این یعنی چی؟

 

چندوقت پیش یکی ازپرسنل سابق برای گرفتن چک تسویش اومد پیش ما .

همین که وارد شد یه نگاه غریبه به من ویه نگاه به همکاردیگه مونث! انداخت وگفت کدومتون خانوم ِ ...هستید؟

 منظورش من بودم.

این شکل درونی ما بود باز.

آخه ما این همکارو خوب می شناختیم.چندین بارباهم صحبت کرده بودیم.حتی یک باراومد ویه نیم ساعتی پیش ما نشست وکلی درمورد جدول مالیاتی سوال پرسید.

مطمئن بودم منو می شناسه ولی خوب به روی خودم نیاوردم.گفت بنده هستم ودرتلافی گفتم :ببخشید شما؟؟

ایشون هم مودبانه خودشونو معرفی کردن!!!!وگفتن که اومدن دنبال چک تسویه.

وقتی چک رودادم .برگه مدارک ونحوه تسویه حساب رو هم بهشون دادم وگفتم اگه می خواید برای خودتون یه کپی بگیرید .ولی چکتون پیش من بمونه تا شما سندمنو برگردونید.دستگاه کپی هم بیرون ِ پارتیشنه.

گفت باشه وبه سمت در رفت .یهو برگشت وگفت خانوم ...ممنون که اینقدر زحمت می کشید.خیلی خوشحال شدم ازآشنایی باشما.تشکرمی کنم .خدانگهدار

خوب بعد این خداحافظی مفصل فکرکردم داره می ره دیگه درنتیجه گفتم:

آقااا کجا؟سندو می خواید ببرید خونتون ؟؟؟

من اونو بهتون دادم که تا سر همین پارتیشن برید.درضمن چکتونم پیش ِ منه هاااا.

ایشون نه این خداحافظی برای رفتن تا دم ِ دستگاه کپی بود!!!!

آآآهاااا

خلاصه برگشت ومدارک رو پس آورد ودوباره یک عالمه تشکرکرد وبه طرف در رفت.

آقااا کجا چکتونو نمی برید ؟

شرمنده برگشت و چکو گرفت ورفت.

 

این الان یعنی چی؟هروقت یادش می افتم خندم می گیره.

 

 

اون شکلات آخرش بیشتراز همه دلمو سوزوند.

 

هنوز یک ماه هم نمی شد که رفته بودم وتویه شرکت نرم افزاری بزرگ به عنوان کارشناس نصب وراه اندازی سیستم های مالی مشغول شده بودم.

مثل خیلی ازخانومای دیگه نه علاقه ونه تخصصی تو کارحرفه ای باکامپیوترداشتم ولی خوب چون اون شرکت خیلی معتبربود، تصمیم داشتم اونجا کارکنم تا بعد ها ازسابقم برای فرصت های خوب شغلی استفاده کنم

چنان که الان شکرخدا همین طور هم شده.

ولی خوب علی رغم اینکه شب وروز سعی میکردم اطلاعاتمو به روز کنم وبانرم افزارها کارکنمو وویندوز نصب کنم و..بازخیلی ازدیگران عقب بودم.

یه روز صبح مدیرم –که واقعا نمی دونم باخودش  چی فکرکرده بود-منو یکه وتنها فرستاد به یه کارخانه تولیدشکلات تویه  شهرک صنعتی نزدیک تهران

قراربود برم ورو سرور شون برنامه نصب کنم .بعد قفل نرم افزاریشونو از اینترنت بگیرم وبعد برنامه رو ران کنم.

کاراول رو باکمک امدادهای غیبی!با موفقیت انجام دادم.ولی به دلایل امنیتی روی سرور اینترنت نداشتند.

به مدیرمالیشون که تمام مدت بالای سرم بودگفتم می ریم پشت سیستم شما وقفلو ازاینترنت می گیریم وتو "فلش"می ریزیم ومی یاریم رو سرور.

شما "فلش"دارید؟

کمی فکرکردوگفت بله یه "کول دیسک"داریم.

نه باکول دیسک نمی شه فقط باید فلش باشه

الان لازمه توضیح بدم که بنده نمی دونستم کول دیسک همون فلشه؟نه واقعا لازمه؟

مدیر بازم فکری کردو فقط به گفتن کلمه"آهان بسنده کرد.

البته ما اون موقع فقط یه آهان شنیدیم ولی نگو کاملش این بوده:آهان دختره بی سواد پس هنوز معنی کول دیسک وفلشو نمی دونی بعداومدی رو سرور مهمِ کارخونه من کارکنی؟عمرا اگه بذارم

بعد ناگهان آقای مدیر که تا اون موقع خیلی تب وتاب داشتند برنامه ها زود تر نصب شن وبتونن ازنرم افزاراستفاده کنند تغییر رویه دادند وگفتند :حالاکه ما فلش نداریم پس دیگه نمی شه کارو پیش برد.

به نظرم بذاریم واسه یه روز دیگه .من الان براتون آژانس می گیرم.ماهم هی معصومانه نشسته بودیم وپلک می زدیم.

شما که عجله داشتید.نمی تونید یه فلش جور کنید؟

نه متاسفانه

سرآخر مارو سوارآژانس کردند ویک جعبه شکلات هم به دستمان دادند.

موقع حرکت ماشین هم گفتند به نظرم دفعه بعد یکی ازآقایون همکار بیان بهتره .چون اینجا شهرک صنعتیه می گماااا

 

هیچم خنده نداشت.ازکجا معلوم که سوتی های شما توروزای اول کاریتون بدترنبوده باشه؟شماکه هنوز نگفتید

 

 

 پ.ن:سرآخر ۳سال بعد باسمت مدیرپروژه ازاون شرکت اومدم بیرون.

 

من واین همه خوشبختی محاله

 

کلاس تری دی مون دیروز تموم شد.

باورم نیست ز بدعهدی ایام هنوز....

این مدت ۳ماه بهم خیلی سخت گذشت چون کار ِدستی روبه نرم افزارترجیح می دم.ولی خوشحالم که دیروز یکی ازسه نفر خروجی کلاس بودم.-البته بقیه هم قراره خودشونو باتمهیداتی برسونن.-

ما دوازده نفربودیم ولی تا جلسه آخر به سه نفررسیدیم.خیلی سخت بود.یعنی تمرین وممارست! میخواست که ازایرانی جماعت یه کم بعیده.

برام جالبه که الان هرچیزیو می تونیم تونرم افزاربسازیم.ازنمای ساختمون گرفته تا اشیا.

نمی دونم ..ولی استادمی گه شما ازتری دی کارای توی بازاربهترکارمی کنید.تا ببینیممم.

تو این مدت روزهای من به این صورت تقسیم می شد:روزهایی که قراربود برم خونه وتری دی کارکنم/روزهایی که قراربود برم خونه وبه تری دی فکرکنم.

درنتیجه اضافه کاری این ماه های من دربهترین حالتش از۱۰ساعت فراتر نرفت.به علاوه یک هفته مرخصی منفی در طی ۳ماه.هرچی آهنگ تو لپ تاپم بوده.زشت وزیبا .چرندو غیرچرند و..گوش دادم.بلکه به ضرب وزور ترانه ها بتونم بیشترپشت کامپیوتر بشینم.

البته ما اومدیم پست بذاریم که اولین سوتی روز اول کارِ حرفه ایمونو بذاریم.آخه جدیدا تو چندتا وبلاگ دیدم که دارن خاطرات روزهای اول کارشونو می ذارن .

ولی چون دوق تری دی نذاشت درپست جدیدی این کاررا می نماییم.

راستی تری دی پیشرفته -البته-درراهه!!!!

 

 

ماه پیشونی


این روزا خیلی فشار عصبی تحمل کردم .نمی دونم به خاطر رانندگی توترافیکه یا فکرکردن به بعضی چیزا

شایدم تاخیر درشروع کلاسها باعثشه که تاحدی تقصیر بچه هاست که دربه در دنبال آوردن استادِ سابقا محبوب به کلاسن.

امروز پیش مدیرم رفتم وگفتم که من فهمیدم که مشکلم ماشین داشتن یانداشتن نبوده .من نمی تونم هرروز حداقل یک ساعت-درهرکورس- توترافیک همت بمونم .خسته شدم.فکرمی کنم که کم کم باید به فکریه کارجدید که محلش نزدیک تربه خونمون باشه ، باشم.

آقای مدیرفرمودند که چرا همین جا یک خونه اجاره نمی کنید؟

چون باید پیش پدرومادرم باشم.اونا پابه سن گذاشتن تازه من ازتنها زندگی کردن می ترسم.آخرشم اینکه پول ندارم.

آقای مدیرباز فرمودند اگر پدرومادرت رو برای جابه جایی راضی کنی من برات یک وام 30تومنی جورمی کنم.

قیافه ما روبادهان بسی باز تصورکنید.چون در شرکت ما اصلا وام تعریفی نداره ومحض خنده حتی یک وام یک میلیونی هم به پرسنل نمی دن.

آقای مدیر مشکل بعدی من اینه که اینجا خیلی بیکارم.حالاشما مدیرمنید من نباید اینو پیشتون اعتراف کنم ولی من تقریبا دوماهه که هرروز بیکارم.حوصلم سررفت.می ترسم این عادت تنبلی تو وجودم بمونه.باید برم یه جایی که کار ِ زیاد داشته باشن.

اصلا عیبی نداره که بیکارید کتاباتونو بیارید همین جا بخونید.ازاین جا هم نرید .بودن دراینجا ازنظر مالی خیلی به نفعتونه.


دست آقای مدیر درد نکنه .واقعا مرد خوبیه.خیال آدمو راحت می کنه.یه کمی رنج این راه دوریو که من هرروز تحمل می کنم کم می کنه وعذاب وجدان خلوت بودن سرمو

ولی بازنمی دونم چرا اعصابم هنوزز اینقدرضعیفه.

دلم می خواد  بشینمو کلی  گریه کنم ولی  اهل گریه کردن نیستم اصلا.

آخرین بارتو سینما سر فیلم:"من یک مادرهستم"گریه کردم .یعنی به پهنای صورت هاااا همین طور های های

آخه همش باخودم فکرمی کردم اگه خدای نکرده این اتفاقات برای منم می افتاد منم می زدم اون مرد ِ نامردو می کشتم واون وقت منم اعدام می کردن.

اون وقت چقدر بد که من بی گناه می مردم .مثل دختر ِ توی فیلم.

وسط این افکارو گریه ها نامردا یهو بی خبر زدن برقم روشن کردن.حالا دوستم هی می گه چرااینطور گریه می کنی .من باعصبانیت :تو چراگریه نمی کنی؟مگه گریه نداشت؟داشت دیگه 


دلم می خواد زود تر کلاسام شروع شه.این چه وضعیه ..این همه تاخیر.


خدایا بایه اتفاق خوش ِ ناگهانی دیگه غافلگیرم کن.قول می دم جبران کنم.

همدم خانوم


آریانا وکیانا اومدن خونمون.

خوب من گفتم زود می رن.نهایت حالا شبم بمونن.شب جمعه روموندن.روز جمعه پدرشون زنگ زد که دارم میام دنبالتون.آریانا گریه وگریه که نه بابا من باید اینقدربمونم.بادستاش عدد دو رو نشون میداد پشت تلفن.

واییی منم درظاهرلبخند ولی درباطن درحال زدن تو سر ِ خود که پاشید برید خونتون من کاردارم.خسته شدم.

جالب اینکه با اینکه فقط4سالشه بدون دلتنگی برای مادرش یه جای دیگه میخوابه.داشتم دریخچالو وامی کردم .خیلی شیرکاکائو دوست داره .یه بطری رو دید وگفت :عمه این شیرکاکائوئه؟

 نه آریانا ما شیرکاکائو نداریما .بروخونتون .

نگاه عاقل اندرسفیه ازسمت ایشان:آدم به خاطر شیرکاکائو می ره خونه کسی؟؟خوب نداشته باشید.


آریانا می گه عمه اگه حوصلت سررفته بیا نقطه بازی.

می گم مگه بلدی؟

یه عالمه نقطه می کشه ومی گه چهارتانقطه رو که به هم وصل کنی می شه یه خونه.


زنگ می زنم به داداشم وسعی می کنم به شیوه های غیرمستقیم راضیش کنم بیاد دنبال بچه ها .می گه یه کم باهاشون باش تا لطافتهای درونت برگرده!!

چه می دونم ..شایدم راست می گه همش به فکرتمرینات "تری دی مکسم"بودم.

اینکه مبلمان طراحی کنم و...

شایدم اصلا حالم خرابه.

شاید اونا راست می گن.

شاید به تنهایی هام عادت کردم.

خیلیا آرزو دارن یه همدم داشته باشن.مثل این آقا دکتره تو سریال زمانه.




من فقط تو/فقط عشق..


امروز باهمکارم که دلش خیلی گرفته بود نشسته بودیم وداشتیم درد دل می کردیم .ازاوضاع کشور ومسائل سیاسی و...

بهش گفتم یه چیزی که بیشترمنو دلگیرمی کنه اینه که تو کشورهای دیگه هم همه چی بهم ریخته.شما ببین توچندتا کشور الان جنگ ودرگیریه؟

اون یه فکری کردو گفت :آرههه خدا کنه امام زمان (عج)بیاد. 

یه جوری گفت انگار که امام زمان تا حالا پیشمون بوده وفقط چندروزیه رفته.

منم دلم یه جوری شد گفتم راست می گید خداکنه برگرده.


ازاون موقع تا حالا هی به امام زمان فکرمی کنم وتودلم کارایی که بابرگشتنش ردیف می شه رو مرور می کنم.

مثلا من خیلی دلم میخواد وقتی اون برگشت دسترسی بهش خیلی سهل الوصول باشه.آدم هروقت که خواست بتونه حضوری ببیندش وباهاش توکارا مشورت کنه.باهم درددل کنیم.

مثلا بهش بگم که فلان اتفاق توفلان سال چقدراذیتم کرد یابگم من فلان آرزو رو دارم می شه واسم دعای خیرکنید؟

یا اینکه خیلی دوست دارم  خودش کلی واسمون خاطره تعریف کنه .مثلا من بگم بهترین خاطره مثلا سال 566هجری چی بود؟بدترین خاطره 981چی؟

وکلی ازاین حرفا

والبته اینکه همه مردم دنیا باهم تو صلح ودوستی باشن ودیگه فقیری نباشه و...هم که جای خود داره.



پ.ن:ما رابه رندی افسانه کردند/پیران جاهل شیخان گمراه

فکرکنم این زبان حال ِ امروز امام زمانه

پ.ن2:من سبک نوشتنم اینطوریه.نگاهم به دین اینطوریه.خوب یابد ..این روش منه.ازکاه کوه نمی سازم تادینداریمو سخت کنم.

اخبار این روزها


1.رانندگیم -شکرخدا- خیلی بهتر شده واسترس هام خیلی کم.

البته برادرهام خیلی کمکم کردند ودرزمان مراجعه گارانتی قراره مشکل فرمان سنگ ِ بنده که نه هیدرولیکه نه حتی معمولی حل شه.بلکه پشت بندش مشکل پارکهای دوبلم هم حل گردد!!


2.به "میم" جواب منفی دادم.ظاهرا خیلی ناراحت شد ولی من نه..

من ترجیحم اینه که به مردی که باسختی وپیگیری موفق شده دختر ِسابق ِ زندگیشو موفق به یه دیدار دیگه ویه صحبت نهایی کنه جواب منفی بدم .وقتی که بهش می گم فلان روز ، فلان ساعت بیا فلان جا..می گه عزیزم می دونی که من خستم .تو غروب یه تک پا بیا دم خونمون صحبتامونو بکنیم وبریم!

یعنی انگارکه من 3ماه بود جز می زدم که بهم یه فرصت دیگه بده.

من دلم می خوادباکسی ازدواج کنم که باهام مثل یه شاهزاده برخورد کنه.نه کسی که قدر فرصت های زندگیشو نمی دونه.

این حق ِ منه ومطمئنم بهش می رسم-خدایا هوامو داشته باش-


مورد بعدی درسای ترم آینده که ترم ِ آخر درسیم حساب می شهه.

درس مهمی داریم که قبل ازدعوای من واستاد ،من هم جزو کسانی بودم که اصرارداشتم ایشون استادِ اون درس تخصصی باشه.حتی بارها ازمدیرگروهمون اینو خواسته بودیم.

ولی حالا هیچ دوست ندارم.همش دعا می کنم که اون دیگه استادمون نباشه.هرچندبه گردن من حق معلمی داره ولی دلم نمی خواد 4ماه سرکلاسش بشینم.باخودم فکرکردم که اگه اون استادمون شداین درسو حذف کنم ویا تو مرکز دیگه ای مهمون شم.


ولی یه مدتیه دچارتردید شدم که نهه باید قوی ترازین حرفا باشم وتحمل کنم.ازعلم استاد استفاده کنم وازاین حرفای باکلاس که اصلا بااعصاب این روزای من نمی خونه.

راستش یه خوابیم دیدم آخه

خواب دیدم تویه جاده کوهستانی دارم رانندگی می کنم .استادم کنارم نشسته من هی می زنم دنده سه -اصلا حواسم نیست که کوهستانه وممکنه ماشین نکشه-هی استاد بدون اینکه حرفی بزنه دنده رو یک می کنه-توخواب راحت از سه به یک دنده عوض می شد.

منم هی باعصبانیت بهش نگاه می کردم که یعنی چرااینکارو می کنی؟ولی حرفی نمی زدم.

دوباره من دنده رو سه می کردم وبازم اون یک.واین داستان درسکوت ادامه داشت.


بعد که بیدارشدم گفتم خوب اون داشت کار ِ درستو می کرد .

هییی چی بگم؟ولی گرفتن  سرعت آدم تو زندگی-حتی اگه به حق باشه- گاهی اوقات خیلی تلخ وغیرقابل تحمله.


گمشده در اتو بان

 

من نمی فهمم این چشمه چیه؟

هی ما رانندگی می کردیم .هی دیگران بهمون می گفتن :رفتی؟اومدی؟گم نشدی؟

ماهم هی می گفتیم :نههه واسه چی گم شم .تابلو ها رومی خونم.

اون وقت یکی می گفت :خوش به حالت من یه بارشب تو اتوبان گم شدم انقدرگریه کردمممم

اون یکی می گفت: من هفته اول هرروز گم می شدم.

اون یکی می گفت :من روز اول که ماشین آوردم نتونستم برش گردونم.

ما هم گفتیم دیگه زشته دیگه ..بذار ما هم یه کم گم شیم.وقتی مردم حرف می زنن ماهم یه حرفی واسه زدن داشته باشیم!!

درهمین راستا جمعه که خانواده دورهم بودن یهو بنده گفتم :راستی دیدید پروژه صدر چقدرپیشرفت کرده؟اون ورش که طرف جاده دماونده رو می گماااا

یهو همه باچشای گردشده به طرفم برگشتن که :ازاونجا چطور خبرداری؟

من:گم شده بودم آخه.

 

ولی امشب یه شاهکاری کردم که تا چندماه مطلب واسه تعریف دارم.یعنی ۲ساعت ونیم داشتم رانندگی می کردم.باتمام مناطق شمال شرق تهران آشنا شدم.

خلاصه عزیزان من سوالی ، ابهامی چیزی درمورد کلیه!!!مناطق شمالی تهران دارید ازم بپرسید.علی الخصوص درمورد خروجی ها وورودی ها

شما فکرکن از۱۰تا خروجی من ۶تاشو رفتم.بعدش ورود ممنوع وغیره هم که مجبور بودم.بعدشم که شب بود کلی استرس .نقشه، جی پی اس هیچی جواب نمی داد.

اما خداییش اصلا فکرنمی کردم بتونم تو یه کوچه باسربالایی تندکامل دنده عقب برم یا تویه کوچه تنگ دوردو فرمون بزنم یا تو اون مسیر ورود ممنوع که یهو ماشین ازروبروم اومد وخیلیم باریک بود .عفبکی پارک دوبل کنم.(الان خداییش هرچی فکرمی کنم یادم نمی یادچطور اینکارو کردم! )

ولی ترسیدمااا

هی به خودم می گفتم فاطمه خانوم از شب وگم شدن نترس .عوضش اگه راهو پیداکنی وبرسی خونه فردا دیگه باتاکسی می ری سرکار!

ولی وقتی بالاخره به خونه رسیدم وماشینو پارک کردم گفتم:فاطمه خانوم گولت زدم .فرداهم باید ماشینو ببری..انقدرببری تا کاملا استادشی

همینه که هست.

برم واسه خودم آب قند درست کنم!

رستوران بی کلاس رو عشق است.


امروز رفتیم یه رستوران مشهور.باهمکارا رفتیم.یعنی یه صندوقی داریم که واسه هرکسی مناسبت خوبی پیش بیاد توش پول می ذاره .به یه حدی که برسه برش می داریم و می ریم رستوران.

هربارهم من اصرار واصرارکه باید بریم یه رستوران مشهور.دفعه پیش رفتیم پدید.ه شاند.یز واین دفعه یه جای دیگه

امروز-ولی- موقع برگشت گفتم دیگه رستوران باکلاس تعطیل .از این به بعد همش باید بریم رستوران زیردیپلمی.

این حرفا رو به شوخی به همکارام زدم ولی تو دلم یه غمی بود که نگو.

می دونم که حرفام تکراریه ولی ..وارد یه رستورانی می شی که از همون دم در چندنفرمی یان استقبالت یکی لباستو می گیره.یکی صندلیتو عقب می کشه.یکی سرویس می ده یکی پیانو می زنه.چندنفر بالباس فرم اون دور ایستادنو نگات می کنن.

دوستات ازت می پرسن:دکوراسیون داخلی اینجا رو تایید می کنی؟

تو بهشون نگاه می کنی ومی خندی ..ولی یه غمی تودلته نگفتنی.

می ری پشت پنجره وبه گوی های تزیینی رنگی بالای پیانو نگاه می کنی وتو دلت می گی:فاطمه آخر رسیدن به اینجا،   هیچیه.

اشتباه نکنید من هیچ مخالفتی نه باپولدار بودن دارم نه استفاده ازنعمتهای دنیااا

ولی حالا نمی تونم.

حالا که وضعیت کشور اینطوری شده.

حالا که مردم ازگرسنگی ومشکلات اقتصادی واجتماعی وسیاسی دارن روانی می شن.

یه علت دیگه هم داره.

امروز به همکار خانومم یواشکی می گفتم:پدرومادرهای ما به این رستوران ها نیومدن.من دلم پیش پدرومادرمه وقتی که اینجام.

پس اونا چی؟

شاید نباید اینا رو تو وبلاگم بنویسم.ولی من ازنوشتن عقایدم خجالتی ندارم.




تولدت مبارک پدر ِ عزیز


امروز تولد حضرت رسوله(ص)

نمی دونم چراازدیروز بایادآوری این مناسبت هی قند تو دلم آب می شه.


دروغ چرا؟خیلی وقت بود که برای یه مناسبت مذهبی اینطوری نشده بودم.

مخصوصا بااین اتفاقات اقتصادی وسیاسی کشور.


ولی ازدیروز هی یاد ِ دل مهربون وچهره گشاده پیامبر می افتم.

نمی دونم اگه اون به رویاها ووحیی که بهش می رسید اعتمادنمی کرد، ما الان چه وضعی داشتیم؟

ماالان بعد هزاروچهارصد سال که اسلام یه وضعیت تثبیت شده داره، تاریخو می خونیم .ولی اون وقتی کارشو شروع کردکه هیچ  تایید کننده ای نداشت و هیچ تضمینی -جز قول خدا-برای پیروزیش نمی دید.

می تونست بیخیال شه ودوباره به زندگی عادیش برگرده وباثروت وعشق همسرش خوش باشه.


می دونم که خیلی ازایرانیا می گن حمله اعراب به ایران واسلام تمدن ما رونابودکرد ومارو از1400سال ِ پیش بدبخت.


ولی برای من اسلام ، دین صلح وآشتی وراحتیه .نه اون چیزی که الان به نام دین سرکوچه وبازاره.


به هرحال پیامبرعزیز تولدت مبارک.من روز تولدخودمو خیلی دوست دارم.توکه الان تو آسمونی..

نمی دونم تو هم هنوز روزتولدتو  دوست داری یانه؟

من که هنوز زندم


رانندگی کردم.

الان شلوارم واسم گشادشده.فکرکنم این نشون بده که چقدر استرس کشیدم.زیرچشامم کبود.

ولی خداروشکر خوب بود.

ولی خداییش یعنی خداییشااا نمی شد خونه ماجایی تو یه خیابون صاف وعریضضض می بود ؟.بعدشم واسه خروج ازپارک دنده عقب وهی راست وچپ کردن نمی خواست.بعدشم نمی خواست که وایستی ازفرعی به اصلی راه بگیری اونم تو سربالایی؟


البته اگه جکی زبون داشت شاید کلی ازم شاکی می شدولی کم کم خوب می شه دیگه..هیچکی پشت سرم بوق نزد.هیچ خروجی ای تو اتوبانم اشتباه نرفتم.

جکی رو بیمه بدنه هم کردم.


آخه جکی طاقت دزد نداره که


هه!

من وجکی

 

چندروزیه "جکی "وارد زندگیمون شده.وایی دوسش دارما ولی هی استرس می گیرم.

فرداهم می خوام ببرمش سر ِ کار.حالا فکرکردید مشکل من روندن اون تو بزرگراهاست؟نهههه.مشکل من بیرون آوردنش ازپارک ه

خنده هم هیچ نداره.

الان من دارم اینجا درد دل می کنم که شما انرژی  مثبت بفرستید فردا راحت رانندگی کنم.

بالاخره بین 206وپراید، قسمت ما پراید شد البته ازنوع صفرش.

راستش فقط دوسه ماه از رانندگی نکردن من می گذره-یعنی قبلشم آموزشگاه بود-ولی انقدررانندگیم افت کرده که همون روز اول که ازرانندگی باجکی تو یه مسافت کوتاه برگشتم ازته دلم گفتم خدارو شکر که 206نخریدم با این وضع رانندگی...

حالا داداشم هی دلداریم می ده که فاطمه استرس نداشته باش مردم که خبر ندارن که تو 4روزه راننده شدی باخیال راحت برون .منم می گم الان تواسترسی تو رفتارمن می بینی؟

اونم می گه والا چی بگم!!

.تازه واسه جکی یه سرپناهیم جور نکردیم.طفلی مونده تو کوچه .منم هی بهش می گم جکی یه وقت دزد نبردت ..اگه دزد اومد مقاومت کن.جیغ جیغ کن.

آخه دیشب باصدای دزدگیر ماشین همسایه ازخواب بیدارشدم .رفتم پشت پنجره ساعت5/1بود .دیدم یه مرد اومد جلوی ماشین فکرکردم صاحبشه که با شنیدن صدای دزدگیراومده ولی بعد دیدم که روزمین خوابید وزیرماشینو نگاه کرد .بعد بلند شدو درماشینو واکرد.یهو دزدگیر شروع به آژیر زدن کرد.اونم سریع فرارکرد.

تازه فهمیدم آقا دزده بوده.وتازه فهمیدم که باید بترسم.تاحالا یه دزدو اینقدر از نزدیک ندیده بودم.گفتم اگه برگشت پنجره روبازمی کنم وبالاخره یه دادی چیزی می زنم.ولی برنگشت.

اگه سراغ جکی رفته بود چی؟البته جکیم دزدگیرداره..

خلاصه دیگه اینطوری ..

هرزنی واسش واجبه که رانندگی بلد باشه.

الان تفکرمن اینطوریه.

واسه همین باید سختیهای مهارت رانندگی رو تحمل کنم .تا روزای آسونیش برسه.

هییییییییی

 

 

sinus


این روزا خیلی درگیرم ..درگیر خرید ماشین جدیدم.داروهای اون پسرکوچولو که پیدا نمی شه وسرآخر امیدوارم مجبور نشیم هرآمپولو 300تومن ازبازارآزاد بخریم. والبته درگیر "میم"

نمی دونم مساله ای که فکرمی کردم خیلی زود تموم می شه چراتموم نمی شه...؟

به من خیلی سخت گذشت..جداشدن ازاون وفراموش کردنش...همشم می گفتم خدایا به خاطر تو این کارومی کنم .صبرشو بهم بده.

به اون هم خیلی سخت گذشت .هرچندوقت یه بار پیامک می زدکه نمی تونه فراموش کنه ومن هی می گفتم باید بتونی.تا اونجا که برای اینکه از سرش بیفته گفتم نامزد کردم.تو قول دادی که اگه من متاهل بشم اززندگیم بری واون رفت.

دوران افسردگی زیادی رو گذروندم.اردیبهشت بود..باخودم می گفتم اگه شرع وعرف بهم اجازه می داد باهاش راه می اومدم ولی درنهایت نشد.

به خدا گفتم دیگه منو اینطوری امتحان نکن .خودت می دونی که گذشتن از "نفس"چقدرسخته .

توهمون اردیبهشت با "استادِ سابقا محبوب"آشنا شدم.رفتن به کلاساش حالمو خیلی خوب کرد.اصلا ازاون حال وهوا خارج شدم.باخودم گفتم خدااین راهو واسم وا کرده تا من "میم" روراحت ترفراموش کنم.

ولی بازانقدر افسرده  بودم که استاد همون جلسه اول همه چیزو حدس بزنه...یادتون که هستت خواننده های عزیز...


وحالا "میم" چند ماهی می شه که می خواد آشتی کنه.اوایل که اصلا جواب نمی دادم.ولی حالا می گه به اندازه یه دیدارحضوری بهم فرصت بده.

نمی دونم باید چه کارکنم؟یعنی این باز بازی نفسه؟یا یه فرصت دیگست که خدابهمون داده؟




پ.ن:اسم داروی پسر کوچولواینه:cymeveneاگه کسی احیانا می دونه ازکجا می شه پیداش کرد خوشحال می شم هرچه سریع تر راهنمایی کنه.

واقعا که

 

 

دوتا ازهمکارای خانوممون که یکی شرق شهرمی شینه ویکی غرب..باهم قرار می ذارن.

غربیه کلی راه می کوبه وبااتوبوس و..می رسه دم خونه شرقیه..

دم درخونه، غربیه تازه درحال احوالپرسی با شرقیه بوده که یهو یه چیزی ازپیاده رو رد می شه.

هردو جیغ بنفشی می کشن.

 

غربیه می دوئه ومی ره پشت تیر ِ چراغ برق قایم می شه

شرقیه که لای دروایستاده بوده .درو محکم به هم می کوبه .ومی دوئه تو اتاق.

 

چی رد شده بوده؟

.

.

یه گربه ِ بنده خدای ازهمه جا بی خبر...

 

 

اون وقت این زنا می خوان دنیارو هم عوض کنن.