ماه پیشونی
این روزا خیلی فشار عصبی تحمل کردم .نمی دونم به خاطر رانندگی توترافیکه یا فکرکردن به بعضی چیزا
شایدم تاخیر درشروع کلاسها باعثشه که تاحدی تقصیر بچه هاست که دربه در دنبال آوردن استادِ سابقا محبوب به کلاسن.
امروز پیش مدیرم رفتم وگفتم که من فهمیدم که مشکلم ماشین داشتن یانداشتن نبوده .من نمی تونم هرروز حداقل یک ساعت-درهرکورس- توترافیک همت بمونم .خسته شدم.فکرمی کنم که کم کم باید به فکریه کارجدید که محلش نزدیک تربه خونمون باشه ، باشم.
آقای مدیرفرمودند که چرا همین جا یک خونه اجاره نمی کنید؟
چون باید پیش پدرومادرم باشم.اونا پابه سن گذاشتن تازه من ازتنها زندگی کردن می ترسم.آخرشم اینکه پول ندارم.
آقای مدیرباز فرمودند اگر پدرومادرت رو برای جابه جایی راضی کنی من برات یک وام 30تومنی جورمی کنم.
قیافه ما روبادهان بسی باز تصورکنید.چون در شرکت ما اصلا وام تعریفی نداره ومحض خنده حتی یک وام یک میلیونی هم به پرسنل نمی دن.
آقای مدیر مشکل بعدی من اینه که اینجا خیلی بیکارم.حالاشما مدیرمنید من نباید اینو پیشتون اعتراف کنم ولی من تقریبا دوماهه که هرروز بیکارم.حوصلم سررفت.می ترسم این عادت تنبلی تو وجودم بمونه.باید برم یه جایی که کار ِ زیاد داشته باشن.
اصلا عیبی نداره که بیکارید کتاباتونو بیارید همین جا بخونید.ازاین جا هم نرید .بودن دراینجا ازنظر مالی خیلی به نفعتونه.
دست آقای مدیر درد نکنه .واقعا مرد خوبیه.خیال آدمو راحت می کنه.یه کمی رنج این راه دوریو که من هرروز تحمل می کنم کم می کنه وعذاب وجدان خلوت بودن سرمو
ولی بازنمی دونم چرا اعصابم هنوزز اینقدرضعیفه.
دلم می خواد بشینمو کلی گریه کنم ولی اهل گریه کردن نیستم اصلا.
آخرین بارتو سینما سر فیلم:"من یک مادرهستم"گریه کردم .یعنی به پهنای صورت هاااا همین طور های های
آخه همش باخودم فکرمی کردم اگه خدای نکرده این اتفاقات برای منم می افتاد منم می زدم اون مرد ِ نامردو می کشتم واون وقت منم اعدام می کردن.
اون وقت چقدر بد که من بی گناه می مردم .مثل دختر ِ توی فیلم.
وسط این افکارو گریه ها نامردا یهو بی خبر زدن برقم روشن کردن.حالا دوستم هی می گه چرااینطور گریه می کنی .من باعصبانیت :تو چراگریه نمی کنی؟مگه گریه نداشت؟داشت دیگه
دلم می خواد زود تر کلاسام شروع شه.این چه وضعیه ..این همه تاخیر.
خدایا بایه اتفاق خوش ِ ناگهانی دیگه غافلگیرم کن.قول می دم جبران کنم.