آریانا جمعه اومده خونمون ومی گه یادته یه شب اومدم خونتونوهی می گفتم شیربده؟

بعلههه یادمه

یادمه خیلی کوچیک بود عجیبه که خودشم یادشه.

ساعت 1نصفه شب-طبق پیش بینی ما فهمیده بودکه دلش برای مادرش تنگ شده ونمی تونه بمونه-

-قدنمی کشم..

-بخواب آریانا

-رشد نمی کنم(البته همه روبالهجه بچه گانه واشتباه درتلفظ بخونید)

-چراعزیزم رشد می کنی..بخواب دیگه

-شیرنخوردم.تا شیرنخورم رشد نمی کنم.

-فرداشیرمی خوریم.

-الان باید شیربخورم تا رشد کنم.وتکان شدید بنده بیچاره.

-فرداصبح

-مامان گفته شبا باید شیربخورم تارشد کنم.

-باشه بلند شو بریم بهت شیربدم.

آریانا بعد ازچندی بازی با نیِ شیروکمی خوردنش:راست می گی عمه بیا اینو ازم بگیر.فرداباید بخورمش.

(آیکون کندن موی سر):بخورش حالا .

-نه فردا باید بخورمش.الان می خوام برم خونمون

-(همون آیکون لطفا).الان نصفه شبه.همه خوابن.گفتی شب می مونی

-نق نق وهق هق وآخرش زنگ زدن به پدرش وبرگردوندنش.


بعلههه .حالا ما چرا این خاطره رو برای شما نوشتیم؟نمی دانیم.

الان ازکلاس برگشته ایم.جلسه پیش نوبت غیبت این کلاسمان بود وما ازبچه ها تمارین! راگرفته بودیم."استاد ِ غم ته نگاه"خیلی ازما تعریف نمودندو هیچ غمی هم ته نگاهشان نیامد.ماخوشحال شدیم وگفتیم پس می توانیم به سیرغیبت هایمان ادامه بدهیم.چون انگارزیادازبچه ها عقب نیستیم.


پ.ن:صحبت های مهم تری هست..باید یه روز فرصت کنم وبنویسم.