ماه من ازپرده درآ

 

 

یه شومینه طراحی کردم.

قشنگه ..شاید اولین درنوع خودش باشه.شاید..

درمورد اشیاء دیگه ای هم که ازابتدا تاحالا طراحی کردم .وضع به همین صورته.

شاید تاحالا مثلشون طراحی نشده.چون ما اینارو باتوجه به روحیاتمون طراحی می کنیم.

 

استاد تو این زمینه  سخت گیره.اوایل باهاش  خیلی بحث می کردم.می گفتم اگه اغلب تخت خوابها مستطیل شکله،اگه صندلی اینطوریه، اگه میزکاراونطوریه،اگه آباژور این شکلیه، اگه لیوان استوانه ایه و..واسه اینه که سالها روشون کارشده ومردم به مرور به این نتیجه رسیدن که باید هرکدوم ازاونا این شکلی باشن.این طوری کاربردی ترن.این طوری پذیرش بهتری دارن.

اونم می گفت...تو باید متفاوت باشی ،باید ببینم که خلاقیت داری. ببینم که همه اون شکلا رومی تونی یه جوردیگه وبدون محدودیت های ذهنی که تاحالا برای هرکدوممون ساختن ببینی  ..

برفرضم که همه اون وسایلو باشکل سنتیشون دوست داری ولی طراحی تو باید طوری باشه که اگه من بین چندتا کار،کارت رو دیدم بفهمم که این کار"فاطمست"

ومن ساعتها طراحی می کردم..من طراحی..اون رد.من طراحی اون رد..

.گاهی چندجلسه این طوری می گذشت واون حتی یه چارپایه ازمنو تایید نمی کرد.

ولی حالا باهم به تفاهم رسیدیم.واقعیت نمی دونم اون یه مقدارکوتاه اومده یاواقعا کارهای من خوب وامضا دارشده.

شومینمم متفاوته...

یه آشتدانه..مناسب خونه های سنتی...آدمو یاد خونه های ژاپنی می ندازه..نمی تونم نشونش بدم.چون کارمنه!

جمله معترضه:-یعنی واقعا فکرم کردید اگه این بهونه روهم نداشتم.می ذاشتمش؟بس که من بی همتم تو این کارا

ولی گاهی فکرمی کنم همه این چیزایی که می کشم واستاد می گه این اولین طرحه..قبلا –حداقل یک بار- توسط دیگران کشیده شده .

واقعا خیلی به این موضوع فکرمی کنم.مثل جدول مندلیف می مونه که دونفرهمزمان کشفش کردن.دیگه ازجدول مندلیف سنگین تر هم مگه هست؟

یا بمب اتم که دوگروه دردونقطه جهان همزمان بهش فکر کردن ویه گروه به دلیل داشتن امکانات بیشتر،زود تربهش رسید...

دیگه چه برسه به طراحی که خیلی بیشتر بافطرت آدما سروکارداره.مطمئنم آدمهای دیگه ای بافکروعقیده وحس وحال من ، قبلا این طرح ها روکشیدن.

مثلا تویکی ازجلسات طراحی  تخت خواب،استاد خیلی اصرارداشت که من یه جای نشستن کنارتخت طراحی کنم(یه جای متصل).منم طبق معمول مخالف :که تخت جای خوابیدنه .هرکی میخواد بشینه میتونه بره  دوقدم اونور تربشینه

بالاخره زور ایشون برزور ماچربید وفضایی بالای  تخت برای نشستن طراحی کردم.البته استاد چندان راضی نبود ولی نکتش اینه که من چندوقت بعد تویکی ازسایت های معماری داخلی مشابه تخت خودمو دیدم!!!

 

 

نمی دونم چطوری تمومش کنم..:باتبریک عیدرمضان تمومش می کنم.عیدکه ما رابسی خرسند نمود.

باآرزوی قبولی همه  طاعات وبرآورده شدن همه آرزوها

    

امروز-چهارشنبه

 

ازصبح خیلی دلم گرفته بود .اولش نشستمو یه کم غصه خوردم .بعدش سعی کردم بادادن اس ام اس به دوستام یه کم حال وهوامو عوض کنم.

ولی یه بغض هی می اومد ومی رفت.یه بغض قدیمی دارم اززمان فوت مادربزرگم.

اون روزا انقدر حواسم به غصه نخوردن این واون بودکه نتونستم یه دل سیرگریه کنم واین حالا خیلی اذیتم می کنه.

امروز داشتم بامدیرم صحبت می کردم وشکایت که چراازم خواسته برم شعبه بیمه بهش گفته بودم که نمیرم وباید یکی دیگه روبفرسته

ویهو همچین بغض کردم که خودم متعجب موندم وهمین طور اون.کلید گاو صندوق ودرآوردم که بیاید اینم کلیدصندوق تحویل بگیرید من اصلا می رم.

دیگه شاخاش دراومده بود که چطور ازیه صحبت ساده این طور ناراحت شدم.

 

 

این طوریه دیگه...گاهی آدم شاده وگاهی غمگین...

حالا برم یه شومینه طراحی کنم بلکه خوشحال شم.

 

 

اون دوست منه

 

سال 82بود ومن تازه دوره کارشناسی ناپیوسته رو شروع کرده بودم.وقبل ازشروع ترم ازسربیکاری رفته بودم اسم همه همکلاسیهامو پیداکرده بودم.

اواسط بهمن شده بود ولی هنوز یه نفرنیومده بود:لیلا

نمی دونم چرا اااما همش منتظر بودم که ببینمش.حتی موقع ثبت نام هم نیومده بودوپدرشو فرستاده بود.

بالاخره اومد:یه دختر خیلی زیبا.قد بلندوخندان.اهوازی بود..دیدید بعضی ازاین جنوبیا چقد سفید وخوشگلن؟اونم اونطوری بود.

خیلی صمیمی بود.فقط یه مشکلی داشت یهو می رفت و چند صباحی پیداش نمی شد...

آخرش کاشف به عمل اومد که شوهرش مخالف ادامه تحصیلشه.

وقتی پیش دانشگاهی بود ازدواج کرده بود.دوسال بعد،رشته فوق دیپلم حسابداری تو  دانشگاه قزوین قبول شده بود.ولی همسرهمچنان مخالف.پس تقریبا غیر حضوری درسشو تموم کرده بود.

سال بعد لیسانس حسابداری تو دانشگاه ما قبول شده وهمسر باز مخالف.پس این بارهم غیرحضوری درس می خوند.

غیرحضوری درس خوندن تو د انشگاه ما خیلی سخت بود.حتی من که رتبه یک دانشگاه قبلی بودم.علی رغم حضورم تو همه کلاسها خیلی وقتا کم می آوردم.

یه چیز دیگه ..رسیده بود به جایی که دیگه همه خانواده ازش می خواستن بچه دارشه.

پس تصمیم گرفت که بچه دارشه..ازشانس ازاون بدویارها که مدام زیر سرم اند هم ازآب دراومد.دیگه کلا درس ومشق تعطیل اما همچنان سرامتحانا می اومد وقبول هم می شد.

چندماهی ازتولد بچه اولش گذشته بود.یادمه سرکلاس صنعتی 3بودیم ولیلا هم اتفاقا اومده بود.وسط درس استاد متوجش شدم .سرش روپایین آورده بود وآروم اشکاش روی کاغذ می ریخت.

چی شده؟

بازم دارم بچه دارمی شم.

شوخی نکن

شوخی نمی کرد.بچه دوم باهمون بدویاری بچه اول.

یادمه  بچه دوم رو 8ماهه بارداربود که ازپروژش دفاع کرد.

دوسال گذشت ودرس ما هم تموم شده بود .باهم تلفنی درارتباط بودیم.یه روزگفت که تصمیم گرفته سرکاربره

بادوتا بچه شیر به شیر؟

بله

کجا؟

دوست دارم برم سازمان حسابرسی

ولی ورود به اونجا که خیلی سخته.توهم که سابقه کارنداری.می خوای بری تو یکی اززیرمجموعه هاش؟

نه خود اونجا دوست دارم برم..

چندماه بعد:فاطمه تو سازمان مشغول شدم.

من:

چندماه بعدتر:خیلی دلم می خواد فوق لیسانس بخونم.امسال احتمالا کنکورآزاد شرکت می کنم تا خودمو بسنجم .می تونم باهات یه قرار بذارم وکتابای کنکورتو قرض بگیرم؟

عیبی نداره( ما کتاب زیاد واسه ارشد خریدیم ولی نه درست وحسابی خوندیم نه قبول شدیم.البته اون وقت نمی دونستیم قسمت مون بازگشت به رشته های هنریه)

چند صباحی گذشت ولی هردو گرفتارکاربودیم ووقت نمی کردیم باهم قراربذاریم که من کتاباروبهش بدم.

اواخرشهریورتماس گرفت:

لیلا پس کی کتابا رومی گیری؟کنکور امسال وکه ازدست دادی

فاطمه حقیقتش من رفتم امتحانی سرجلسه نشستم وحالا هم قبول شدم.

من ایضا:

کجا؟

علوم تحقیقات واحد..

حالا به نظرت برم؟یعنی خوبه؟دیگران می گن زیادخوب نیست

برودیوونه بقیه دارن حسودی می کنن.

واقعا؟

واقعا

دوهفته پیش دیدمش .بعد6سال.رفتیم دانشگاه تااصل مدرک لیسانسمونو بگیریم.لیلا کارهاشو می کرد ومن همین طور بی خیال همراهش اینور واونور می رفتم.

 تو چرا گرفتن مدرکتو پیگیری نمی کنی؟

لیلا جان.من روزه ام وجون ندارم تا وزارت خونه برم.الانم اومدم فقط تورو ببینم.

همین طوری به لبه کانتر تکیه می دم ونگاش می کنم.

خوشحالم که دوستی به خوبی وموفقی اون دارم.همچنان خندان وامیدوار.

یه نکته دیگه :من آخرش نفهمیدم که لیلا همسرشو دوست داشت یانه.نفهمیدم که همسرش آدم خوش اخلاقی بود یانه؟

فقط اینو دیدم که لیلا تو تموم این سالها بااحترام ومحبت زیاد باهاش زندگی کرد وحتی یه بارپیش ماها که دوستاشیم درددلی ازبدی های اون نکرد.

 

 باشه که ازاین رفتارش الگو  بگیرم.

    

بعدا نوشت:دریک اقدام انتحاری، لینک اون یکی وبلاگمم گذاشتم.شاید باید خیلی ازمطالبو ویرایش می کردم، بعضی روحذف وبعضی رو رمز دارمی کردم.ولی نکردم.حداقل فعلا

مشکل ماست یااستاد؟!

 

ازجمله کارهای آموزشی ما اینه که دور هم بشینیم ودرمورد یه موضوع صحبت کنیم

 مخصوصا سرکلاس طراحی دکورمون

خیلی خوبه...دورهم می شینیم واحساسمونو درمورد یه سوژه می گیم

مثلااگه موضوع کاریمون یکی ازوسایل اتاق خواب باشه اول درموردش کلی عکس می بینیم واحساسات درونی مونو ازبچگی تا حالا درمورد اون شی می گیم

درآخر استاد صحبت همه رونقد می کنه ومی گه که احساس کی درست ترو پخته تر بوده.

اون روز هم یکی از بچه ها مجموعه ای ازعکسای .... آورده بود ولی اصرارداشت که اول عکسای اونو ببینیم وبه استاد می گفت بینشون یه عکس عجیب هست که معنیشو نمی فهمم

ماهم کنجکاو شده بودیم .عکسو گذاشت وباتعجب به استاد گفت این یعنی چی؟

نمی دونم چرااستاد اونطور خندش گرفت.بادو دست جلوی دهنشو گرفته بودکه صدای خندش بلند نشه

بعد روبه ما کردوگفت به نظرشما معنی این عکس چیه؟

ما هم کلا چیزی نفهمیده بودیم

 

ادامه نوشته

جایزه من

 

 یه ساعت بابند زنجیری که یه آویز قلب بهش وصله

این بخش قلب –مخصوصا-خیلی مهمه.من همیشه ازاین ساعتا دوست داشتم .که یه قلب چاق فلزی هم بهشون وصل باشه.

ولی خیلی گرون بودن.یعنی 250 که به نظرمن یعنی گرون.تازه این قبل ازافزایش قیمت دلاربود.بعدش دیگه حتی نرفتم قیمتش کنم.

ولی حالا یکی واسه خودم خریدم.

جایزه پایان امتحانات.

بالاخره باید یه جایزه ای می گرفتم دیگههه

 

فکرکنم بهتون نگفتم:من این ترم تو هیچ درسی نمره صد نگرفتم

هوریاااا .دستم درد نکنه.

فاطمه خانوم شما همین که قبول شدی،مایه افتخاری.

فاطمه خانوم 19برادر بیسته.18خواهرش.بقیه نمره ها هم یه نسبت هایی باهاش دارن.مخصوصا که توبقیه نمره ها روگرفتی!

البته الان ما روزه ایم وجان نداریم تعریف کنیم.

ولی همین طوری دور همی بگم پروژه نرم افزارم بود که هی به شب امتحان موکولش کردم...خوب شب امتحان نرم افزارم پرید.

 نرم افزار ر ِ ویت بود.

 

دیگه واستون نمی گم که چه ها کشیدم.مخصوصا که از اون دسته نرم افزارها بود که اصلا نباید پاک ونصب دوباره می شد.

بازم توضیح نمی دم که برای حل مشکل به شرکتی که ازش نرم افزارو خریده بودم.جامعه مهندسین معمار،استاد،آی تی مجتمع و..زنگ زدم.

آخرش بایه بدبختی ای..نسخه پایین ترو نصب کردم.فقط یه مشکل کوچیک پیش اومد.

انقدردیرشدکه یادم رفت سقف پلانو بذارم.

شدیه خونه بی سقف.حالا چه اهمیتی داره؟؟؟ها؟مهمه مگه؟

اصلا شما..خود شما..ناراحت می شید اگه تو یه خونه بدون سقف زندگی کنید؟

 

خیلی هم خوب..شبا ستاره ها رومی شماری.

 

 پ.ن: چندوقته سعی می کنم واسه دوستای پرشین بلاگیم پیام بذارم ولی نمی تونم.شما چنین مشکلی ندارید؟

فرهنگستان

 

 

فرهنگ لغات جدید:

 

فندیدی=فهمیدی

جوبار=جوراب

مرت=متر

کِتون، کِتون=تکون،تکون

کِمِر=کرم

پذییاری=پذیرایی

سی=سه

مثال:دخترکوچولو شما چندسالتونه؟سی سالمه

 

تهیه وتنظیم از:آریانا

 

 پ.ن:بلاگفا، هرروز کندترازدیروز

برای خواننده های سابقه دارما!

 

 

مطلب قبلیو پاک کردم چون احساس خوبی نسبت بهش نداشتم

 

همین طوریشم بروبچ قدیمی می گن این وبلاگ به نسبت وبلاگ قبلیت خیلی غمگین تره

البت ما نمی دونیم چرا نظر اکثریت خواننده ها اینطوری شده

شاید برای اینکه تووبلاگ قبلی من داشتم چند تا کارهدف دارمی کردم.اول اینکه پشت کنکوری هنری! بودم.بعد بحث عوض کردن خونمون بود.باهمکارام بیشترصمیمی بودم وهرکدوم اسم مستعاری داشتن .ازمترواستفاده می کردم وواسه همین کلی سوژه ایجاد می شد.و....

ولی ای دوستان وحتی خواننده های خاموشی! که به حرف اومدین وگفتین وبلاگ قبلی بهتربود!اینم درنظر بگیریدکه من دوجا دارم کارمی کنم.وسه روز درهفته هم سرکلاسام می رم وغروب ها هم درحال انجام تمریناتمم.

 

حالاایشالا وقتی ما دکوراتور شدیم .ازخجالت همه درمیایم ومشاوره رایگان وغیررایگان به همه می دیم -بحث غیررایگانش مطلوب تره البته!-بلکه  جبران مافات بشه

خو....؟

حالا اگه ناراحتید.به عوض کیفیت پایین اومده همین حالاهم می تونید مشاوره بگیرید.شاید مفیدتون باشه.

خوب؟راضی؟

پس بریم برای ادامه بازی..

 

 

یه پیام جدید

 

 

۱.شعر ماه مرداد تقویمم اینه:

 

بامن تما بگیر خدایا

      حتی هزاربار

           وقتی که نیستم

                   لطفا پیام خودت را

روی پیام گیردلم بگذار

 

این روزها به تصویر خودم درآینه هانگاه می کنم..چقدر زشت ورنگ پریده..

اما درونم شاده .

این روزها خیلی شادم

:گویند روی سرخ تو سعدی که زرد کرد /اکسیر عشق برمسم افتاد و زر شدم

 

۲.این روزها ..اوضاع کشور مثل سال گذشته..مثل سالهای گذشته خیلی بده وحالا فشارها..اجتماعی..اقتصادی و...بیشتر وبیشتر شده

اما من ناامید نمی شم...ایران باید یه کشور خوب وامن برای من ،ما ونسل آینده شه

من هنوز هم دعا..تلاش می کنم

شما هم دعا وتلاش کنید.