ترکوندم که


این همه ما این همه وقت رفتیم سرکلاس استادای مختلف ودرس ارائه دادیم .

این همه قبلش تو مرکز آموزشمون واسه مدیرمالی شهرستانا کلاس آموزشی گذاشتیم.

انگارنه انگاررر

امروز رفتیم سرکلاس ِ استاد ِمحبوب همچین ارائمونو ترکونیدم که بیاو ببین.

اصلا نمی دونم چرا اینطوری هول شدم .بالپ تاپ که کلا نمی تونستم کارکنم وهی دستم می لرزید ولرزشش روی پرده نشون داده می شد.گفتم بی خیال شم وبادکمه های جهت نما کارکنم .بعدشم گفتم واسه تمرکز بیشترفقط به صفحه مانیتورخودم نگاه می کنم نه به پرده.

وسط ارائه که دیگه صدامون ازاون لرزشش! افتاده بود وتازه  داشتم بربحث مسلط می شدم سرمو بالاآوردم وگفتم مثلا تو این عکس ...که یهو دیدم ای وای کدوم عکس؟؟؟؟


نگو تموم مدت تصویرا نیمه کاره روپرده می اومده....


هی وای من یه نگاه پراسترسی به استاد کردم .اشاره کرد که اشکالی نداره .ولی خداییش فکرکنید چنددقیقه بودکه استادو همکلاسیا داشتن تصاویرنصفه نیمه وکج وکوله رونگاه می کردن بیچاره ها صداشونم درنمیومده.

دستشون دردنکنه که اینقدربااسترس من راه اومدن .

ولی حالا چه نمره ای بگیرم مننننن

استاد ِ محبوب رو که می شناسید...وویییییی


البته برای اینکه بگم ازما بدترم بودبگم که نفربعدی که اومد .درمورد یه معماری صحبت می کرد که ما فقط یه لحظه عکسشو دیدیم.

ایشون هم ازاسترس سرشو پایین آورد ودستشم رو مکان نما لرزید وعکس اومد رو گردن آقای معمارموند.حالا هی توضیح می ده هی تصویر فقط گردن ویقه آقاهه رو نشون می ده .من که به شخصه انقدرلبمو گازگرفتم تا صدای خندم بلند نشه مردم.

تازه ازش می پرسی این آقا چه سبکی کارمی کنه ؟بایه نگاه معصومانه ای می گه نمی دونممممم

فکرکن درمورد زندگی وکارای یه معمارمعروف تحقیق کنی ولی اصلا نفهمی طرف تو چه سبکی کارمی کرده پس چطوری می تونی کاراشو ارائه بدی؟


کلا گرفتاری شدیماااا !!!

باغ خزان زده


می بینم که دوستان وبلاگی -اکثرا- خزان زده شده اند وعده ای دروبلاگهایشان اعلام کرده اند که تااطلاع ثانوی نمی نویسند.عده ای هم کلا تعطیل کرده اند وعده ای هم که ما رو ازاول هم تحویل نمی گرفتند.

البته بقیه دوستان حضور همیشگی درصحنه دارند که خداحفظشان کند.والبته زیاد


مانیزفردا ارائه داریم .وچنان که می بینید غرق درس ومشق می باشیم!



نسیم حیات

 

درهفته ای که گذشت خداییش یعنی خداییش ها مادرحال تحصیل علم بودیم

لپ تاپمان را ارتقا دادیم تابرنامه های مدل سازی رو رویش نصب کنیم .پاورپوینت ساختیم.ترجمه کردیم.کتاب خوندیم.اصلا مثل ما بعیدمی دانم دیگه مادردهرزاییده باشد.

همچنین درهمین هفته یکی ازشرکت های طرف قرارداد شرکت ما که ازشرکت ما بسی قویتر ومشهورتراست به ما پیشنهادکارداد که ما باصلابت واعتمادبه نفس مثال زدنی رد کردیم

وهمه راانگشت به دهان نهادیم .حتی مدیرمان راکه مارابه اتاقش خواند وگفت به نظرمن قبول کن که استخدامت می کنند وچه وچه ولی ما همچنان نچ گفتیم ومی گوییم.

مثل اینکه دوستان باورشان نمی آید که ما-واقعا- می خواهیم دکوراتورشویم .بالابریم پایین بیایم ما میخواهیم دکوراتورشویم وبه این وسیله به خودمان ودیگران خدمت کنیم.

مخصوصا به خودمان

همینه که هست.

نهایتا اگردیدیم دکوراتورخوبی نیستیم-که فکرنمی کنیم-دست ازپادرازتربه حسابداری برمی گردیم.

 

مورد بعدی اینکه ما ازوبلاگ پنج وارونه من یاد گرفتیم وطرحی دراتاقمان-محل کار- گذاشتیم که براساس آن هرکسی که این اشتباهات رابکند:دروغ، غیبت، تهمت، تنبلی، تجسس،لقب دادن به مردم، استفاده ازاموال شرکت به  نفع شخصی

باید جریمه 2000تومنی بپردازد.

مجموع پول ها هم به صندوق محک که زنگ زده ایم وبرایمان آورده اند ریخته می شودودرآخرامر تحویلشان می شود.

تاکنون 9هزارتومن جمع شده که 7تومنش راآبجی تان-یعنی بنده-یک تنه داده.

واقعا فکرنمی کردیم اینقدر صفات بد درما جمع شده باشد.

البته حرف های ما این بوده:اون آقا شکم گندهه.اون آقا کوتاهه.آدم مغرورِ بی ادب-به یکی ازهمکاران گفتیم خوب!

.یک هزارتومنی هم بازور ازمان گرفتندوهرچه گفتیم بی منظور حرفی رازده ایم قبول نکردند.

ولی خیلی خوب شد احساس می کنیم برخودمان خیلی بهتر مسلط شده ایم .درجمعی هم که واردمی شویم کمترازپیش حرف می زنیم.

حتی مدتیست پشت سراساتید هم کمترحرف زده ایم .علی الخصوص پشت سراستادِ محبوب

 می دانید که پشت سراساتید وهم کلاسی ها حرف نزدن چه کارصعبی ست

 

 

پ.ن:فندو عسل یادم نمی یادتو کدوم پستت طرح دادن جریمه ۲۰۰۰تومنی بابت هرغیبت کردنو گذاشته بودی.ولی دیدی که ازت سریع یادگرفتم

چش بازارو کورکردم

 

 

خیلی وقت بود که میخواستم درمورد خریدهام ازمترو بنویسم ولی هی نمی شد.امشب -ولی- شاید بشه

اگه شما هم مترو سوارباشید ومخصوصا اگه خانومم باشید حتما مثل من باهربارسوارشدن به مترو بادستفروشا برخورد کردیدو دیگه حداقل هرچندتادرمیون یه بارازشون خریدکردید.

منم خیلی خرید کردم مثلا چندسال پیش یه لوبیاهای جادویی می فروختن به ۵۰۰تومن که فروشندش می گفت وقتی سبز شه روبرگش نوشته:دوستت دارم

خو منم خریدم

الان لازمه توضیح بدم که هیچ وقت سبز نشد وهیچ دوستت دارمیم تو کارنبود؟؟؟

حتما فکرمی کنید من خیلی ساده دل-لوحم- نخیررر

وقتی یکی هرروز ازجلوتون ردشه وهی تکرارکنه این لوبیاها جادویین.وقیمتشم فقط ۵۰۰تومن باشه شما بالاخره یه روز اغفال میشید.

 

یامثلا یه روز سی دی آموزش رانندگی خریدم که فقط ۵تومن بود ومی تونستی باهاش هم رانندگی رو شبیه سازی کنی هم تعمیرماشین یادبگیری و...

خو بازمن خریدم دیگه

وقتی بعد حدود یک ماه همت کردمو گذاشتمش تا ببینم ورانندگی برام یه مروری شه دیدم که ای دل غافل ...یه فیلمه که تو دهه ۷۰پر شده ویه مرد باتیپ همون موقع-موی فکلی-ریش.شلوارپارچه ای و..-اومد واومد به یه پیکان سفید رسید وسوارش شد.بعد فیلم باصدای گوینده ای مربوط به همون وقت بایک موسیقی متن اعصاب خورد کن شروع به آموزش رانندگی باپیکان کرد .راهنما زدن باپیکان .چگونگی بازکردن در..ترمز دستی و..

ولی فکرکنم شاهکارخریدام این خرید آخرم باشه:

برهیچ کس پوشیده نیست که من عشق ساعتم.

یه ساعت فروش دوره گرد واردمترو شد .ساعتای "سی کی" داشت به ۶تومن.خیلی ظاهرشون قشنگ بود.فکرکردم یکیشون بالباسای اسپرتم جورمی شه.

حداقل یه مدتم که کارمی کنه.

خریدم دیگه چه کارکنم.

خانومه همین که ساعتو به دستم داد ومن همین که اومدم ببندمش سگک بندش دررفت!

با شرمندگی می خواست  پسش بگیره ولی گفتم  عیبی نداره.

فرداش ۱۰۰۰تومن دادم وسگکو وصل کردم .ساعته کارمی کرد.ساعت نگو تراکتور انقدرصدامی داد که روی هرچی ساعت دیواری روکم کرده بود.مثلا وقتی وارد اتاق می شدی اولین چیزی که می شنیدی صدای تیک تاکش بود.

یه کشف دیگم درموردش کرده بودم اگه دستتو تکون می دادی عقربه هاش-کوچیکه،بزرگه، فسقلیه-باحرکت دستت تکون میخوردن!

بعد دوروز-دقیقا دوروزا اغراق نمی کنم-ازکارافتاد.

منم زیر کلی وسیله قایمش کردم تامادرم نفهمه که دوباره دچارمشکل شده.تا اینکه بعد مدتی دیشب تصمیم گرفتم برم درستش کنم.ولی وقتی ساعتو ازکیفم درآوردم تا به ساعت سازبدم دیدم که باهمون صدای تراختوریش داره کارمیکنه.باشرمندگی ازمغازه خارج شدم.ساعتو به دستم بستم ازکارافتاد!

بازش کردم وروی تختم گذاشتمش آخرشب برگشتمو دیدم داره کارمی کنه.

حالا حدسم اینه:ساعته اگه افقی رویه سطح صاف باشه کارمیکنه.الانم پیشمه بی نوا داره مثل سااااعتت کارمی کنه.فقط یه ساعت جلوتراززمان واقعیه.

یعنی اغفال شدم؟؟

 

 

پ.ن:دوستم فوق لیسانس حقوق خصوصی می خونه امروز دیدمش می گه فرداباید برم پزشکی قانونی سرتشریح یه جسد باشم.تو دلم گفتم خداروشکر ما چیا می خونیم اونا چیا...هرکسی رابهرکاری ساختند.

 

دیروزمون مبارک

 

دیروز-۱۵آذر-روز حسابداربود.

این روز رو دروهله اول به خودم وخانواده محترمم !وبعد به همه حسابدارای باشخصیتی که دچاردزدی ودودفتره بازی و...نشدن تبریک می گم.

ازبین پیامک های این روز به نظرم این یکی بهترو جامع تربود:

 

"روز حسابدار برهمه آنها که گزارش اعمالشان بدون بندهای توضیحی است مبارک باد."

 

 

پ.ن:بندهای توضیحی معمولا همراه باصورت های مالی-ولی به صورت مجزا- ارائه می شه وفعالیت های مالی ی که توضیحشون سخت یا طولانیه رو توضیح می ده وتوجیه می کنه.

دیگه دارم عصبانی می شم

 

ازهمین حالا بابت رمز داربودن مطلب عذرخواهی می کنم وخواهشا فقط خانومای محترم درخواست رمز بدن وگرنه شرمنده می شم

درضمن نظرات تایید نمی شه

ادامه نوشته

چقدرجو گیرم

 

مدتی بود که قصد خرید ماشین داشتم .حالا بماندکه چه جوری گواهینامه گرفتم که خودش ماجرای تقریبا طولانی وخنده داریه.

چندین وچندسال هم بودکه پدرم وبرادرام بهم می گفتن که باید ماشین بخری، ولی اصلا نه دوست داشتم ونه حاضربودم واسش هزینه کنم .درسم که تموم شده بود ومحل کارمم که همیشه مرکز شهروتوطرح ترافیک بود .پس عملا اگه ماشینم می خریدم نمی تونستم ازش زیاد استفاده کنم.

تااینکه امسال رسما بیچاره شدم، محل کارم به غربی ترین جای ممکن منتقل شد.محل کلاسام هم که شمالی ترین جای نقشست.

یعنی عزیزِِمن ما صبح که پامی شیمو پارو توجاده می ذاریم همه راهم که باتاکسی بریم بازحداقل یه ساعتی توراهیم.درحالی که بیخ گوش ما کلی اتوبان خلوت هست .

درنتیجه:این همه ماشین ومابی ماشیننننن؟

خوب ماهم دیگه ازرو رفتیم وتصمیم گرفتیم یه پراید صفربگیریم.هم به خاطر قیمت کمترش وهم اینکه دستمون راه بیفته  ولیکن ناگهان دنیا کن ف یکون شد وارز ترکید وتحریم کامل شدیم وچه وچه .یهو پراید که هیچکی بهش نگاه هم نمی کرد شد پراید خان یاپراید جان .

ولی فقط این مشکل نبودکه.مشکل بعدی که بهش اعتراف می کنم این بودکه اکثر دوستان صمیمی ماشینهای گرون ترداشتند وبدتراینکه اکثراوقات وقت صحبت هاشون پراید رو مسخره می کردن ومنم دچار پراید ستیزی شده بودم.

نه اینکه پراید برگ گل باشه.نهه من همیشه باضعف بدنه اش مشکل داشتم ولی خجالت می کشیدم که پراید بخرم درحالی که اونا اون ماشینا رودارن.

ِ

ظهرا وقتی می رم واسه نماز عادت دارم که چندآیه ای هم قرآن می خونم .هربارصفحه ای رواتفاقی.احساس می کنم پیام اونروزه.

چندروز بود که بابی توجهی این آیه رومی خوندم.حالا دقیق یادم نیست ولی کلیتش این بود:

پس ازمال وروزی ی زیادی که مابه عنوان زینت زندگی به بعضی ازبندگانمان داده ایم چشم بپوش و....

وقتی امروز هم این آیه اومد .به خودم گفتم شاید مخاطب واقعا خودِ خودم هستم.چقدر چشم وهم چشمی وخجالت کشیدن ِ بی خود؟

خیلی ها هستن که دستشون به همینم نمی رسه درحالی که نیازمندترن.

راستش دیروز هم کم مونده بود یه ۲۰۶معامله کنم .می دونید که۲۰۶این روزا چقد گرون شده.وقتی داشتیم سرقیمت بحث می کردیم یه لحظه باخودم فکرکردم چه اصراریه که بااین قیمت کاذب خرید کنم؟فقط به خاطر این که ماشینمو تو چشم این واون کنم؟

 

ولی حالا دیگه متنبه شدم ومی خوام برم همون پرایدکمو بخرم .اونم دست دو.

واسه خودم هم که شده تا وقتی که درست ودرمون حالیم نشده که ماشین شخصیت نمی یاره ، نگهش می دارم.

 

 

بشوی اوراق اگرهم درس مایی

 

۱.بعد مدتها آستین همتو بالازدمو مشغول انجام تمرین هام شدم.

یعنی بعد اون پاورپوینته که بوددد .همچین انرژِی ای  ازم رفت-یعنی ماهمچین آدمی هستیم که بایه کارسنگین ازپامی افتیم!-که تامدتها دست به سیاه وسفید نمی زدم.

ولی حالا امشب که رو مود کارکردنم فقط باید اتاقمو دید..کتاب زیبا شناسی یک طرف، سبک شناسی اونور..تکنیک های راندو وسط باز..یک عالمه سایت آموزش پرسپکتیو و...باز..

اتود های خودم واستادام ازدو ترم پیشو که همون سرشب یه مرور کردم.دوتا کتاب معماری یزد ومعماری کاشانم که منبع های اصلیمه..همه اینا هم برای چی؟

می خوام طرح یه مسجدو بزنم!!!

راستش امروز صبحم توراه داشتم کتاب تاریخ معماری مدرن رو می خوندم یادم بود که دیشب موقع خواب تاصفحه ۷۳خوندم وامروز توماشین اول تاصفحه ۸۰پس توبعدی باید ازاین به بعدشو بخونم وناگهان همچین خندم گرفت که نگو

یاد درس خوندنای زورکی شبهای امتحان دانشگاه افتادم که آدم سرکتاب خوابش می بردو ورق های کتاب برمی گشت عقب -مثلا تا صفحه ۵۰ خونده بودی، ورق می خورد می رفت صفحه ۳۰ وتوناگهان ازخواب بیدارمی شدی وبس که ماشالا بادقت درس خونده بودی اصلا متوجه نمی شدی صفحات برگشته وتازه یه ۶-۵ صفحه ای که می خوندی می دیدی ای بابا تکراریه که.

بعد می گفتی پس به این نتیجه می رسیم که من دیگه بازده ندارم وبهتره یه دو ساعت بخوابم بعد دوباره ادامه بدم وبعدش هی این ساعت ها تمدید می شد تا صبح می شد وتو سرخوش می رفتی سرجلسه امتحان.

البته منظورم ازتو خودم هستااا وگرنه شماها که ایشالا اینطوری نبودید.

 

۲.امروز پشت پنجره اتاق محل کارم ایستاده بودم وبیرونو نگاه می کردم وباخودم می گفتم :اگه همین الان بهم بگن تو اخراجی، -احتمالا- بدون هیچ جرح وبحثی کیفمو برمی دارم و می رم.هیچ افسوسیم ندارم.بعد باخودم گفتم چرامن اینطوری شدم؟اینطور غیروابسته

بالاخره من یه سمتی اینجا دارم.یه تخصصی دارم که شاید شغل و نیازچندنفر به شغل وبودن من مربوط باشه ولی انگارررنه انگار

اصلا انگاراین جایگاهو برای خودم نمی دونم.یعنی بود بود، نبود نبود شده.درحالی که خداروشکر من بااین سن هم موقعیت شغلیم خوبه هم درآمدم.ودرعین حال به درآمدم هم نیازدارم.

نمی دونم این خوبه یا بد؟کفران نعمته یا عدم تعلق به دنیا؟یااین احساس بی تفاوتی یه احساس کلیه که این روزا بین همه مردم ایران داره رواج پیدا می کنه..؟

شاید به دلیل کشیدن مشکلات خیلی زیاد که ازآستانه تحملشون خارج بوده...

شایدم سردیم کرده ؟گرمی؟هیچ کدام؟هردو؟

غم فراق تودر خاطرم نمی گنجد

 

درهفته ای که گذشت ، جهت تمدد اعصاب والبته ادای نذر روز تاسوعا به روستای مادری درشمال کشور رفتیم.

اعتراف می کنم که چندان خوش نگذشت واین شاید به خاطر ایام عزا، شاید متاهل شدن دوستان مجرد ، سرمای هوا یا شیطنت های هیوا خانوم و...بود.

ولی به هرحال گذشت وماهی به خودمان می گفتیم فاطمه خانوم غصه نخور حداقل هواش ازهوای تهران بهتره.حداقل صبحا ساعت6 ازخواب بیدارنمی  شی ودل خوش کنک هایی از این دست.

ولیکن ما به یک نکته دیگری هم پی بردیم که البته  الان که فکرمی کنیم می بینیم که خیلی وقتهای دیگر هم به این نکته پی برده بودیم!

وآن اینکه چقدررر خوب کردیم که تاحالا ازدواج نکرده ایم.یعنی اینکه تن به ازدواج به هرکسی ندادیم. نه به طمع پول نه قیافه نه ازترس بالارفتن سن.

ونمی دانیم چرااین سفر هم اینطوری شده بودیم .وبس احساس غریبی درآن جمع های زنانه داشتیم که مدام درحال تعریف ازشوهرهای غیرتعریفی شان بودند.

وهی ازعمل های زیبایی درراهشان می گفتند وازآشپزی وهزارچرت وپرت دیگر

وماباخودمان می گفتیم بعید نبود اگرازدواج کرده بودیم الان یکی ازآنها بایک شکم گنده باشیم ونمی دانیم چرااینقدراز آن حرفها منزجر بودیم که همش گوشه ای نشسته  "انگری برد" بازی می کردیم وانقدر بازی کردیم ، انقدربازی کردیم که ازمرحله اول به طور کلی گذشتیم وقفل مراحل بعدی راهم شکستیم ودوتا تخم مرغ! هم جایزه بردیم.وعجیبی این کاراین است که شاید یک سال بشود که این بازی درگوشی ماست ولی بس که به بازی های کامپیوتری بی علاقه ایم حتی نگاهش هم نکرده بودیم.

هییی خلاصه این طوری  وتازه هی باخودمان می گفتیم کاش حداقل کتاب ، دفترمان راآورده بودیم! مشقی نوشته بودیم تا این دنیا وآن دنیا شرمنده اساتید بسییی محترم نشویم. وگه گاه قرآنی ودعایی می خواندیم ولی کلا درآن جمع حسش نبود .

ولی امروز که به خانه برگشته ایم ذوق مرگگگگ به حدی نگفتنی وهی خداروشکرمی کنیم که اززندگی مان راضی هستیم وازاین جایگاه اجتماعی  ، ازوضعیت اقتصادی، ازهنر ازخدا ازخانواده صمیمی وساده خودمان .

وتازه حالا می خواهیم برویم روی تحقیق استاد ِ محبوب کارکنیم .

ازاستاد محبوب هم راضی هستیم. –بین خودمان بماند- هرچند که هنوز هم وقتی همدیگررا می بینیم الکی به هم اخم میکنیم.

 

پ.ن:عزاداریهایتان قبول

 پ.ن: "میم " مدتی نسبتا طولانیست که قصدآشتی کردن داردولی ما دیگرآن فاطمه سابق نیستیم.