گه شوخی می کنه ..مگه سنجابابه خواب زمستونی میرن؟اونم بچه سنجاب؟

خلاصه سنجابو می یاره برای هیوا وخواهرش.وازاون روز که دوهفته پیش باشه..ماجرای ماوسنجابه که اسمشو "تئو"می ذارن ، شروع می شه.

آخه من خیلیییی سنجاب دوست دارم.خیلی زیاد.همکارمم یه سنجاب داشت چندوقت پیش که به واسطه اون  کلی اطلاعات سنجابیم بالارفت.

مثلا اینکه باید روقفسش پارچه بندازی تا غذابخوره یابخوابه.یااینکه چندوقت یه باریه گازجان سوز می گیردت.یاپروازکردنش(بعضی انواعشون)وعمرش که پنج ساله.

ازاون وقت به بعد من وهیوا وخواهرم آن لاین شدیم.هرروز خواهرم می گه زنگ زدی واسه تئو؟گوشیو بدم دستش؟

جالب اینکه خواهرم اینا اولش نمی دونستن باید قفس "تئو"رو تاریک کنن تا بخوابه وتئو هم هرشب دمشو می کشیده رو سرشو می خوابیده!

یااینکه یه دفعه باقطره چکون بهش شیردادن وخورده .دفعه دوم همه شیرو تو لپاش ذخیره کرده وبه صورتشون پرتاب .انقدرکوچولوئه که وقتی تازه خودشو کش می ده اندازه کف دست هیوا می شه.

خلاصه اونقدر احساسات سنجابی بالارفته بود که منم تصمیم گرفتم واسه خودم یه سنجاب تهیه کنم.ازبازارمولوی


تا اینکه خواهرم دوروز پیش زنگ زد وباحال گرفته گفت که میخوان تئو رو به طبیعت برگردونن.گفت که پرسیدن وشنیدن که قفس سنجاب باید حداقل سه متر باشه که این یعنی خیلیی.تازه اونا دارن به حق تئو ظلم می کنن

که به خاطر دل خودشون اونو زندونی کردن.


دراین جا بودکه احساسات سنجابی من هم فروکش کرد.عارههه راس می گن.حالا تئو بزرگ شدو جفت خواست ماباید چه گلی به سرمون بگیریم؟درنتیجه منم به عنوان ناظر باهاشون موافقت کردم وقرارشد دراولین فرصت تئو آزاد گردد.

حالا تئو خودش خبرنداره وهی داره تو قفسش بالاوپایین می ره وگوشه های قفسو می جوه وهی می ره تو کندشو می یاد بیرون .

خداکنه بازگشتش به طبیعت موفقیت آمیز باشه.خواهرم می گه ممکنه گربه بخوردش.

مگه گربه سنجاب می خوره؟

آآآرهه

راست می گه خواهرم؟یامنو ساده گیرآورده؟جنگل گربه داره مگه؟

امروز:شنبه


فکرکنم مدتیه ازکلاسام ننوشتم

امروز بعد مدتها سرکلاس ازته دل خندیدیم.همه باهم.دوباره باهم آشتی شدیم...من ودوستام.

این خیلی خوبه..برای من -حداقل-که تومحل کارم دوستی ندارم وتو خونه هم خواهری

ولی چیزی که منو متاسف میکنه اینه که ما-همکلاسیا- فقط وقتی تونستیم باهم دوباره دوست شیم که همکلاسی جدیدمون که یه مدت کوتاه بینمون اومد ولی با انگشت گذاشتن روی نقطه ضعفهای هرکسی ، آبروی اونو جلوی بقیه برد، برای مدتی نسبتا طولانی به سفرخارج ازکشور رفت.تاوقتی اون بود..حتی بااینکه  فکرمی کنم دیگه همه  می دونستن چه اخلاقی داره..ولی باز-انگار- ازاون شرم داشتن که باهم آشتی کنن.

تنها چیزی که دلمو خنک می کنه اینه که چندوقت پیش در اقدامی انتحاری یه روز هرچی تودلم بود وهرنظری که نسبت بهش داشتمو بهش گفتم وخِلاصصص.

ولی واقعا متوجه نقص های وجودی خودمون شدم ..اینکه هرکدوممون چقدر نفوذ پذیریم وچه راحت می شه بینمونو بهم زد.متاسفانههه

خلاصه بگذریم


امروز استادِ دانشمند ازمون خواست که ماکت بسازیم.

من:استاد!شما جلسه پیش خیلی لایت گفتید وسایل ماکت سازی بیارید.ما فکرنمی کردیم خیلی جدی باشه واسه همین وسایلمون کافی نیست

وسایل ما مثل جهنم ایرانیا بود-همون قیروقیف-

من مقوا داشتم ولی کاتر وچسب نداشتم.

یکی فقط کاتر داشت.

 یکی فقط اسفنج و...

وتو این هاگیرواگیر که وسایلمونو گذاشته بودیم وسط که ببینیم چطوری می شه ازش یه ماکت درآورد ..استاد محترم فرمودند:بچه ها واسه ی سقف کارتون احتیاج به "میخ"هم دارید.میخاتونو دربیارید.


میخخخخ؟درشون بیاریمممم؟ازکجاااا؟


ینی جوری تعجب کردیم که یهو استاد ازخنده غش کرد.


آخه درماچه دیده بود؟ماکه وسایل عادی خودمونو نداشتیم باید "میخ" ازکجا می آوردیم؟؟؟؟اونم وقتی که اصلا نمی دونستیم چنین چیزی نیازه.

استاد هم بعدمدتها خیلی خندید .اونم این مدت  بابت سوتفاهمات ما خیلی اذیت شد ومجبور بود جو سنگین کلاسو تحمل کنه.

جای استاد محبوب خالی...اگه اون بود ..ما بسی بیشتر پیشرفت می کردیم وبسی بیشتر انرژی داشتیم.وبسی بیشتر سروقت سرکلاس می اومدیم.بعید نبود که وسایلمونم باهمون صحبت لایت! همراهمون باشه.

احتمالا دیگه هیچ وقت همو نبینیم.

چه عجیب!


پ.ن:بابت مسئله ای محتاج دعای خیرم.برای یه تصمیم گیری.همش به خدامی گم:چنان کن سرانجام کار/توخشنود باشی وما رستگار...



امروز:جمعه


1.دختر خالم پسر دوسال ونیمه یکی ازفامیلاشونو رو برده سوپرمارکتی محل.پسر یه بستنی واسه خودش انتخاب کرده وهی اصرارکه دخترخالمم چیزی برداره.دخترخالم گفته چیزی نمی خواد ووقت می خواسته حساب کنه .پسره یهو ازجیبش یه دوهزارتومنی دراورده وگفته بروکنارمن مردم . تو زنی !می خوای پول بستنی منو بدی؟

توجه فرمودید؟دوسال ونیمه .تازه به حرف اومده بوده.

همین جاست که می گن:نیم کیلو باش ولی مرد باش


2.امین اومده خونمون 4سالشه .هم سن آریانا.می گه آریانا کو؟هیوا کو؟یه کوله پشتی سبز انداخته پشتش .

هروقت به آریانا می رسه می گه :بامن دوست می شی؟بامن بازی می کنی؟آریانا هم که انگارهیچ میلی به دوستی نداره هی می گه ببین الان که نمی تونم باهات بازی کنم .آخه ما هنوز باهم دوست نیستیم .هروقت باهم دوست شدیم باهم بازی می کنیم.

تومرد عنکبوتی دوست داری؟

نه

بن تن؟

نه

آریانا بهش حسودی می کنه.چون من امینو دوست دارم بااون صورت گردو قد کوتاه ولی صدای دورگه مردونه.

بهم می گه:امین بچته مگه نه؟

نه .امین؟بچه من؟؟

خودم دیدم که بغلش می کردی..می بوسیدیش.بچته دیگه(باچشمهای ناراحت)

آدما چرا اینطورین؟ازهمون بچگی حساس. محبتو فقط واسه خودشون می خوان.


نمی دونم چرا اینارو نوشتم.

شاید اینارو نوشتم که چیزای دیگه روننویسم.


پ.ن:حذف شد.

جوردیگری برخورد خواهم کرد.

آبلیمو


شروع شدن ناگهانی!کار وتحصیل همچون آبلیموکه تمام زحمات معتادبیچاره رو می پرونه خوشی هاوآرامش ما روهم یهو پروند.

ازطرفی گرچه بهارخیلی ناگهانی خودشو به ما رسوند.ولی حالا دیگه باورش کردم.امروز وقتی تو پیاده رو، بعد از کلاس.. قدم می زدم وازهمه طرف بوی گل می اومد دیگه کاملا باورم شد که فصل عوض شده.

اما درمحیط کار منم وباز پنجره اتاقم که پشتش می ایستم وبه کوه ها نگاه می کنم ومی گم :خوش به حال هرکی که داره کارمفید تری  می کنه.

خوش به حال بقالی محل، خوش به حال کوهنوردااا، خوش به حال اون زنایی که هرروز ساعت 7به سرکارنمی رن.مثلا 9می رن و2برمی گردن.اونم یه روز درمیون.


این غصه برای اینکه دوست ندارم هرروز به طور منظم به سرکاربرم توچهرم هم پیداست.خیلیا می پرسن چرابعدازعید اینطوری شدی؟چراغصه می خوری؟چراکم حرف می زنی؟


هرچندکه بازم جای شکرش باقیه که محتاج نامرد نیستیم وخداروزیمونو مستقیم به خودمون می ده.

ازکوهنوردی گفتم ..این جمعه هم رفتیم .این بارزودتر شروع کردیم ودیرتر تموم.تانزدیک ایستگاه 2.یعنی می گفتن یه پیچ دیگه مونده ..حالادیگه راست ودروغشو نمی دونم.

ولی فاصله دوتاایستگاه خیلی بود ومن خیلی خسته شدم ودلم نمی خواست اینقدربالا برم .مخصوصا که برگشت هم خیلی سخت تر ازبارپیش بود برام.

به نظرم این همه عجله لازم نیست.من تازه کوهنوردیو شروع کردم ولی دوستم ودوستش خیلی مشتاقن .

این بار-ولی- تازه متوجه طبیعت زیبا ونمای قشنگ شهرمی شدم که تو هرپیچی که می رفتیم یه بخش جدید به چشم اندازمون اضافه می شد.وقتی به اندازه کافی بالارفتیم وتهران به اندازه کافی کوچیک شد.یه نفس راحت کشیدم.انگار غصه ها ودلمشغولی های منم باهاش کوچیک شد .ازاون بالا همه چی قابل حل وگذشت نشون داده می شد.

یه عصا هم خریدم .واقعا تاثیر داشت .جداازبحث تاثیر، اعتمادبه نفسی می داد نگفتنی!!


ولی وقتی فکرشو می کنم که جمعه باید -احتمالا-تا ایستگاه 3برم..حالم گرفته می شه.تازه دیروز گرفتگی عضلم خوب شده به جان ِخودم.تازه برگشتشو بگوووو که دیگه اصلا رمقی برات نمونده.



دلم برای ارسطو تنگ می شه


شبهای عید دوویژگی خوب داشتند:ساعت هشت ونیم کلاه قرمزی ازشبکه دو پخش می شد و ساعت 10وربع سریال  پایتخت ازشبکه یک.

خیلی خوب بودن .هم کلاه قرمزی باهمه شخصیت هایی که بهش اضافه شده بود.هم پایتخت علی رغم ریسک بالایی که ساخت ِ دوبارش داشت.

این بار فکرمی کنم بارقصه بیشتر روی دوش ارسطو بود والان بیشتر تکیه کلام های اونه که سر زبوناست:

آخخخخخ،آآآقاااااا،حساس نشو.پکج،نقی شون، آیا خواستن وانجام دادن ...کاردرستی ست؟جای خالی هرموردیه که ارسطو در موقعیت مناسب ازش استفاده می کرد مثل این:آیا ازدواج بامرد عنکبوتی کاردرستیست؟

والبته قیافش درقسمت آخر وقتی جواب منفی رو از"خانوم شعله "گرفت.

دلم برای ارسطو ومعصومیتاش تنگ می شه.برای دلتنگیاش بابت پیدانکردن همسرحتی 

چی می شد اگه همیشه به جای اخباراسترس زای ساعت هشت ونیم ، که فقط بیشتر یادمون می یاره چقدر درسیاست داخلی، خارجی، اقتصاد و..مشکل داریم ،همون کلاه قرمزی پخش می شد وما سرمونو با رژیم گرفتن گاوه، بالارفتن پسرخاله ازکوه اورست،صحبت های عاشقانه فامیل دور باهمسرش(دوره)، خوندن شعر تایتانیک توسط ببعی وصحبت های نامفهوم پسر عمه زا گرم می کردیم .

به نظر من که بازده کاریمون بالاترمی رفت.



پرسش نگرانی نوشت:آمفو کجایی؟واسه چی وبلاگتو حذف کردی؟چی شده؟

پ.ن:حجت نمی دونم چراهرچی سعی می کنم،مطلبم طولانی ترازاین نمی شه.ولی فکرکنم پست بعدیم طولانی شه 

یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود.


دیشب خواب دبدم پشت یه ماشین نشستم -یعنی صندلی عقب- وزهره هم روصندلی شاگرد نشسته ومن دارم ازهمون پشت باهیچی رانندگی می کنم .یعنی بدون اینکه پدالی زیرپام باشه گازمی دادم ودنده عوض می کردم و..ماشینم می رفت.خودمم متعجب بودم ولی درعین حال خونسرد.

بعد دیدم -انگار- که سواردوچرخه ام بایه حال خوبی تو یه جای پرنور وارد حیاط خونه یه مردو زن جوون شمالی شدم.تو حیاطشون استخرو درختای جوون داشتن که تازه-مثل همین بهار- برگاشون دراومده بود.می شناختمشون تو خواب. ازکنارزن رد شدم واون یه روسری بزرگ حریر روی سرم گذاشت.بعد دیدم باهمکلاسیام آشتی کردم وبهشون زنگ می زنم وحرف می زنیم انگارکه هیچ دلخوری پیش نیومده اصلا ومنم هیچی یادم نبود.

بعدش یه فال حافظ گرفتم که خیلی قشنگ بود وتو خواب به نظرم خیلی آشنا می اومد طوری که نیمه حفظ بودمش ولی وقتی بیدارشدم چیزی ازشعرش یادم نبود .حافظو آوردم و بازش کردم:


گفتم غم تو دارم /گفتا غمت سرآید/گفتم که ماه من شو/گفتا اگر برآید.




هیچ عنوانی نداره


1.بالاخره تونستم یکی ازپروژه ها مو انجام بدم وبرای استاد مربوطه ایمیل کنم.بخشی ازیه اتاق خواب بابرنامه محبوب ِ دل ِ همه "تری دی مکس"

البته استاد خانومه وشماره موبایلشم بهم داده بود.می خواستم همزمان باایمیل بهش پیامک هم بدم ولی وقتی به طرف گوشی رفتم وحتی شمارشو پیداکردم، یه احساس بدی بهم دست داد.

دیگه تصمیم دارم باهیچ استادی صمیمی نشم.بذارفاصله واحتراممون حفظ شه.


2.دیروز بادوستم تو مرکز شهردرحال پیاده روی بودیم، ازجلوی یه شرکت تولیدی گذشتیم، گفتم می دونی اون وقتی که دنیال کاربودم به اینجا هم برای مصاحبه اومدم وبه عنوان سرپرست مالی هم پذیرفته شدم ولی وقتی گفتم که دو روز درهفته روباید به کلاس برم ، مودبانه ردم کردند.

دوستم حرفی رو زد که این آقای سرای اندیشه ودیگران زیاد می زنن:گفت چرا تحصیلاتتو تو رشته لیسانست ادامه ندادی؟

چون هنرو دوست داشتم.

فکرمی کنی دوسال بعد هم همین نظرو داری؟اگه یه مدت دنبال درس ونرم افزارات نباشی همه ازیادت می رن اون وقت این همه تلاشی که کردی چه فایده ای داشته؟

نمی دونم.دوتا پیشنهاد کارداشتم ولی اصلا مطمئن نیستم که بخوام کارمند کسی باشم.دلم می خواد مستقل باشم.


هییییی.این روزا اغلب بهش فکرمیکنم.اگه درسم تموم بشه چی می شه؟واقعا چه تصمیمی می گیرم؟برخورد بعضی افراد وهمکلاسیا تو محیط درس باعث شه کلا به کم دلسرد شم به همه چی...


3.دیگه اینکه عسل بد.یعی به رحمت خدارفت.چه خبر بدی وقتی تو روی تخت درازکشیدی و داری به یه عالمه چیز خوب فکرمی کنی.دوستش داشتم .تن صداشو .نگاه کردنشو.فیزیک صورتشو.به نظرم نجیب بود.من ازپشت پرده زندگیش بی خبر بودم ولی به نظرم حیف بود.طفلک من.کاش باهم دوست می شدیم ومن دلداریش می دادم.درحالی که گاهی خودمم خیلی سردرگمم ولی شاید می تونستم واسش کاری بکنم.آدم اصلا باورش نمی شه.مرگ چقدرنزدیک وواقعیه.


4. الان آرومیم .همین که اولین روز کاری شروع بشه، کلاساهم همزمان باهاش شروع می شن وکاش فقط این بود.این قیمت دلارو طلا هی می ره بالا هی میاد پایین.هی بالا هی پایین.

ازمن به شما نصیحت :تامی تونید فقط به کوه تنبلی برای کوهنوردی برید.


خوب این دوست ما اومد خونمون وازحداقل ثمراتش این بود که من چند وعده پشت سر هم غذا درست کردم -شما که فکرنمی کنید من غذاهایی که تا حالا درست نکرده بودم رو اون امتحان کردم هاا؟-ومثل این زنای خانه دار هی می گفتم وای ناهارچی بپزم شام چی بپزم؟وای وای


تااینکه دوستمون که ازخانواده کوهنوردانه وبرادرش صاحب رکورد واین داستانا دیروز گفت بیا بریم کوهی که ماهمیشه میریم.

درکه؟

نه

دربند؟

نه

کجا؟

کلک چا.ل

کوه تنبلیه دیگه؟(اصطلاحی که ما روی کوهای آسان بالارونده!گذاشتیم)

به نظرم که آسونه .نمای شهر تهرانم می بینی.ازهمه کوه ها طبیعتش بهتره.

خوب پس صبحونه رو آماده کنم.نون بربریم بگیریم.

نه نمی خواد ازهمون جا میخریم.


-خواننده عزیزاگه دوستی، کسی بااین جمله قصد اغفال شما رو داشت هرگز گول نخورده وتا می توانید خوراکیهای قابل حمل درکیفتان پنهان کنید.-


خوب مارفتیم.اول اینکه ما عمریه تو تهرانیم وتاحالا پارک جمشیدیه نرفته بودیم که عجب لامصب شیبیم داشت.همون اول راه مارو غافلگیرکرد.

بعدشم وای چه راهی چه سخت.درکه کجااونجا کجا.تازه چه لباسای نامناسبیم پوشیده بودم که بماند.

کتونی نازنینم که داشت پاره می شد.هی منزل به منزلم که استراحت می کردم که تا می اومدم نفس بگیرم دوستم می گفت پاشو سرد می شی.

حالا اینا اصلا مهم نیست .مهم ترین مساله اینه که اصلا مغازه ای چیزی تو راه نبود که نبود.حداقل یه بطری آب بخریم.بهش می گم دیگه این آبو می ذاشتی ازخونه بیارم اینجا که هیچی نیست.می گه چون همیشه بابرادرم بودم به هوای اون فکرکردم چیزی نیازنداریم.تازه به ایستگاه ها برسیم می تونی خرید کنی.

کدوم ایستگاه؟

ایستگاه شماره یک مثلا

وای من تا حالا توعمرم به هیچ ایستگاهی تو کوهستان نرسیدم.

تااینکه رسیدیم به ایستگاه یک ودیگه به اصرارمن جلوترنرفتیم.

دیگه بس بود دیگه ها؟؟؟همینم واسه خودش یه رکوردی بود واسم.

ولی بهش قول دادم که اگه بتونم هرهفته بیام.گفت که به برادرش می گه واسم ازاون عصاها بگیره.من خیلی ازاون عصاهای کوه دوست دارم.فکرکنم باهاشون بشه تا قله رفت.یعنی بعد یه سال شمسی مثلا که هرهفته یه منزل رفتی جلو.


ولی دوتا موز باخودم برده بودمااا

یعنی انقدرشکمو بودم ونمی دونستم؟

والا به خدااا


همچینم بد نمی گذره


بالاخره اونقدرم بد نیست.

خیالم راحته که تو خونمو کار خاصی ندارم.

می تونم بیشتر به آینه نگاه کنم.گاهی آشپزی کنم.کتاب بخونم وبه گلهام برسم.دیروز بعد ظهر تونگاهم به آینه ، احساس زن بودن وجوونی  کردم.خیلی وقت بودکه این احساسو نداشتم .یعنی انگارپشت یک عالمه مسئولیت ریزو درشت وکاروبارالکی که آدم واسه خودش می سازه گم می شه.

بحثش مفصله حالا بماند.


امروزم رفتم خرید :نون بربری ومیوه ودوغ.این اتفاق خرید واسه من خیلی دیربه دیرمی افته.

شاید اگه زن خانه دارهم بودم خوشبخت می بودم.داشتم فکرمیکردم که زنای خانه دارم خوشبختن؟حتما هستن..اگه دلشون به شوهراشون خوش باشه ویه برنامه منظم واسه زندگیشون داشته باشن ووضع مالیشونم بدنباشه.


 دیگه اینکه بالاخره یه مهمون واسه شبهای تنهاییم پیداکردم.

اون دوستم بودکه سال گذشته مادرش به رحمت خدارفت...نمی دونم چرازودتر یادش نیفتادم.پدروبرادرش که کارآزاد دارن بعد مرگ مادر،شیفتی!تو خونه شمالشون زندگی می کنن تا یکی پیش اون بمونه وتنها نباشه.

دیشب بهش زنگ زدمو گفتم ازفردابیا خونمون .فکرکنم خودش مشتاق تربود گفت امشبم اگه دیرنشده بود می اومدم.

آخرش اینکه ازدیروز یه کم کاربانرم افزارو شروع کردم.اون دوستی که چندروز پیش اومد خونمون ازدوستان وبلاگی هم هست.بهم می گه تو عید چه درسی می خونی؟می گم "تری دی مکس".تو سکوت نگام می کنه

می گم می دونم که انقدرگفتم تری دی حال همه داره بهم می خوره ولی خواهرمن همینه که هست.لااقل بذارید دلم خنک شه.

کاش یهو تیرمی شد واین کلاسمون تموم می شد ومنم قبول می شدم.بعد دوباره زمان برمی گشت عقبو فروردین می شد وما به بهاربازیمون ادامه می دادیم.



پ.ن:به پیشنهاد یه دوست عزیز کتابای "گلی ترقی"روهم خریدم.هنوز نخوندم ولی به نظرم خوب باشه.

ازمن به شما نصیحت :باکفش پاشنه بلند رانندگی نکنید


ازوقتی رانندگیو شروع کردم ، کفش اسپرت پوشیدم وتقریبا هربارکه می خوام کفشامو بپوشم به این فکرمی کنم که اگه کفشم پاشنه بلند باشه چه فرقی می کنه؟

باخودم می گفتم من باید انقدرمهارت پیداکنم که بتونم باهرکفشی رانندگی کنم.

دیروز هم ازفرصت اومدن دوستم به خونمون استفاده کردم وازاونجا که قراربود باهم بریم بیرون ،گفتم حالا که تو کنارم می شینی منم کفش پاشنه بلند می پوشم ومشخصه که اصرارهای دوستم برای انصرافم ازاین تصمیم کارگرنبود.

والا من نمی دونم چرااینقدرفرق داشت.اصلا این کلاچ یهو کم وزیاد می شد.به قول کتابای رانندگی !کفش وپدال ، اصطکاک لازم رو باهم پیدانمی کردن.ته کفشمم که تو هوا بود.

اصلا یه حال بدی بود.ازشانسم هرچی مسیرسربالایی ونیم کلاچ فراروی ما! مثل دربند و..

گل سرسبد اتفاقات هم وقتی بود که برگشتم وباسرعت تو پارکینگ اومدم بادنده عقب برم تو پارک کنارماشین همسایه وزدم بهش.

حالا نمی دونم به کفشه اصلا ربطی داشت یانه؟

بعدشم بعد ِکلی مبارزه بانفس وترس رفتم دم خونشون بهش بگم که نبود.

شونصد بار رفتم پایین وبه ماشینش نگاه کردم .باآب شستم .دستمال کشیدم تااینکه بالاخره کشف کردم که این خطی که روماشینش افتاده قدیمیه وبراثرضربه من نیست.

البته این کشفو تازه امروز بعدظهرکردم وخیالم راحت شد.ولی ازدیروز تا حالا داشتم بابت صدمه احتمالی به همسایه غصه میخوردم.

دیشب یهو به سرم زدکه برم ماشینو بفروشم وبی خیال این همه استرس شم.

ولی بازبه خودم گفتم یه اتفاق واسه یه تصمیم بزرگ دلیل کافی ای نیست.


مورد دیگه این که :شیراز750،اصفهان700.یعنی من بفهمم این قیمت خون پدراشونه یاقیمت تور.آخه یعنی چی؟تو همین اسفند ترکیه 5روزه بود 600.تازه فکرکنم دبی هم ارزونتر درمی یاد.

البته تقصیر این نسرین خانوم هم هست که جزبامسافرت هوایی واقامت درهتل های خوب ، به سفرنمی یاد.

بهش می گم نسرین خانوم نمی شه فقط هتلو رزرو کنیم؟بعدش بریم ترمینالو بلیط اتوبوس بگیریم وبزنیم به جاده؟

البته زیادم اصرارنکردم .نه که ما قصدمون کارناممکن ِ تحصیل علم درتعطیلاته بهتره زیاد این ورواون ورنریم .به درسمون لطمه می خوره.

ولی خداییش این همه زور زدیم وبالاوپایین کردیم تازه شد 6ام .خانواده هم که شمال .مردیم ازتنهایی وبی غذایی وبدترازهمه ترس توشب های تنهایی.

به علاوه جواب تلفنهای هرروزه مادرکه تو رفتی تهران که بری سفرچراخونه ای هنوزززز؟؟؟



اول دفتربه نام ایزد دانا


حالا یه عکس خانوادگی مثلثی بزرگ دارم ازهمه اعضای فامیل ..همون عکسی که یکی ازپسرخاله ها بعد ازتحویل سال وجمع کردن همه مون ازمون گرفت.

وقتی داشتم عکس خودمو گوشه ی قاب باشال سفید روی سر ودست حائل شده زیرچونه ونگاه بی خیال نگاه می کردم ، باخودم گفتم چقدر خوبه که من یه فامیل به این بزرگی دارم .اونم فامیل خوبی که حامی ام هستن وازاون جنس ها هم نیستن که وقتی عضوی ازبینشون غایبه پشت سرش حرف بزنن.

پس خداروشکر که اونا هستن وچقدرخوب که پدرومادرامون کلاس نذاشتن وهرکدوم به یه بچه بسنده نکردن تا اینکه اعضامون حالا اینقدرزیادشدن.

حالا پس دیگه عیب نداره اگه مجبورباشم همشونو تویه روز ببوسم!


دلتنگی  ِمن ازجای دیگست که ایشالا اونم به زودی رفع می شه.


امروز درحال برگشت به تهران هرچند کیلومتری که نزدیک می شدم یکی ازکارهام یادم می اومدویه تصمیمی می گرفتم.مثلا گفتم به شرط تموم شدن درسم تا پاییز، شغل ومحل کارمو  عوض می کنم.شایدم به خاطر درسم که پیش بینی می کنم بعد عید سنگین ترهم بشه ، یه مدت مرخصی بدون حقوق بگیرم یا کلا استعفا بدم.

یا اینکه کمترازاینترنت استفاده  کنم یا بیشترورزش  کنم وازاین دست تصمیمات .

شاید تصمیماتم  به نظر خنده داربیاد ولی وقتی تصمیمی می گیرم بهش عمل می کنم.یعنی امان ازروزی که تصمیمی بگیرم.

حالا می خوام درراستای آخرین پست سال قبل تحولات اساسی دیگه ای هم بدم درزندگیم.ان شا ا...


دوروز پیش با جمعی ازبستگان!! نشسته بودیم وداشتیم درمورد اینکه هرکدوممون به چه علتی ممکنه به بهشت نریم صحبت می کردیم.وهرکس ماجرایی رو تعریف می کرد که اون های دیگه ازش خبرنداشتن ولی اون دلیل اصلی نرفتن احتمالیش به بهشت می دونست.نوبت به من که رسید خجالت می کشیدم ولی تعریف کردم.خوبه که آدم گاهی کارهای گذشتشو مرور کنه.امیدوارم خدا منو ببخشه


راستی چقدر خوب شدکه "ار*میا"برنده آکادمی شد نه؟؟؟چقدر من خوشحال شدم.شما هم برای اینکه بفهمید چقدرخوب شد به این فکرکنید که اگه هرکدوم ازاونای دیگه برنده می شدن و "ار*میا "نبود چه حالی می شدید.

جمعی ازبستگان!! می گفتن این اقدام شبکه "من .وتو"می تونه به  انگیزه جذب مخاطب (مخاطبان محجبه ) باشه.نمی دونم ولی به هرحال خیلی خوب بود.



پ.ن:منتظر نسرین خانومم که ازسفرش برگرده وباهم به دوردوم سفربریم(اصفهان یا تبریز)ولی ازشما چه پنهون اگه بلیط ایناهم مثل سفرکیش قیمت نجومی پیداکرده باشه ناراحت نمی شم .به نظرتون من تو خونه بشینمو یه کمی "تری دی " یادبگیرم بهتر نیست؟