اون دوست منه
سال 82بود ومن تازه دوره کارشناسی ناپیوسته رو شروع کرده بودم.وقبل ازشروع ترم ازسربیکاری رفته بودم اسم همه همکلاسیهامو پیداکرده بودم.
اواسط بهمن شده بود ولی هنوز یه نفرنیومده بود:لیلا
نمی دونم چرا اااما همش منتظر بودم که ببینمش.حتی موقع ثبت نام هم نیومده بودوپدرشو فرستاده بود.
بالاخره اومد:یه دختر خیلی زیبا.قد بلندوخندان.اهوازی بود..دیدید بعضی ازاین جنوبیا چقد سفید وخوشگلن؟اونم اونطوری بود.
خیلی صمیمی بود.فقط یه مشکلی داشت یهو می رفت و چند صباحی پیداش نمی شد...
آخرش کاشف به عمل اومد که شوهرش مخالف ادامه تحصیلشه.
وقتی پیش دانشگاهی بود ازدواج کرده بود.دوسال بعد،رشته فوق دیپلم حسابداری تو دانشگاه قزوین قبول شده بود.ولی همسرهمچنان مخالف.پس تقریبا غیر حضوری درسشو تموم کرده بود.
سال بعد لیسانس حسابداری تو دانشگاه ما قبول شده وهمسر باز مخالف.پس این بارهم غیرحضوری درس می خوند.
غیرحضوری درس خوندن تو د انشگاه ما خیلی سخت بود.حتی من که رتبه یک دانشگاه قبلی بودم.علی رغم حضورم تو همه کلاسها خیلی وقتا کم می آوردم.
یه چیز دیگه ..رسیده بود به جایی که دیگه همه خانواده ازش می خواستن بچه دارشه.
پس تصمیم گرفت که بچه دارشه..ازشانس ازاون بدویارها که مدام زیر سرم اند هم ازآب دراومد.دیگه کلا درس ومشق تعطیل اما همچنان سرامتحانا می اومد وقبول هم می شد.
چندماهی ازتولد بچه اولش گذشته بود.یادمه سرکلاس صنعتی 3بودیم ولیلا هم اتفاقا اومده بود.وسط درس استاد متوجش شدم .سرش روپایین آورده بود وآروم اشکاش روی کاغذ می ریخت.
چی شده؟
بازم دارم بچه دارمی شم.
شوخی نکن
شوخی نمی کرد.بچه دوم باهمون بدویاری بچه اول.
یادمه بچه دوم رو 8ماهه بارداربود که ازپروژش دفاع کرد.
دوسال گذشت ودرس ما هم تموم شده بود .باهم تلفنی درارتباط بودیم.یه روزگفت که تصمیم گرفته سرکاربره
بادوتا بچه شیر به شیر؟
بله
کجا؟
دوست دارم برم سازمان حسابرسی
ولی ورود به اونجا که خیلی سخته.توهم که سابقه کارنداری.می خوای بری تو یکی اززیرمجموعه هاش؟
نه خود اونجا دوست دارم برم..
چندماه بعد:فاطمه تو سازمان مشغول شدم.
من:![]()
چندماه بعدتر:خیلی دلم می خواد فوق لیسانس بخونم.امسال احتمالا کنکورآزاد شرکت می کنم تا خودمو بسنجم .می تونم باهات یه قرار بذارم وکتابای کنکورتو قرض بگیرم؟
عیبی نداره( ما کتاب زیاد واسه ارشد خریدیم ولی نه درست وحسابی خوندیم نه قبول شدیم.البته اون وقت نمی دونستیم قسمت مون بازگشت به رشته های هنریه)
چند صباحی گذشت ولی هردو گرفتارکاربودیم ووقت نمی کردیم باهم قراربذاریم که من کتاباروبهش بدم.
اواخرشهریورتماس گرفت:
لیلا پس کی کتابا رومی گیری؟کنکور امسال وکه ازدست دادی
فاطمه حقیقتش من رفتم امتحانی سرجلسه نشستم وحالا هم قبول شدم.
من ایضا:![]()
کجا؟
علوم تحقیقات واحد..
حالا به نظرت برم؟یعنی خوبه؟دیگران می گن زیادخوب نیست
برودیوونه بقیه دارن حسودی می کنن.
واقعا؟
واقعا
دوهفته پیش دیدمش .بعد6سال.رفتیم دانشگاه تااصل مدرک لیسانسمونو بگیریم.لیلا کارهاشو می کرد ومن همین طور بی خیال همراهش اینور واونور می رفتم.
تو چرا گرفتن مدرکتو پیگیری نمی کنی؟
لیلا جان.من روزه ام وجون ندارم تا وزارت خونه برم.الانم اومدم فقط تورو ببینم.
همین طوری به لبه کانتر تکیه می دم ونگاش می کنم.
خوشحالم که دوستی به خوبی وموفقی اون دارم.همچنان خندان وامیدوار.
یه نکته دیگه :من آخرش نفهمیدم که لیلا همسرشو دوست داشت یانه.نفهمیدم که همسرش آدم خوش اخلاقی بود یانه؟
فقط اینو دیدم که لیلا تو تموم این سالها بااحترام ومحبت زیاد باهاش زندگی کرد وحتی یه بارپیش ماها که دوستاشیم درددلی ازبدی های اون نکرد.
باشه که ازاین رفتارش الگو بگیرم.
بعدا نوشت:دریک اقدام انتحاری، لینک اون یکی وبلاگمم گذاشتم.شاید باید خیلی ازمطالبو ویرایش می کردم، بعضی روحذف وبعضی رو رمز دارمی کردم.ولی نکردم.حداقل فعلا