چرا دا؟


سال 87 بودکه کتاب دا اومد.من پاییز همون سال تهیش کردم .یعنی بعد ازاینکه متوجه شدم جایزه برده وکلی نقدش می کنن وخاطره نوشته و...

خلاصه ..قرارشد اول من بخونم بعدبدم به خواهرم بعد به دوستم.

همون روزای اول یه جعبه(بسته؟) دستمال کاغذی تموم شد.هی هم به خواهرم اس می دادم که این کتابو نمی دم به شما..خیلی غمگینه ..نمی خوام کس دیگه ای بخوندش.اونم هی می گفت خوب تو هم بذارش کنار.ولی من باید می خوندمش.

ازاین همه رنجی که خانواده زهرا بخصوص پدروبرادر بزرگش کشیده بودن وبعد جریان شهادت مظلومانشون تو همون اوایل جنگ غصه میخوردم.ولی درعین حال تعجب می کردم ازاون همه سرسختی زهرا برای موندنش تو خرمشهر ولجم می گرفت که چرا حرف اطرافیانشو گوش نمی دادو فکرمیکردمی تونه بمونه وبجنگه وشهرشو نجات بده.

تا اینکه شاهد ازغیب رسید وبه زودی سال 88شدو جریانات انتخابات پیش اومد..من که سیاسی نبودم ولی تا حالا این همه شور وشوق ندیده بودم .تشکیل زنجیره های انسانی وکرکری های آنچنانی انتخاباتی.مناظره وتبعات. اون وقتا برای یه مدت کوتاه مشاورمالی  یه شرکت بورسی شده بودم.

ازجمله کارکنان اون شرکت یه دختر چادری بودکه ازمشهد برای تحصیل وکاربه تهران اومده بود.خیلی دخترشادی بود. تکیه کلامش:"دوبار" بود.مثل:دوستت دارم دوبار.بهت می گم دوبار..

بابچه های دانشگاه هربعدازظهر یه جا فعالیت انتخاباتی داشتن.تفریح ما هم این بودکه روز بعدش ازش ریزاتفاقات روز پیشو بپرسیم واونم باحرارت برامون تعریف کنه.

انتخابات انجام شدو شدو اون چه شد.هیچ کس حال خوبی نداشت.حتی من.ولی حال اون دخترگفتنی نبود.یهو انگاربایه پاک کن خنده رو ازروی صورت یه نقاشی پاک کنی.خنده کلا ازصورتش محو شد.ساکت شد.فقط22سالش بود ویهو فکری شد.تموم روزها رو به تظاهرات اعتراض آمیزمی رفت.ما حالا نگران دستگیریش بودیم ولی می گفت نگران نباشید.تا آخرین روزی که من اونجا بودم هم دستگیرنشده بود.

حال من هم بهترازاون نبود.تا مدتها روزها بعدازکاربه خونه برمی گشتم وهمین طورخیره به یه جامی موندم.من هم تا مدتها نخندیدم.به خاطر اون همه اتفاقی که افتاده بود.

همه بهم اصرارمی کردن که چندوقتی به شمال برم .ولی من حاضرنبودم .انگارمی ترسیدم تهران ازدست بره وبرای همین نمی خواستم تهرانو تنها بذارم.می خواستم کنارمردم باشم ..حتی اگه دور ودست تنها.تازه اون وقت بودکه حال زهرای کتاب دا رو درک  کردم.


حالاهم برام هیچ چی مهم نیست.یعنی هیچ چی مهم ترازامنیت وسلامت روحی وجسمی مردم نیست.

امیدوارم این بار هم به همه چیزمون توهین نشه.این باردیگه شخصیت مردم حفظ شه .


خیلی چیزای دیگه می خوام بنویسم ولی حوصلش نیست.



شنبه هم روز خداست.


دیشب بعد ازمدتها کابوس دیدم.وقتی بیدارشدم یادم بودکه چه خوابی دیدم ولی وقتی ازم می پرسیدن می گفتم یادم نیست .یه مساله جدید تو زندگیمه...آره...


مریضم هنوز وانقدربی فرهنگ!که همچنان دکترنمی رم.امروز سرکلاس سریه مساله ای خیلی خندیدم.حالا وسط خنده نفسم کم اومده بود .اصلا اکسیژن نمونده بود داشتم خفه می شدم .والا


دیگه اینکه چیزی که مرا دلخوش ترمی کنه اینه که کلاسهای سه شنبه وپنجشنبه تموم شدن.پروژه تری دیمونم یه کارسادست که ازعهدش برمی یام.ولی ازاونجاکه یه قانون نانوشته ی بسیارعمومی می گه "کاراتو نکن، همه رو بذارشب امتحان، هیچ چیزیو آماده نکن،بذاراون موقع به خودت هی استرس وارد کنننن..ماهم کارهامونو نمی کنیم."


و اینکه استاد محترم هم درجلسه آخر فرمودند:تاعمردارم دیگر بابچه های معماری کلاس نخواهم گرفت.ودرپوست خود نمی گنجیدند که کلاس تمام شده ومعتقد بودند که درهیچ دوره ای شاگردانی بااین ضعف نداشته اند.-بالاخره چیزی بودکه ازدستامون برمی اومدخوانندگان محترم-


یه اتفاق دیگه هم درهفته پیش افتاد واون هم اینکه یکی ازدوستان ارشد شرکت کرده بود-همین طوری شانسی به قول خودش.یعنی دراون حد شانسی که حتی به خودش زحمت نداده بودبره نتیجشو ببینه-

اومد به من گفت ومن تشویقش کردم که بریم نتیجشو ببینه ووقتی رفتیم دیدیم شده :300.اونم تو رشته مهندسی.انقدرخوشحال شدم ..اصلا نگفتنی هی می گفتم آخ جون من تو ایجاد این حال خوش سهیم بودم.آخ جون آخ جون وهمچنان ادامه داشت حال خوشم.



پ.ن:تا وقتی انقدر سرم شلوغه نوشته هام همین طوری فی البداهه وپراکندست.به لطف خودتون ببخشید. :)) 

درشب قدر ار صبوحی خورده ام عیبم نکن


تودلم انگارشمع های کوچولو ، کوچولو دارن روشن می شن..خوشحالم.شاید بی دلیل.


امروز داشتم باسرعت زیاد تویه اتوبان خلوت می رفتم.شیشه ها پایین بودوفقط صدای بادمی اومد ویه سکوتی..یه آرامشی..یه لحظه گفتم نکنه وارد خلا شدم ونکنه لحظه مرگم رسیده؟همه چیزیهو درآرامش فرو رفت.دلم ازهمه جا آروم تربود.گفتم الانه که فرشتهه بیاد ومنو ببره .ولی فعلا که هستم.

یه شبم -چندسال پیش -یه خوابی دیدم.گاهی اوقات که به خاطر مردم ومسائل اقتصادی واجتماعی و..ناراحتم یاداون خواب می افتم وآروم ترمی شم.

دیدم که رفتم دانشگاه دوره کارشناسیم-من این دانشگاه رو اصلا دوست نداشتم.-ولی وقتی که تو خواب واردش شدم..برخلاف واقعیت دوستش داشتم.شبیه جنگلهای انگلیس بود! باورکنید..سرسبزو انبوه.باچمن های خیلی سبز.

ساختمان دانشگاه-برخلاف واقعیت که آجریه- یه عمارت سفید مرمری خیلی قشنگ ودوست داشتنی بود.رفتم پشت دانشگاه یه چیزی شبیه بالابر برقی بود که هربارعده ای  رو سوارمی کرد وتا یه ارتفاعی بالامی برد.منم همراه چندنفردیگه سوارشدم.

وقتی که بالامی رفت همین طور آرامش بودکه تو دلم می ریخت.فهمیدم که دارم ازدنیا می رم.بعدش انگار که یه پرده ای ازجلوی چشمام بره کناردیدم که همه ی مردم خوشبخت شدن یا همه درنهایت خوشبخت خواهند شد.طوری بود که من مطمئن شدم دیریازود این اتفاق خوشبختی برای مردم می افته.

ازفهمیدن این مطلب انقدرقند تو دلم آب شدکه نگو...

ازاون موقع-هروقت که یادم بمونه-می گم ..آره خداخودش هوای همه رو داره وحواسش به همه هست.حالا زور مردم بدهرچقدرم که باشه، اززور خدابیشترنیست.هست؟اون وقت دلم بازبه آینده خوش می شه.


دولت ِ بیدار


روزها می گذره.باسرماخوردگی .بااسترس جواب دادن به حسابرس.حضورفعال درکلاسها.

مادرم یه کم مریض احواله وغروب ها وقتی برمی گردم خونه به جای انجام تمریناتم پیشش می شینم تا حرف بزنه وتلافی ساعت های تنهاییش بشه.

ولی اینطوری می شه که تمرینات "تری دی"ام می مونه وبعدش فقط نگران ناراحت شدن استادمی شم که ازراه دوری می یادواسه تدریس.دیگه نگران خودم نیستم..اون روز به استادمی گفتم که گرچه من یادگرفتم که چطور باتری دی کارکنم وگلیممو ازآب دربیارم(بکشم بیرون؟)ولی اگه سفارش کارگرفتم  تری دیشو می دم به یه نفرمجرب تر.فوقش یه کم پول خرج می کنم دیگه.عوضش خیالم راحتهه


بعد اینکه ..یه روز مدیرم منو صدا زد اتاقشو گفت چقدرحقوق می خوای واسه امسالت؟

من که ازحقوقم راضیم.

یعنی افزایش خاصی نمی خوای؟

نه دیگه همین افزایش قانونی وزارت کار

ولی من واست بیشترافزایش دادم..حقوقتو کردم اینقدر...

عهه..دست شما دردنکنه.

بی خیال ازاتاقش اومدم بیرون.

آخه واقعا معتقدم برکت مال آدم خیلی مهم ترازعددظاهریشه.بعدشم من وقت استخدام یک سخنرانی غرا درمورد حقوق درخواستیم کردم واونقدر که  می خواستم بستمش.ولی خداییش می بینم کسایی که حقوقشون ازمن خیلی هم بهتره ودرنتیجه افزایششونم بیشتره چقدرنک ونال می کنن وحتی قهرمی کنن ودرمی کوبنو قراردادپرت می کننو غیره که بیشترتوضیح دادن بد آموزی داره ودراین مقال نمی گنجه.

 درهمین رابطه یه خاطره دیگه یادم اومد..

من اصولا مرغ وگوشت نمی خورم .یعنی گیاه خوارنیستم به اون معنا ولی خیلی کم ازاین دو پدیده استفاده می کنم.به دلایل مختلف یه علتش هم هورمونی بودنشونه مخصوصا درمورد مرغ.

ولی خوب منوی غذای شرکت معمولا از غذاهای رسمی که شامل اینها می شه تشکیل شده ومن به ناچاراگه کوکویی، کشک بادمجونی، سوپی ..چیزی نباشه..اونا روانتخاب می کنم .ولی تاحالا جایی این مطلبو نگفتم که اینو نمی خورمو اونو دوست ندارمو غیره.چون به هرحال ما کارمندیم وتابع قوانین شرکت.

-می بینید این قوانین رو چه خوب رعایت می کنم؟برخلاف قوانین لباس فرم-


یه روز تو رستوران  نشسته بودمو داشتم غذامی خوردم ..دوتا خانوم -قطعا باکلاس- هم داشتن کنارمن غذامی خوردن.دیدید بعضیا ازبافرهنگی وکلاسشون می دونن که ازهرچی که می خورن یه ایرادی بگیرن؟مثلا بگن:مرغش بومی ده، برنجش هنوز دم نکشیده..آب خورشتش جدامی شه.کبابش فقط چربیه و..

اولی:اصلا غذاشو نمی شه خورد

دومی:آره مواد غذایی رو حروم کردن.

اولی:من نمی دونم یه عده هستن می یان این غذاهارو می خورن وصداشونم درنمی یاد.

دومی:فکرمی کنی اینا کیا هستن؟کسایی که توعمرشون یه غذای خوب نخوردن.

منِ مظلوم:




اینترنت ها اغلب قطعند


وماازنوشتن مطلب عاجز

مهم اینه که من هم شکل بقیه بشم؟مشورت لطفا


دوستان عزیز علت رمز گذاری این پست ، مربوط بودن آن به مساله ای درمحیط کار ومانیتورینگ کامپیوترها در آن مکان است وهیچ معنا ومفهوم دیگری درآن مستترنمی باشد...


ادامه نوشته

خوب چیه همه خانوما همینن


یه جوری شدم

دلم می خواد همش خرید کنم.یعنی همشا.بدون ترمز.همه چی بخرم.علی الخصوص هی لباس.هی کفش هی مانتو

تازه همه مانتوی سبزدارن  .من که ندارم.دارم؟

اون لباس قهوه ای حریر خال خالی..تو اون مغازه تو تجریش چی ؟من دارم؟

دامن قرمز دارم؟مشکی چی؟

این همه تبلیغ ساعت.ازاون ساعتا که خیلییی بندشون نازکه، صفحشون سفیدههه

روسری گلدار سه گوش..کفش پاپیون دار..تل سرِ روبان دار، کیف ورزشی آبی ..مرغ ِمینا،عینک آفتابیِ باقاب سفید

هیچییی ندارم


پ.ن:به زودی بایک پست جدی رمز دارغافلگیر خواهید شد.


اوف


اوففف

نمی دونم درسته اتفاقات دیروزو بنویسم؟یه کم تردید دارم نکنه این نوشته ها باعث شناخته شدنم بشه؟

حالاولی دیگه می نویسم.توکل برخدا

دیروزقراربود بااستاد دانشمند ودوتاازبچه ها بریم طراحی یه مکانی تو همون محله کلاسمون واستاد درسو همونجا شروع کنه.هی تردید کردم که ماشین ببرم یانه.به خاطر نبودن جای پارک شک داشتم ولی آخرش گفتم بالاخره یه جایی پیدامی شه.زودتر از همه رسیدم وماشینو پارک کردم.زنگ زدم به استاد که کجایید؟

-عههه مگه یه ساعت دیگه نباید اونجا باشیم.

-نه استاد قرارمون ساعت دو ونیم بوده.جان من زود بیاید.(لازم به توضیحه که استاد ساکن همان محله هم هستن)

بعد ازده دقیقه استاد:بیادنبالم من گم شدم

من:

بایکی دیگه ازبچه ها که ماشین نداشت رفتیم دنبال استادکه ماشینشو نیاورده بودودوبارباتاکسی خیابونا رو بالاو پایین کرده بود ومحل مذکورو پیدانکرده بود.بعد همکلاسی بعدیمون زنگ زدکه ماشینم خراب شده دنبال منم بیاید.

دنبال اونم رفتیم که استاد فرمودند اینجا اصلا استاندارد نیست وبریم یه جای دیگه.خلاصه رفتیم یه جای جدید وصحبت کردیم وپلان کشیدیم ونقص ها وفواید اونجا رو یاداشت کردیم وتازه بحث من که اینجا نیست.بحث اونجاست که خواستیم برگردیمو وبنده اظهارفضل کردم که همتونو می رسونم..هی وای من.چه می دونستم چه راه پرپیچ وخمی درانتظارمه.

استاد دربرگشت جلو نشستن واحساس مسئولیت بودکه فوران می کرد.:عزیزم..فرعی به اصلیه مواظب باش.

راهنما زدی؟الان باید نیم کلاچ کنی.آینه سمت راستو خوب نگا نمی کنی.

-خوب فاطمه جان چندوقته گواهینامه داری؟

-فکرکنم دیگه پنج ماه شده استاد

-چی؟؟؟احساس کردم فشار استاد افتادکف زمین.فقط پنج ماه؟

-بلدم باورکنید.

-دیگه نصیحتا مگه تموم می شد.یکی استاد بگو یکی همکلاسیا بگو.بعدش بهم گفتن می خوایم بهت یه راه میان بریادبدیم از دربند برو تا بگیم.حالامن اون راهوکه تاحالا نرفته بودم.جداازاون همه سربالایی.آخه من نمی دونم چه استانداردی بودکه خیابونای به اون باریکی دوطرفه هم بودن.یهو ازیه جایی که انتظارشو نداشتی یه ماشین می پیچید جلوت .بعد همه باهم می گفتن هول نشو هول نشو

بعدشم هی بپیچ چپ، هی بپیچ راست هی برو بالا...وای دیگه ببینید به سراعصاب وروان من چی اومد.

می گم بابا شما که الان همتون استرس گرفته بودیدکه من فقط پنج ماهه گواهینامه دارم چرامنو ازاین راه داغون آوردید تازه من فکرکنم خیلی بیشتر هم رسیدنمون طول کشید.

می گن تو باید رانندگیت خوب شه.حالا چون خونه هاشون توارتفاع بود ومن باید می رسوندمشون می گفتنا

ولی بشنوید ازاستادکه ناخودآگاه هی پاهاشو فشارمی دادانگارجای من داشت پدالارومی گرفت .هی هی

بعدش همه باهم به این نتیجه رسیدن که من خیلی بی خیالم وهی می گفتن یه کم استرس لازمه کاره واین وسط هی استادمی گفت :نیم کلاچ می گیری دیگه؟

-استاد اگه حواسم نباشه پس این ماشین چطوری داره می ره؟والا به خدا

 

آهان:استادخانومه .قبلنم گفته بودم بازجهت محکم کاری می گم.گرچه همه استادا عزیزن ومحترم.(امروز روز خوش اخلاقی ماست)

 


پراکنده


آریانا جمعه اومده خونمون ومی گه یادته یه شب اومدم خونتونوهی می گفتم شیربده؟

بعلههه یادمه

یادمه خیلی کوچیک بود عجیبه که خودشم یادشه.

ساعت 1نصفه شب-طبق پیش بینی ما فهمیده بودکه دلش برای مادرش تنگ شده ونمی تونه بمونه-

-قدنمی کشم..

-بخواب آریانا

-رشد نمی کنم(البته همه روبالهجه بچه گانه واشتباه درتلفظ بخونید)

-چراعزیزم رشد می کنی..بخواب دیگه

-شیرنخوردم.تا شیرنخورم رشد نمی کنم.

-فرداشیرمی خوریم.

-الان باید شیربخورم تا رشد کنم.وتکان شدید بنده بیچاره.

-فرداصبح

-مامان گفته شبا باید شیربخورم تارشد کنم.

-باشه بلند شو بریم بهت شیربدم.

آریانا بعد ازچندی بازی با نیِ شیروکمی خوردنش:راست می گی عمه بیا اینو ازم بگیر.فرداباید بخورمش.

(آیکون کندن موی سر):بخورش حالا .

-نه فردا باید بخورمش.الان می خوام برم خونمون

-(همون آیکون لطفا).الان نصفه شبه.همه خوابن.گفتی شب می مونی

-نق نق وهق هق وآخرش زنگ زدن به پدرش وبرگردوندنش.


بعلههه .حالا ما چرا این خاطره رو برای شما نوشتیم؟نمی دانیم.

الان ازکلاس برگشته ایم.جلسه پیش نوبت غیبت این کلاسمان بود وما ازبچه ها تمارین! راگرفته بودیم."استاد ِ غم ته نگاه"خیلی ازما تعریف نمودندو هیچ غمی هم ته نگاهشان نیامد.ماخوشحال شدیم وگفتیم پس می توانیم به سیرغیبت هایمان ادامه بدهیم.چون انگارزیادازبچه ها عقب نیستیم.


پ.ن:صحبت های مهم تری هست..باید یه روز فرصت کنم وبنویسم.


اردی بهشت


هیچ سالی بهارروبه این زیبایی حس نکرده بودم.هیچ وقت بوی گلهااینقدر تو مشامم نبود.هیچ وقت این همه سرسبزی ندیده بودم.

به همه اطرافیانم می گم : بهارِ امسال ازهمه بهارها قشنگ تره نه؟؟

اونا می گن همیشه بهاربه این قشنگی بوده.

واقعا؟؟؟

ولی من واقعا احساس می کنم امسال قشنگ تره.حتی زاویه نور آفتابم فرق کرده خیلی بهتره.تازه من فقط امساله که همش دلم می خوادبخوابم.

تاقبل این هرکی می گفت تو بهارخوابش می گیره من باورم نمی شد.یعنی شاید بوده ولی هیچ وقت به این شدت نبوده.

باخودم می گم چراهروقت هرکی ازم می پرسیدچه فصلیو دوست داری؟می گفتم فرقی نمی کنه..

معلومه که بهارازهمشون بهتره.


شنیدید که این شهدا چندروز قبل شهادتشون نوربالا می زدن ویه چیزایی می دیدن که دیگران اصلا نمی دیدن؟مثلا بیابونو به شکل جنگل می دیدن و..

نکنه منم دارم نوربالامی زنم؟؟؟!!!آخه همه چیز به نظرم زیبا می یاد!

خلاصه حلالیت می طلبیم .


پ.ن:دیروز بهمون گل وکادو داده بودن .یکی ازآقایون همکاراومده پیشم وبه نشانه اعتراض گل منو برداشته ومی گه :ببنید به اینا چیا می دن ..اون وقت روز مرد که بشه دریغ ازیه کادو

براش این اس ام اس رو خوندم:"می دونی چراروز زن برای خانوما جواهرات وطلا می خرن؟روز مرد برای آقایون جوراب وزیرپوش؟چون خلایق هرچه لایق!!!

 رفته پیش مدیرمون ومی گه پشیمون نیستی ازاستخدام  این خانوم حاضرجواب؟می گه باورکننن که پشیمونم.

آخخخخخ


نظر به اینکه ازقافله ی دوستان دانشجو واستاد که ازفشردگی کلاسهاشون می نالن عقب نمونیم برنامه کلاسی خود رااعلام می نماییموحریف می طلبیم:

:شنبه،یکشنبه،دوشنبه،سه شنبه وپنج شنبه.:))))))

برای هرجلسه هم باید کارعملی ببرم.

هراستادی یه توقعی داره .-که البته من به همشون حق می دم.

خوب مسلمه که من اونقدرتوان بدنی ندارم که هم صبح تا بعد ظهر سرکارباشم  وهم عصرتا شب سرکلاسها.

پس این کارومی کنم :هفته اول سریکی ازکلاسهای شنبه ودوشنبم نمی رم(یه درسه).هفته دوم یه روزو ازسرکارم مرخصی می گیرم واینطوری یه کم استراحت می کنم.هفته سوم سریکی ازکلاسای یکشنبه وسه شنبم نمی رم(اینم یه درسه)وبدین سان سعی می کنیم زنده بمانیم.

ازسریه کلاس که برمی گردم خونه بدو بدو تخته شاسی رو برمی دارم تمرینای کلاس بعدیمو می کشم.یه شب نزدیک ده به مادرم گفتم که خستم ومی رم که بخوابم .واقعا هم قصدم همین بود.

ساعت 10خوابیدم.

ساعت ده وربع وسط تخت نشسته بودم وتمرین می کشیدم.

ساعت 10ونیم خوابیدم.

ساعت 11تمرین می کشیدم...

مادرم واقعا ازاین رفتارها نگران شده بوددوستانننن ..به غرعاننن.

تازه هروقت که میخوابیدم واقعا می خواستم بخوابم وبلند نشم یعنی برقو خاموش می کردم.پتورو رو خودم می کشیدم ولی بازعذاب وجدان لعنتی ولم نمی کرد.لعنتی ماروول کن برو یکی دیگه روبگیر..

آخه یه استادخانومم داریم..چه استادی..چه کیفیتی..حقیقتاخوب وعالی.

ولی خوب یه بدی داره (یعنی چون برای من سنگینه)هی تمرین می ده .مثلا 10تا .

بعد اگه تمرینارو کامل نکنی ونبری ..چشاش یهو انقدرناراحت می شه..واقعا می گمااا .من طاقت دیدن اون غم ته چشم استادو ندارم..

ولی دیگه توانشم ندارم..یه تقویم به دیوارمحل کارم زدمو  مثل این زندانیا جلسات رفته کلاسارو خط می زنم وجلسات باقیمونده رو می شمرم.

هی به خودم دلداری می دم که زیادش رفته وکمش مونده.ولی تا اواسط خردادمونده...تازه پروژه هاشم مونده.

ولی اگه ایشالا همه این درسا باخوبی وخوشی تموم شه .تقریبا درس منم تموم می شه ومی مونه پروژه وخورده ریزه کاریا

یعنی اون روزارومی بینم؟آِآآآیاااااا؟

نکنه باز بین من و یکی ازاستادا درگیری پیش بیاد..ودرسمو نیمه کاره رها کنم.آخه من تصمیم دارم این دفعه اگه استادی بهم توهین کرد.یهو درسمو ول کنم وبرم.فکرکنم قبلنم اینو نوشتم.به این نتیجه رسیدم که حفظ غرورم خیلی مهم تره.

ولی امیدوارم دیگه برخوردی پیش نیاد.

 

بعدا نوشت:اگرمی خواهیدبه خاطرنگرفتن کادو درروز زن دچار افسردگی نشوید،این ذکر راهفت باربگویید:من گل همیشه بهارم،ازکاکتوس انتظاری ندارم..!!


در مورد تصمیماتی که برای سال92داشتم


ازاول امسال به هیچ سایت سیاسی نرفتم وجزچندمورد کوتاه بیست وسی رو ندیدم واخبارسیاسی ماهواره رو هم که تا پارسال نگاه می کردم، امسال تعطیل کردم.

ازقدیم ندیم گفتن چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است.

یه اشتراک اینترنتی گرفتم درمورد سیره زندگی آیت ا..بهجت که هرروز یه نکته ای اززندگیشو واسم اس ام اس می کنه ویکی ازحرفا ونصیحتاشو می گه-باتوجه به اینکه ایشون کم حرف هم بودن این خودش خیلی خوبه وغنیمته.-

مثلا تو یه مورد که برام جالب بود گفته بود :به دست اوردن حضورقلب به این صورته که دراوقات غفلت به خودمون فشارنیاریم ودراوقات حضورهم اختیارا اون حضوررو ازدست ندیدم.

یه کارخوب دیگه ای که کردم این بودکه ازاول سال 92تا به امروز درمحل کارچایی صنعتی نخوردم.-به جزیک بار-.وفقط ازچایی سنتی گیلانی که خودمون آورده بودیم استفاده کردیم.

علتش هم اینه که شما هم می دونیداین چایی ها همش رنگ واسانسه واون ژاکت سفید منم گواه این مطلب که یه روز تو ماشین در حال خوردن چای بودم که یهو چندقطرش روی ژاکتم ریخت وبااینکه همون لحظه شستمش وبعد هم توخونه با مواد شوینده شستمش هنوزهم لکه ها نرفتن ومثل چی دارن منو نگا می کنن.

مورد بعدی تغییرمحل کاره که یه صحبتای اولیه ای کردم .ولی نه خودم هنوز جدی شدم نه اونا پی حرف ماروگرفتن .ولی شمای خواننده  بدون که احتمالش بعد ازپایان تحصیلات زیاده.

ولی کاری که نتونستم کم کنم، استفاده ازاینترنته.برای خودم توجیه میارم که تو که تو محل کارت دوستی نداری، دلت می گیره برو نت تا دلت وا شه :)

یعنی اگه قراره کم شه یاکنارگذاشته شه باید بایه چیزی جایگزین شه دیگه ..ولی باچی؟

یه مورددیگه ازقرارهای سال 92هم این بودکه درمورد کسی اظهارنظروقضاوت نکنم ولی فکرکنم اینم نصفه ونیمه موفق شدم .یه علت همون موفقیت اندک این بوده که امسال کم حرف ترشدم ووقتی آدم کمترحرف می زنه پس کمترم نظر می ده.بابت بقیه مواردکه موفق نشدم اینه که انگاراین اظهارنظرهارو حق خودم می دونم.چون درجایگاه حق وایستادم به خودم حق می دم واینم چیزیه که باید اصلاح شه .یادرسته ؟؟نمی دونم.


شما تو قول وقرارای سال 92تون تا حالا چقدرموفق بودید؟

ازآرزوهای یک زن..


باهم تو آشپزخونه نورگیرش روی صندلی های سفید پلاستیکی نشسته بودیم.

کلی صحبت کرده بودیم ودیگه یخ رابطمون آب شده بود.

زن آبرومندی بود.باخورد وسرخ کردن پیازو سبزی و..برای مردم خرج زندگیشو درمی آورد.چنین کاری برای اون که هم ناراحتی قلبی داشت هم چندسال پیش دیسک کمرشو عمل کرده بود،خطرات زیادی داشت ولی حاضرنبود ازمردم کمکی قبول کنه ومعتقد بود که حفظ عزت نفسش خیلی مهم تره.

من نه پیازداشتم ونه سبزی که به  بهونه درست کردنشون پولی بهش بدم.ولی حداقل می تونستم باهاش صحبت کنم.

تا اینکه حرفی زد که هنوز باگذشت دوماه تو خونه اول ذهنم مونده:

من:ازآرزوهاتون به من بگید..

:آرزو دارم یه روز برم خرید..هرچی دلم می خواد بخرم.یعنی اون چیزایی که نیازدارم..بعد برگردم خونه .کیف پولمو بازکنم وببینم هنوز توش پول هست...

من:


پ.ن:بین نوشتن این مطلب ویه مطلب شادمردد بودم.اما رسم مروت نبود که  ازمردم عزیزکشورم که این روزها خیلی تحت فشارند چیزی ننویسم.

دوتا خاطره ماشینی


1.اوایل که رانندگی رو شروع کرده بودم یه اصطلاحی داشتم :فکرکنم ماشینم خراب شده.

یعنی این مطلع بقیه ی جملم بود.یه همکار آقایی هم داریم که خیلی صبوره -همون که می گفت کاش امام زمان بیاد-می رفتم واین جملمو بهش می گفتم وبقیه حرفامو.اونم معمولا راهنماییم می کرد که نه اینطوریه واون طوریه و...

گاهی اوقات احساس می کردم خیلی خندش می گیره آخه قیافش شبیه کسایی بود که دارن خندشونو قورت می دن ولی بعد یه نفس عمیق دوباره جدی صحبت میکرد! همیشه هم دردلداری من می گه : خانوم ،ما هم پراید داریم.انگاری که بگه :عیبی نداره خانوم ما هم تو خونمون مریض داریم.یا ماهم درغم شما شریکیم.

اون دفعه ،من:فکرکنم ماشینم خراب شده..

اون بعد قورت دادن خندش:چرا؟

آخه من وقتی ازخیابون بهشتی می پیچم می یام تو بزرگراه مدرس ، بادنده سه هم که باشم هرکارکنم ماشینم بیشتراز60تا نمیره تا اینکه یه مسافتیو توزمین بدون شیب برم تا بتونم سرعتمو بالا ببرم.

ولی ماشینای دیگه می تونن ازمن سریع تربرن.من نمی تونم. خوب پس ماشینم خرابه.

ماشینای دیگه ای که ازپشت سرمیان وازشما سبقت می گیرن چی ان؟

مثلا پژو، 

تاحالا پراید تو اون شیب ازتون سبقت گرفته؟

نه

هیچ وقت؟

نه

 خانوم ..واسه اینه که شتاب پراید پایینه.بیشترازاین نمی کشه..یه شیبم نمی تونه رد کنه..باید باهاش بسازید.درضمن ما هم پراید داریم

یعنی دراین حد؟؟؟


2.اولین روزایی که ماشینمو گذاشتم توپارکینگ.صبحا بدون مشکل می تونستم درش بیارم.یعنی بااینکه شیب رمپ زیاد بود و..ولی مشکلی نداشتم.تا اینکه یه روز غروب پسرهمسایمونو تو پارکینگ درحال پارک ماشینش دیدم وبعد سلام وصلوات! ازم پرسید ببخشید :شما صبحا که ازپارکینگ می رید بیرون ماشینتون "بکسوات"نمی کنه؟

بکسوات؟؟؟؟؟چی هست این اصلا؟به نظر کارمهم وخطرناکی می یاد.

البته تودلم اینا روگفتم .درظاهر بایه قیافه متعجبی گفتم :نهههه نمی کنه.

بعد از اون کارما این شد که ببینیم بکسوات چیه؟ازهمون همکارمهربان پرسیدم نمی دونست.اس دادم به برادرم نمی دونست.یه روز گذشت وداشت ازسرم می افتاد که بادیدن مدیرمون یاد اون کلمهه افتادم.

آقای مدیرگفت :اگه تو یه شیبی باشی وبه قدری که لازمه گازندی، چرخای ماشین درجا می چرخن ولی حرکتی اتفاق نمی افته.

آهاااا

به جان خودم...ازفرداش هرروز به مدت سه روز "بکسوات "کردم.درحالی که قبلش که بااین پدیده آشنا نبودم .اصلا اتفاقی نمی افتاد.

پسر ِ همسایه! شرمت باد.