مهر؟


عرضم به حضورتون که بیچاره شدیم.بدبخت شدیم.دوران خوشی تموم شد.مدرسه ها ودانشگاه ها واشدن.

ترافیک به همه خیابون ها، بزرگراه ها ، کوچه ها ، پس کوچه ها و...برگشت.

آخه چرااا؟چطور تحمل کنم.امروز توهمت هی جلومو نگاه میکردم ومی دیدم اهههههه تا کجا کیپ به کیپ ماشینه هی بدم می اومد.

می خوام یه قانونی تصویب کنم دانشجوهای کلان شهرها تا زیرسن 21سالگی نتونن ازماشین شخصی استفاده کنن.

اصلا چه معنی داره دانشجو ماشین شخصی داشته باشه ؟اصلا چه معنی داره دانشجو توجیبش پول داشته باشه؟

دانشجو یعنی بی پولی واتوبوس سواری.اونم نه اتوبوس خصوصی ها ته تهش  ازاین بی آرتی ها

حالا واسه چی می گم 21سال ونمی گم 22سال واسه اینکه کارشناسی دورش4سالست.اگه تو همون 18سالگی دانشگاه قبول شده باشن،سال4ام 22ساله می شن ومی شن سال آخری.دیگه اون وقت شاید بخوان خانواده ای تشکیل بدن،ازاین رو دانشجویان پسر جهت زدن مخ همکلاسی های دختر خود وراضی کردنشان برای ازدواج -صرفا ازدواج ها گفته باشم وگرنه هیچی-می تونن درسال آخر ماشین داشته باشن.


همینه که هست.



یک تجربه:چندوقت بودموبایلم خیلی زود به زود شارژ خالی می کرد.مدلش گلکسیه ولی ازاین مدلای ساده وارزون.

برادرم می گفت واسه اینه که آپدیت های اینرنتتو نمی گیری، آقا اونم گرفتیم حل نشد.تواینترنت هم نرفتیم حل نشد.ذخیره شارژش شده بود12ساعت.تا اینکه یه روز رفته بودم بیرون.هی آلارم تموم شدن شارژ داد.

هیچ وقت نمی ذاشتم به اینجاها برسه ولی دسترسی به شارژر نداشتم .خلاصه آلارم دادو دادتا اینکه آخرش خاموش شد.

رفتم خونه کامل شارژش کردم.4روز شارژ نگه داشت.

دیگه لامصب تموم نمی شدانقدرکم شارژ خالی می کرد که این بارازاین جهت نگرانش شده بودم.ولی الان حالش خوبه .مثل روزای اول خریدش باطریش پرقدرت شده.

من این نکته رونمی دونستم.شما می دونستید؟


خخخخ: ها.شمی.رفسن جانی عضو فیس ب وک شده.خندم می گیره.تازه باید بره تو کارلایک واینا

عزیزم هرکاری سنی داره .

نفس عمیق

 

یه مطلب طولانی وغمگین نوشتم ولی بعدیه ربع ساعت پاکش کردم.وامیدوارم کسی نخونده باشدش.

چون وقتی که خوب فکرکردم دیدم اززندگیم راضیم.شاید گاهی کمترگاهی بیشتر..ولی درکل ناراضی نیستم خداروشکر.

ودربقیه مواردهم مردم، جزدلداری نمی تونن کاری کنن که بازاون درددلارو هم می ذاریم واسه روز مباداتر

به زودی تولدم می شه داشتم فکرمی کردم چی می شد که امسال همه دقیقا چیزایی روبخرن که من خیلی دوست دارم وخودم نتونستم بخرم؟

ولی بعدش دیدم نمی شه آخه خیلی چیزاتودل منه واطرافیان اصلا خبری ازش ندارن.تازه پولیم که واسه کادو کنارمی ذارن معمولا پول زیادی نیست.

ولی کاش چیزی نخرن که بیشترآدمو مصیبت زده کنه .مثلا لباس خوابی که دوسایزازخودت بزرگ تره.(اونم وقتی می دونه من اصلا لباس خواب نمی پوشم)یاکتابی که به نظرمی یاد طرف واسه خودش خریده بوده وبعدازخوندنش پشیمون شده وآورده واسه تو .

می خواستم یه لیست ازنیازهام تهیه کنم وبعدببینم کی شبیه ترینشو می خره.

خودمم میخوام واسه خودم طلا بخرم.دوسال بودکه به خاطرگرونی طلا ،طلای بی کارمزد یا کم اجرت می خریدم ولی امسال چون طلا ارزون شده می خوام  یه طلای خاص واسه خودم بخرمالبته اگه حقوقامونو به موقع بدن.وگرنه بعدتولدباید کادو بگیرم.

 

امروز باخواهرم آشتی کردیم.۱۰روزی می شدکه باهم قهرکرده بودیم.هم قهر سخت بودهم آشتی کردن ولی به هرحال گذشت.

داشتم فکرمی کردم ازتولد پارسال تا امسال چه چیزایی به دست آوردم؟دیدم خیلی چیزاست.ازنظرمالی زیادنتونستم چون تورم بیدادمی کردوحتی فقیرترم شدم ولی ازنظر تجربه های زندگی خیلی چیزا.

تودنیای مجازی هم با یه دوست خوب صمیمی ترشدم .

 

حوادث شرکت ولی همچنان ادامه داره جالب اینکه بااینکه همه نگرانن .من اصلا ککم هم نمی گزه.انگارنه انگار.گفتن حقوقا رو هم با۱۵روز تاخیرپرداخت کنید.اون فقط یه ریزه ناراحتم کردوگرنه حتی تعدیل واخراج که همه رو ازنگرانی داره می کشه وتازه خیلی مهم تره اصلا واسم مهم نبوده.شاید واسه اینکه خودم داشتم می رفتم.

 

کتاب برنده تنهاست پائولو کوئیلو رودانلود کردم.امیدوارم خوب باشه.هنوز شروعش نکردم.

 خوش به حال مدیرعامل شرکت دایتی، خوش به حال مدیرعامل شرکت آیس پک.می گن اولی وقتی کارشو شروع کرد یه دختر۱۷ساله بودکه باارثیش این شرکتو زد.کاشکی منم یه دختر۱۷ساله بودم.نه کاش بستنی بودم .

نه کاش منم یه تولید کننده موفق ومنصف بودم.

 

سرطان


-یادتونه که چندماه پیش ازیه همکارخانوم که سرطان معده داشت نوشته بودم؟


آخرین باری که دیدمش ماه پیش بود.می دونستم که بهش چندماه مرخصی بدون حقوق دادن.می دونستم که دوره آخرشیمی درمانیشه وچون بدنش نمی کشیده نتونسته ادامه بده.

می دونستم که دوباره موهای سرو ابروهاش ریختن.

سرطانش معده نبود روده بوده.ازاولشم یعنی 3سال پیش دکترا تشخیص بدخیم بودنشو داده بودن وعملش نکرده بودن.ولی هیچ وقت این مساله روقبول نکرده بود.

3دوره کامل شیی درمانی کرده بودو رشدسلول ها متوقف شده بود.

دوستش می گفت برای همسرش این کارومی کنه -به درمان ادامه می ده-خیلی همدیگه رودوست دارن.

یه دوره ای کاملا خوب شد..صبحها حتی می رفت پیاده روی وگاهی هم می دوید.باما به ناهارخوری می اومد ومی تونست کمی غذا بخوره.مایه وام خرید گوشی موبایل داریم چندوقت پیش ازاین جریان اومد پیشم واون وام روگرفت وبرای همسرش گوشی موبایل اپل گرفت.

ولی اون روز که اومد پیشم گفت باید بره وامش چی می شه ؟

من بدون اینکه بامدیرمشورت کنم گفتم خودمون ازطرف شما قسطهای ماهانتونو به فروشگاه پرداخت می کنیم.وقتی برگشتید مستقیم باما تسویه کنید.

دست چپم روی میز بود.دستشو گذاشت روی دستم وفشارش داشت وگفت محبتمو هیچ وقت فراموش نمی کنه.

این مطلبو فقط واسه دستش نوشتم ...دستش داغ ِ داغ .گرمایی که تا حالا ندیده بودم.

یه داغی که یهو مستقیم به قلبم رسید.

انگارمی خواست بادستش به یه رشته ازاین زندگی چنگ بزنه.

می ترسم..

هفته پیش دوستش گفت که دیگه اونقدرتوان نداره که تلفن ما روجواب بده.


بااینکه توشرکت هیچکی به این مساله اشاره ای نمی کنه ولی انگاراون میخوادازاین دنیا بره.

من می ترسم..وقتی یادم می افته چطور این  زندگی رودوست داشت.


ازنزدیکی بیش ازحدمرگ هم می ترسم.

گذری برخاطرات

 

وقتی دیدم فاطمه خاطرات روزهای نوجونیشو می نویسه تصمیم گرفتم سری به مجموعه دفترای خاطراتم از۱۴سالگی تا همین امروز بندازم.

ازاون وقت که یک ساعت پیش باشه تا حالا افسردم.

وقتی میخوندمشون-ازهرکدوم  یه مطلب خودنم دیدم  واقعا دوستشون ندارم.بااینکه همه مثل من بودن، همه نوجوون بودن ..همه به اول جوونی رسیدن وبعد همینطور ادامه پیدا کرده.

نمی دونم..ما -من وفرشته-الان همش ازدست داییم حرص می خوریم که چراهرچی تلویزیون می گه قبول می کنه ولی اون وقتا منم دقیقا همینطور بودم.مثلا اگه تلویزیون می گفته چیزی بده می گفتم پس بده یااگه می گفت خوبه می گفتم پس درسته.مثلا آمریکا تودفترای من شیطان بزرگه.ازاین که این همه سال این همه ساده بودم لجم دراومده.

این همه سال یه دخترمعمولی بودم.که چون جامعه بهم گفته باید شاگرد اول بشی شاگرد اولا بهترن، سعی می کردم شاگرد اول بشم.حالا بایه کم بالاوپایین.یاچون می گفته نباید پسری رودوست داشته باشی نوشتم :من عاشق رضا شاهرودی شدم حالا چه کنم؟

چقدرساده بودم ..شاید همه اون زمان اینطوری بودن ولی من از خودم لجم می گیره که به اندازه کافی باهوش نبودم.

ازهمه بدتر متن کتابی نوشته هاست که انقدرثقیلشون کرده بیا وببین

البته یه جورایی خود الانمم .یه خاطره رو بایه کم خلاص نویسی می گم:

نظرتونو بگید که منم چندتا خاطره بنویسم یانه؟

 

 

 

ادامه نوشته

آرایش


خستم.پاهام دردمی کنه ازکفش 87هزارتومنی که چندماه پیش خریدم وبازم استاندارد نیست.وقتی راه می رم دقیقا فشارپاشنه هاشو روی پاهام احساس می کنم.

پدرم چندروز پیش خیلی زودترازتولدم کادومو که پول وکتاب بود بهم داد.خیلی دلم می خواست باهاش برم وکفش وشال وکیف بخرم ولی وقتی اطرافیانمو می بینم که تو امورات روزمرشونم موندن احساس گناه می کنم.

بااینکه خداروزی هرکسی رویه مقداری قرارداده وشاید مقرره که اونا علی رغم تلاش خوبی که می کنن ، درآمد کمتری داشته باشن.

امروز داشتم ازجلوی مغازه ای ردمی شدم وچشمم به تصویر بی آرایش خودم افتاد.


ادامه نوشته

عشق کتاب


پیرو طرح موفق کتاب خونی مشترک من وخانم همکار!!!، بعد اون کتابه قرارشد من واسه اون یه کتاب رمان واون واسه من یه کتاب مذهبی بیاره.من واسه ایشون کتاب "هزار.خورشید. تابان"واون هم واسه من یه کتاب درمورد شیعه آورد.

من نتونستم کتاب ایشونو بخونم آخه کتاب تخصصی حوزه علمیه بود.خیلی تخصصی نوشته بود.متن ثقیل واینا.

راستش اونم ازکتاب من همچین خوشش نیومد ولی من هی بهش اصرارکردم که به خوندن ادامه بده به زودی به جاهای خوبش می رسی.

یابخون ..باید بدونی افغان ها چطورن وچطور زندگی می کنن.بخون وقدر زندگی توایرانو بدون.

نمی دونم این کتابو خوندید یانه؟همراه باکتاب بادبادک بازمشهورترین رمان های معاصر کشور افغانستانن.

ولی اعتراف می کنم وقتی خودمم می خوندمش هی اعصابم داغون می شدومی خواستم بذارمش کنار.


بعدش منم رفتم تو اینترنت ویه سایت دانلود کتاب پیداکردم وازدیروز دارم هی کتاب تاریخی دانلود می کنم وهی می خونم.

آخه الان تصمیم اینه که اطلاعات تاریخیمو زیادکنم.

دیروز این کتابا رو دانلود کردم:سقوط اصفهان، زندگی نامه کورش کبیر.یه کتاب درمورد شاه عباس، تاریخ سری مغول.

باکمال شرمندگی همه روشیفت ودیلیت کردم.یکی ازیکی بدترو نامفهوم تر.ازهمه بدتر کتاب تاریخ سری مغول بودکه گفتم دیگه چیییی هست ولی عرضم به حضورتون که ازاولین زوجی که باهم تومغولستان ازدواج کرده بودنو گفته بود تاا نمی دونم کجا.همه اسما هم عجیب غریب.فقط شجره نامه بود.

امروز:انجیل متی.جنگ ویتنام .پیشگویی های نوستراداموس.

اینا بهتربودن.اون آخری روولی بازپاک کردم.بااون پیشگویی های گنگش.

مخصوصا انجیل متی خیلی خوب ولطیف بود.


کتاب خوب سراغ ندارید؟

واسه دانلودای فردامی گم

تخفیف


سالهاست که بافروشنده ای سرتخفیف گرفتن جنسی بحث نکردم.معمولا اینطوری می پرسم:آقا تخفیف داره؟

اون می گه نه

من می گم واقعا؟واقعا هیچ تخفیفی نمی دید ؟یااینکه واقعا براتون امکان نداره ارزون تربفروشید مثلا 5تومن ارزون تر؟یا10تومن؟

بعداون یا تخفیف می ده یانمی ده.

بعدم من یاجنسو می خرم یانمی خرم.

به نظرم این صحنه خیلی بهتره ازصحنه ای که یه زن یادختر داره گلوی خودشو پاره می کنه که توروخدااا کمش کن من که می دونم توکشیدی روقیمت جنس.من که می دونم تو اینو ارزون خریدی.

من ندارم.من بیچارم.توکیفم پول نیست.من اینو میخوام ولی این گرونه.تخفیف بده تا ببرم.اگه تخفیف می دی 2تا ببرم.

آقا بالاخره تخفیف می دی یانمی دی؟برمممم یانرممم.من دستم سبکه اگه به من ارزون بدی، امروز فروشت خوب می شه.

حالا درسته که خیلی ازاین خانوما خانه دارن واین تخفیف گرفتنو تدبیرخودشون برای صرفه جویی می دونن.وبعضی جنسا هم واقعا قیمت کاذبی داره ولی به نظرم دیگه فروشنده می دونه وانصافش.

دیگه ما چه کارکنیم.

بازم اگه مرد بودیم یه چیزی.


امروز عصر باخانوم همکار رفته بودیم برای تولد یکی ازخانومای شرکت روسری بخریم.

(قابل توجه شما اینکه من بالاخره یه دوست صمیمی پیداکردم که همین خانومه که تولدشه  وازاین اتفاق-دوست یافتن- بسی خوشحالم)

بالاخره یه جا یه روسری روپسندیدیم.

کیف پولمو درآوردم .اومدم حساب کنم خانوم همکارگفت چی کارمی کنی ماکه هنوز تخفیف نگرفتیم.من کیفمو تودستم نگه داشتم گفتم آقا صبرکن ، کادوش نکن اول تخفیف بده.آقاهه گفت باکیف پول 150هزارتومنی تودستت واسه یه روسری سبک ازم تخفیفم می خوای؟

یه نگاه به کیفم کردم.چرم دست دوزه.ازاین طرح دارا .خیلی قشنگه شاد:صورتی وآبی روشن. ولی پارسال  ازنمایشگاه صنایع دستی فقط20تومن خریده بودمش.

همین طوری به کیفم نگاه کردم یادم رفته بود که چقدردوستش دارم .

گفتم پس تخفیف نمی دید؟بفرمایید اینم پولش.


دراینجا ازقیافه وغرغرای بعدی همکارم هیچی نگم بهتره.


خوب کردم وخوب کردم.



تجربه یک:وقتی می خواید تخفیف بگیرید قیافتون مناسب تخفیف گرفتن باشه.

تجربه دو:حواستون به تملقهای فروشنده  باشه.هرچنداگه حواستونم باشه اگه مثل من باشید،بازم کاری ازدستتون برنمی یاد.

تجربه سه:یه خانوم جوون بهتره تخفیف نگیره.

حکمت بعضی اتفاقاتو نمی دونم-2


عابرپیاده بودم.

یه چراغ سبز17ثانیه ای بود که تا اومدم ازش رد شم دوباره برای عابرقرمز شد به مدت 85ثانیه.

دوباره ایستادم.صبح زود بود.

به محض اینکه دوباره چراغ سبز شد،یعنی دقیقا به محض سبزشدنااا

یه خانوم وآقایی که چندثانیه پیش ازبغلم ردشده بودن برگشتن وگفتن خانوم آدرس بیمارستان فلان رومی خوایم.

خوب من هم بالطبع ایستادم وبهشون یه توضیح مفصل دادم.

تشکرکردن ورفتن به چراغ نگاه کردم دوباره قرمز شده بودگفتم عیبی نداره عوضش یه ثوابی کردم.برگشتم ببینم خانوم وآقاهه چی شدن دیدم کاملا برخلاف جهتی که بهشون آدرس دادم درحال حرکتن.


پس من چرااینقدرزحمت کشیدم؟

چراباید بازم پشت چراغ می موندم؟؟؟

جمعه


به دیدن دوستم رفتیم.همون که مادرش به رحمت خدارفته.بعد یک سال نیم ، اولین باری بودکه برای ناهاربه خونشون می رفتیم.

این مدتم برای اینکه می دونستیم که آشپزی بلدنیست وهمین اینکه کارمند بانکه وسرش شلوغه نمی رفتیم.

ولی چندوقت بودکه خیلی اصرارمی کرد.چندوقت پیش خواب مادرخدابیامرزشو دیدم ..ازاتفاقاتی که توخواب افتادیکی اینکه بهم گفت "م" بلدنیست برنج دم کنه.

اتفاقا امروز "م" یه دیس برنج نرم شده  گذاشت جلومون.

من همش یادمادرش بودم .می گفتم وای دیدی خوابم تعبیرشد.آخه تو بخش دیگه خواب مادرش یه درخواستیم ازم کرده بودکه ازعهده انجامش برنمی یام.

دیگه اینکه عروسشونم اومد وباقیمونده غذارو ریخت تو ظرف که ببره خونشون شام بخوره.انگارنه انگارکه دوست من اونقدرباسختی اون غذارو تهیه کرده وهم خودشون باید شام بخورن هم ناهارفردای ادارشه.

دوتا داداشا هم ازقدیم سریه پولی باهم دعواداشتن ومن هی خداخدامی کردم که بازدعواشون نشه.

کلا بهم خیلی فشاراومد.اولش حرص می خوردم که یه وقت غذاخراب نشه(ازاون نظرکه دوستم شرمنده می شد.)، بعدم هی یادمادرخدابیامرزشو درخواستش بودم.بعدم که دعابرای دعوانکردن دوتا داداش.


وقتی مادر می ره چقدرزندگی ها تحت تاثیر رفتنش قرارمی گیره.

خدانصیب نکنه.


فقط به تو فکر می کنم


سال تحصیلی جدیدبه زودی شروع می شه.

خوش به حال هرکی که محصل یامدرسه.

غبطه می خورم.

غبطه لباس های نورو..لوازم تحریرهای تازه رو..کلاسهای تازه نفسو.غبطه آشنایی های جدیدو .

غبطه انتقال علم های جدید..عاشق شدنهای یواشکی..غبطه اولین سلام هارو..اولین لبخندها روبعدچندماه.

هیییی..غبطه هرچیزی رو که خوبه ودوباره تکرارمی شه.

چقدرمن علمای مختلفو دوست دارم...یه علم جدیدو مفید که بلدنباشی ویادبگیری.


هی  دوستان عزیز...ماکه امسال بی بهره ایم.باشد که شما حالش روببرید.


ادامه نوشته

سالها می گذرد حادثه ها می آید.


یک هفته کاری دیگه هم گذشت.بایه سری کارسبک که نه استرس خاصی داشتن ونه فکرکردن خاصی می خواستن.

انتخاب خودم بود:شرکتی که کارش سبک باشه وپنجشنبه هاش تعطیل تا به درسم برسم.

ولی ...

فرداباید استادو ببینم.فکرش که می افتم، استرس می گیرم.

امروزم کتاب بامدا دخمارروخوندم.فکرنمی کردم خوب باشه ولی خوب بود.آخه من اصراردارم فقط کتابای مشهورجهانی وروشنفکری وغیره بخونم..انگارباخودم رودربایستی دارم.ولی اینو خوندم..دلم برای اون پسره رحیمم سوخت.حالا دیگه مجبورم برم کتاب شب سراب که مقابل اینه واونطورکه شنیدم اززبان رحیم داستان رونقل می کنه  روهم بخونم.به نظرم که اونم حق داشت.

وگاهی خیلی...


ادامه نوشته

عزیزم اشتباه گرفتی


امروز تویه جایی ازشرکت(نمی تونم بگم کجاش)وایستاده بودیم وداشتیم دستامونو می شستیم که یهو یه خانمی ازهمکارا اومد وگفت سلام خوبی؟تصویرشما همیشه توذهن من هست.

ما:چرا؟

ایشون:آخه شما تنها زنی هستی که دیدم  بدون گواهینامه پشت فرمون می شینه.آفرین به این جسارت.اونم واسه یه زن

ما؟ ماچنین کاری کردیم؟

طفلی نمی دونم ماروباکی اشتباه گرفته بود.ولی اگه ذره ای فکرکردید که به روی خودآوردیم که اشتباه گرفته سخت دراشتباهید.

بعد  آن همه تعریف ونگاه تحسین برانگیز محال ممکن بود.

لبخندی به نشانه فروتنی زده به سرعت مکان رو ترک نمودیم.

 

2.یه روز اواسط ترم پیش برای اینکه پول پارک بان ندم  ماشینمو سرپیچ یه کوچه که مکان ممنوعیه پارک کردم.وقت برگشت دیدم  پارکبان برام قبض نوشته عصبانی می خواستم قبض روپاره پوره کنم که دیدم پارکبان داره بدو بدو می اد.

:خانوم مهندس پلیس اومده بود داشت جریمتون می کرد من نذاشتم .گفتم خونتون توی کوچه مینابوده.یک ماه پیش کوبیدید ودارید یه چندطبقه می سازید.پارکینگتون ازبین رفته مجبورشدید ماشینو بیارید بیرون کوچه.

ما؟ماداریم چنین کاری می کنیم؟کوچه مینا اصلا کجاست؟یعنی ما داریم یه خونه ویلایی روتو محلات جردن نشین می کوبیم ویه چندطبقه جاش می سازیم؟

دستمون درد نکنه.

تازه فهمیدم چراپارکبان همیشه باما سلام علیک گرم می کرد وحال خاندانمونو می پرسید.

 

۳.رفتم شیربگیرم.اکثرا سعی می کنم همین شیرهای پلاستیکی معمولی کم چرب بگیرم.به این امید که موادنگه دارنده نداشته باشه.به فروشنده می گم شیرنیومده؟

می گه نه ولی شیرپرچرب پاکبان(درست نوشتم؟)داریم.

ماشیرپرچرب نمیخوریم.

ولی مادرتون همیشه می گن عیبی نداره.شیرپرچرب پاکبان رودوست دارن.

مادرمااا؟دوستش دارن؟اگه ازاین خریدا می کنن چراما هیچ وقت تویخچالمون نمی بینیمش؟

 

باباجون اشتباه گرفتیددددد.

 

یکشنبه


خوابم میاد..دیشب به خاطرگرما ونداشتن کولر نتونستم خوب بخوابم.

امروزم بازمهمونی بازی داشتیم.این بار بادوستان دوران دانشکده.

لازم به ذکره که بنده اونجا نقش گوگل روبازی میکردم ودرمورد هردانشجویادوستی که  بی اطلاع بودن ازم می پرسیدن وجالب اینکه منم درجریان بیشتر اتفاقاتی که برای دوستامون افتاده بود، بودم.مثل ازدواج، بچه دارشدن، ارتقا و..

تازشم 4شنبه هم یه مهمونی دیگست واسه رفتن آقای همکار ازشرکت.

طفلی وقتی سیرتعدیلیا رودید خودش دست به کارشد.ولی من دقیقا برعکس بی خیال شدم.گفتم 3ماه مسکوتش می ذارم تا پروژم به یه جایی برسه.

اتفاقا کارآقای همکارو هم من براش پیداکردم یعنی به من پیشنهاد شد سرپرست مالی یه کارگزاری ولی گفتم فعلا نمی تونم بیام ویه نفردیگه رومعرفی می کنم.(ساعت کاری 8.30تا6.30)فکرررر کنننن...

والا ما انقدراهم تراکتورنیستیم.

جونمو نجات دادم ودررفتم.


یه چیزی می خواستم بگم...دوشنبه پیش توپارک آب وآتش ...بانسرین ایستاده بودیم وبازی بچه ها باآب روبازی می کردیم..یهو سنگینی یه نگاهو روی خودم احساس کردم، برگشتم ودیدم یکی ازخواستگاران سابق ..شاید بیشتراز8سال گذشته بود.باخانومش بود.سرمو برگردوندم وگذشتم.چقدرعجیب ..چطورشد که همو دیدیم.

رفتیم به آخرین نقطه پارک(بخش مرمری وپارک مشاهیر)همین که روبه نسرین نشستمو اومدم شروع به صحبت کنم، یکی دیگه ازموارد ازدواج که مدتی پیش اتفاق افتاده بود، بادوستش اومد ورد شد.


اصن یه وضی دوستان محترم..دیگه هیچی دوباره جونمو برداشتم ودررفتم.

آخه اینا تو اون پارک به نسبت گمنام چه کارمی کردن؟به نسرینم چیزی نگفتم ، گفتم الان کنجکاو می شه وهی می گه کو کو ؟ببینم؟نظربدم و...


هیییییی

سس مایونز


امروز روز دختربود، زیادنتونستم باهاش ارتباط برقرارکنم.

یه روز اختراعی جدیده.هرچندکه روز جهانیشم وجودداره.ولی آخه که چی؟


امروز به اصرار دوستان خوبم  به شرکت قدیمی رفتم .چه همکارای خوبی..چقدردوست اونجا داشتم..ازمدیرمون که دزدی کرده بود پرسیدم که هنوزم ساعتی بااونجا همکاری داشت.

بهم پیشنهادبرگشت دادن ولی به دلم برگشت نیست...وقتی می دونم اونجا چه خبره.(هنوزم)

ولی خیلی به خونمون نزدیک بود.

ظهرکه دوستم زنگ زدو اصرارکرد، گفتم ماشینم فرده اگه بیامو جریمه بشم چی؟

گفت بی خیال.یعنی دقیقا همین امروز قراره جریمه بشی؟

نشون به اون نشون 50مترمونده به شرکت، آقاپلیسه جلومو گرفت وجریمم کرد.

گفتم مسیرهرروزم اینجا نیست.پیش دوستام می رم.البته به محض گفتن این حرف پشیمون شدم.فکرکنید آقای پلیس هرروز چقدرجملات مشابه اینو می شنوه واین اغلب جملاتم دروغن.

گفت عیبی نداره عوضش کم می نویسم واست.

قبض 20تومنی جریمه زوج وفردو داددستم.

یعنی اون قدری که ازساده تصورکردن من سوختم، ازجریمه نسوختم.خوب جریمش همون 20تومن بوددیگه.دیگه بهت لطف کردمو کم نوشتم واین داستانا چیه؟



دیدید بورس ترکید؟خدارحم کرد ما زیادسرمایه نبردیم توش.البته ماجراهای جنگ بیشتربازیه.چقدرازلفاظی آمریکا وروسیه بدم میاد.

تظاهر به دشمنی ودوستی های پشت پرده،این وسط سربازهان که بی وطن می شن وبی اونکه بدونن چرا می کشن وکشته می شن.


من توکف ارتباط تیتر ومتنم.

ازاونجا که این پست واسم مهمه


برید ادامه مطلب

ادامه نوشته

پنجشنبه


قراربود امروز جناب استاد راهنما رو ببینم ویه سری فایل عکس وکارهای قبلی رو تولب تابم بهش نشون بدم.اونم یه پلان مناسب واسم بیاره ومن شروع کنم.

یعنی پلان که زیاده ولی قراربود یه پلان قابل اجرا بیاره.

ازاین رو...من دیروز کلی وقت گذاشتم ودسک تاپمو بعد 1سال مرتب کردم.عکس پس زمینه روهم عوض کردمو یه چیز سنگینو رنگین گذاشتم.

ولی استادجان نتونست پلانو آماده کنه وگفت باشه واسه دوشنبه.

واسه هراستادی یه اسمی گذاشته بودم ولی واسه این استاده هنوز اسمی نذاشتمو احتمالا هم نمی ذارم.

همین استاد راهنما خوبه دیگه؟ها؟

دیگه آخراشه وما حال نام گذاری نداریم.

زیادنمی شناسمش.یعنی استاددرسیم نبوده.گاهی توحیاط مجتمع می دیدمش ویه بارهم تویه بحث معماری مشترک شرکت کردیم.

خیلی ازآرامش رفتاریش خوشم می اومد.امیدوارم وقت کارکردن هم همینطور آروم باشه.

اون روز بهش می گم من از"تری دی مکس" متنفرم.هیچیم بلدنیستم.بعضی وقتام استادامو باتکستچرهای آماده ای که پیدامی کردم گول می زدمو اونا هم نمی فهمیدن.

گفت ولی من می فهمم.گفتم ولی شما که درجریان همه فایلهای آماده موجود دربازارنیستید.گفت بااین حال متوجه می شم.

شما هم باید همه وسایل خونتو خودت طراحی کنی وتومحیط پلانت بذاری.

هرجا روکه بلدنبودی، بیارمن خودم واست طراحی میکنم ومی سازم.

که دراین جا بودکه ما فقط همین یک جمله روگرفتیم وگفتیم چشمممم.وتو دلمون قرارگذاشتیم همه چی روذرت وذورت بیگم بلدنیستیمو بدیم استاد بسازه:)))

ولی خداکنه که کمکم کنه.شما هم دعا کنید وگرنه گفته باشم من میام غرغرامو همین جا می زنما


الانم می خوایم بریم میزناهارخوری بخریم.چندسال پیش می خواستیم مبلامونو عوض کنیم.حدود 2ماه گشتنمون طول کشید.ازیافت آباد بگیره تادلاوران و...

قرارمون خرید مبلای استیل بودکه راحت باشن(درحدمبل  راحتی) وهم اینکه قیمتشون مناسب باشه.دوماه کارمن این بودکه وقتی دیگران بامغازه داردرحال صحبتن.من روی مبلی که انتخاب کردیم بشینم تاببینم به اندازه کافی راحت هست یانه!!

نبود که نبود.خدامی دونه روی چندتا مبل نشستم.کلا یه دونه راحت پیداشدکه قیمتش ازپول ما خیلی بیشتربود.

سرآخررفتیم ازسرکوچه خودمون، یه دست مبل راحتی جدید خریدیم باقیمت خیلی مناسب :)))

واسه این میزا هم روی چندتا صندلی نشستم ولی دیگه اون پشتکار سابقو نداریم خواننده محترم.

میزقهوه ای سوخته باصندلی های چرم سفید(بیشترچرم نماست تاچرم البته)..این تضاد رنگی خیلی قشنگ می شه خوانندگان محترم..توخرید وسایلتون این تضادها روامتحان کنید.


پ.ن2:هنوز10.000تانشده..

یعنی کی می تونه باشه؟


چندوقت پیش تویه وبلاگی خوندم که اگه وقتی ساعتو نگاه می کنی، جفت بیادیعنی یکی داره بهت فکرمی کنه

 باشک به گذشته فکرکردم که یادم بیاد تاحالا چندباربادیدن ساعت دیدم که جفته ولی چیز خاصی یادم نیومد.

ازاون وقت هی ساعتو نگاه می کنم هی جفت میاد:

12.12-17.17، 06.06

اعتراف می کنم بعضی اوقات ساعت موبایلموفقط باهمین امید نگاه می کنم.

البته بعضی وقتا هم نامرد تک میاد.


یعنی راسته این حرفا؟

:))


پ.ن:آمارگیروبلاگم داره به عدد 10.000نزدیک می شه.خیلی مشتاقم ببینم 10.000امین نفرکیه؟

فقط خداکنه خودم نباشم.یکی ازدوستای خوب وبلاگیم باشه.

شما نباید یه یادآوری کنید؟


22مرداد روز جهانی چپ دستاست.

هرسال هی یادم می ره این روزو به خودم ، وجامعه بسیاررر محترم چپ دست تبریک بگم.

ولی ماهی رو هروقت ازآب بگیری تازست.


مانیز جماعتی هستیم.

کم

ولی باهوش وموفق واغلب هنرمند

:)


آیا اینطور نیست؟


فهمیدم که خداحواسش بهم هست..


چندوقت بودکه ماشینم یه سری مشکلات کوچیک پیداکرده بود.

البته وقت خریدن مشکلاتش بیشتربودمثل اینکه بااینکه صفربودولی آب رادیات کم می کرد.اون وقتا چون به گارانتی نرسیده بود، تعمیرکارا رضایت به بازکردنش ندادن.چاره ای نبودجزاینکه  هرهفته تواون ظرف کمکیش-اسمش چی بود؟الان یادم نیست-آب وضدیخ بریزم.

من ازاین موضوع خیلی می ترسیدم وهمش می گفتم اگه وسط خیابون ماشینم جوش بیاره؟اگه به موتورش آسیب برسه چی می شه؟مخصوصا اینکه ازمسائل فنی ماشین هیچی نمی دونم.

تااینکه چندوقت بعد برادربزرگم بردش تعمیرگاه وبارضایت خودمون ، تعمیرش کردن .یعنی درواقع نمی دونم چه کارکردن.برادرم گفت فقط دررادیاتو عوض کردن ولی اون مشکل آب کم کردن خیلی کم شد وبه حداقل رسید.

خردادماه آخرین باری بودکه توش آب ریختم وازاون وقت تا دیروزگاهی نگاش می کردم. شما بگویه قطره آبش کم نشد..

تا اینکه...

ادامه نوشته

تعدیلیا


هی...اولین گروه تعدیلی ها مشخص شدن:15نفر.

مدیرجدید اصلا به این کاری نداشت که کی تخصص داره وکی نداره.به کی نیازهست وکی نیروی مازاده.فقط گفت هرکی قراردادش تموم شده دیگه تمدید نشه.

به علاوه اضاقه کاری ها هم قطع شد.

که البته ازاین بابت من خیلی خوشحالم .چون با اضاقه کاری نکردنام دیگه انگشت نما شده بودم(رکوردم 8ساعته دریک ماه.تازه اونم یه روزمجبوری تاساعت 8موندم واسه یه کار نرم افزاری و3ساعتش اونطوری ساخته شد.)

ولی خیلیا روهمین درآمد اضافه کاریشونم حساب میکردن.وبه پشتوانه اون وام برداشتن یاخرید قسطی کردن.

خیلیام حساب بی جا می کردن.

مثلا طرف مدیرپروژه یه کاریه که 6ماهه تموم شده.توحالت عادی هم کارنداره.پروژه جدیدم بهش ارجاع نشده،بااین حال خبرشومی یارن که گفته ناهارمو بیارید پشت میزم بخورم.نصفشم می ذاره واسه شامش.هرشب ساعت10پامی شه می ره خونه.وباتوجه به اینکه حقوقش چندملیونه حساب کنید اضافه کاریش دیگه چقدرمی شه.

نیروهای خدماتی هم امروز پیشم اومدن که باتوجه به اینکه اضافه کاری اونام قطع شده، ترجیح می دن برن یه جای دیگه ولی شرکت خدماتی معرفشون، ازهرکدوم یه کاغذ سفید امضا گرفته که نتونن برن اداره کار، شکایت واسه حق وحقوشون.-

نوچ نوچ نوچ ..چه کاربدی...اگه زودتر بهم گفته بودن، هرماه که آقاهه می اومد چکشو بگیره ، یه احوالی ازش می پرسیدم!

منم بهشون گفتم حتی اگه خودشون یه کاغذ کامل نوشته باشن که مزایاشونو گرفتن وادعایی هم ندارن، بازهم درصورت شکایت به اداره کارمی تونن سنواتشونو زنده کنن ،نگران نباشن.دوسه تا راه دیگه هم یادشون دادم...ازاون راهای خوب البته :)


راستش اصلا فکرنمیکردم مدیرعامل جدید بدون بررسی اوضاع شرکت ، دست به چنین کاری بزنه.


پ.ن:کتاب الکترونیکی استخوانهای دوست داشتنی روخوندم.خوشم اومد.یه داستان وحشتناکو جوری نوشته که نه تنها آدم زیادنمی ترسه، ازلحن راوی وتوصیف زندگی اطرافیانش وبهشت خودش ، احساس خوبی هم پیدامیکنه.

دیگه اینکه:قدردوستاتونو بدونید.