محتاط نبودیم؟

 

ازبین سایتها من سایت روزنه  رو بیشترمی خونم.

 

یه مطلبی گذاشته به اسم آنلاین زندگی نکنید که یه کلیپه

 

دیدنش منو به فکر فروبرد.منم خیلی حرفا رو توفضای مجازی می زنم.

تازه چندوقت پیش یه عکس پرسنلی جدیدگرفتم.دودل بودم با گذاشتن رمز روش ،بذارمش یانه

 

فکرکنم منم باید محتاط تربشم؟

هوم؟؟

به نظرتون این قدری که من اززندگیم گفتم برای فضای مجازی زیادبوده؟

 

توصیه می کنم کلیپو ببینید.

عکسیه


لوستری که می بینید همونه که داداشم دردومین روز خرید یه حبابشو شکست /یکی بیاد این کتابو واسم خلاصه کنه/نمونه طرح نمای ساختمان باتری دی/نمونه خطم/چیزی که ازپنجره شرکت قبلی می دیدم /اتاقم وقتی دارم کار می کنم/تابلوی رشوه که از اون تنخواه داره گرفته بودم وپسش دادم./نمونه طراحیم واسه کانتر آشپزخونه

(چقدر پارسال اتاقم شلوغ پلوغ بود چطور اونجا رفت وآمد می کردم؟؟؟زندگی بماند)


ادامه نوشته

حالا دیگه نوبت اتفاقات خوبه


دیروز ساعت 4ازشرکت اومدم بیرون.هوا خیلی سردبود .طوری که آبی که ریخته بود روی زمین کوچه یخ زده بود.

ماشین نیاورده بودم بس که روز قبلش تو ترافیک مونده بودم ودیرتراززمانی که باتاکسی طول می کشه رسیده بودم خونه.

ازمحل کارم پیاده حرکت کردم .نه به خاطر پیاده روی .چون سرراهم ازخود پردازا قرض دوتا دوستمو پرداخت کنم.

بالاخره وام ها روگرفتم وقرضا رودادم.خداروشکر.

ولی


ادامه نوشته

مدل اروپایی


اول آذر تولدخواهرم وپنجمش تولدهیوا جان بود.

امسال قرارشد تولداشونو تویه روز بگیرن ویه کیک بخرن.

اخلاق ورفتارهیوا جان هم که معرف حضورتون هست(بخش خوش اشتهایی)

شب تولدش بهش زنگ زدم .بعدتبریک گفتم کیک خوردی؟باغصه گفت یه تیکه

باید بیشترمی خوردی؟

آره چون تولد من بود .باید بیشترکیکو خودم می خوردم.

تولد مامانت نبودیعنی؟

بود ولی من کیک بیشتردوست دارم.


ادامه نوشته

شروع می شود.


حدس بزنید همکاربغل دستیم کیه؟


آفرین ازکجا فهمیدید آقای همکاره؟

همون که تو شرکت قبلی هم دقیقا میزکناریم بود.

تو وبم نوشتم که چندوقت پیش ازشرکت ما رفت.اتفاقا من معرفش به این کارگزاری بودم ولی اصلا فکرنمی کردم دقیقا دوباره بازم تویه بخش وکنارهم کارکنیم.

تازه خانومشم آورده توبورس.

چقدردنیا کوچیکه.

اول که همو دیده بودیم نمی دونستیم آشنایی بدیم.ندیم.ولی بعدش من حوصلم خیلی سررفت .شروع کردم به صحبت باهاش.اونم هی حال همکارارومی پرسید .خانوم فلانی چطوره؟آقای فلانی ؟و..


ولی بااین حال یخم بابقیه که وانشده. اوایلش ارتباط بادیگران سخته.فکرکنم اونا هم سختشونه که یه تازه وارد بهشون اضافه شده.

مورد بعدی بدیه  چیدمان سالنشه.تویه سالن  همه پرسنل مالی می شینن.نیم دایره نیم دایره.

یه آقایی پشت منه .ازترسش تا بعدظهرتو نت نرفتم که دقیقا صورتش تو مانیتورمه.


کارشون کارسختی نیست.اصلنم نیازبه اضافه کارنداره.


مخاطب خاص، می شه اضافه کارواینستم؟


آبگینه جون این پستو بیشترواسه تو نوشتم.:)))

بلکه ماخوذ به حیا باشیم


چندوقت پیش توحیاط دانشگاه یه آقایی رودیدم.سلام وعلیک کردیم.

من بادوستم بودم.

بااون آقا هم دوره ای نبودیم ولی دوتا کلاس مشترک باهم داشتیم

خیلی هم شیطون وسروزبون داربود بابت همین تقریبا همه می شناسنش.

وقتی ازهم جداشدیم به دوستم گفتم احساس میکنم این آقا جوون ترشده.انگارکه رژیم گرفته باشه لاغرشده باشه ولی نه لاغرنشده.یه تغییردیگه کرده.

یعنی به خاطر رنگ لباسشه؟قبلا ریشی سیبیلی چیزی داشت؟

البته دوست عزیزم درتمام مدت می خندید ومی گفت یعنی نفهمیدی ؟چطورنمی فهمی؟

منم متحیرمی گفتم نههه ولی احساس می کنم اصلا یه جوردیگه شده.


اگه گفتید چه تغییرکرده بود؟


ادامه نوشته

سردمه


صبح زودبایدمی رفتم  برای یه کاراداری دیگه .

یه کمی دوربودبااین حال ماشین نبردم.درعوض یه چتر بزرگ صورتی دارم که اونو برداشتم.آخه هوا  ابری بودوگفتم حتما می باره.

قطعا که نبارید و این چترصورتیمون که پایینشم چین چینیه وبه نظرخودم هیچ مشکلی نداره ولی بعضیا می گن مناسب سنت نیست حسابی وبال گردنمون شد.

همش تو خیابون چشم می گردوندم که یه نفردیگه روهم چتربه دست ببینم وکمی تسکین بگیرم ولی  دریغ ودرد...


ادامه نوشته

رشته تسبیح اگر بگسست..


ازصبح بلاگفا نه اجازه نوشتن ونه اجازه سرزدن به وبلاگ دوستان رومی داد.همه اینترنت ها هم سرعتشون پایین اومده.

نمی دونم بازپای کی مونده روسیم.


این چندروز تعطیلی خوش می گذره.گرچه هرروز-صبح وبعدظهرش-به کاری گذشته ولی همین که می دونم سرکارنمی رم وصبح ها هم نباید الزاما زودبیدارشم، خوبه.

دیگه ازماشینم کمتراستفاده میکنم .شاید هنوز ترسم نریخته.شایدم..

تواین چندروز که ازاتوبوس ومترو وتاکسی بیشتراستفاده کردم، به این نتیجه رسیدم که مردم ، نسبت به پارسال

غمگین تر، افسرده تر، فقیرتر وتهاجمی ترشدن.همین طور پیرتر.

خیلی کشف بدی بود.

امروز سوار ترن مترو شدم-توخط یک- ساعت نزدیک 8بود گفتم دیگه شلوغی اول صبح ردشده ولی شلوغ بود ومنتظر شدم تا یه قطارخالی تراومد.بااین حال همه حمله کردن.سوار اون بخشی شدم که نیمیش مال خانوم هاست ونیمی برای آقایون.یهویی یه خانومه به آقاهه گفت برو اون ور تروفحشی داد.آقاهه که ازصداش معلوم بود جوونه، انقدر دادوبیدادکردو فحش داد که نگو.

گفت الکی بهم تهمت نزن من هیچ کاری نکردم.انقدر شلوغ بودکه من نمی تونستم سرموبرگردونم چیزی ببینم -البته علاقه ای هم به دیدن نداشتم-ولی اطرافیانم که اونا هم چیزی نمی دیدن، شروع کردن به حمایت ازخانومه وفحش به آقاهه.آقاهه که بازم ازصداش برمی اومد آدم تحصیل کرده ای باشه،هم کم نمی آورد وباهمشون بحث می کرد.

خیلی بد بود..چقدرمردم بدشدن ، حتی نمی دونستن مقصراصلی کیه ولی همین طوری خودشونو دخالت می دادن وفحش می دادن.

خلاصه دعوا تموم شد ودودقیقه بعد انگارررنه انگارکه این همه جیغ ودادکردن همه خوش وخرم باهم حرف می زدن.


فقط من حس بدی داشتم.

خیلی ازدعوا وفحش دادن بدم می یاد.

نصیحت شدیمممم


باآریانا نشسته بودیمو صحبت می کردیم.من وسط حرف دستمو تکون دادم.

آریانا:صبرکن ببینم عمه.یه لحظه دستتو بده به من...

من:بیا

بااخمی که تو صورتش انداخته بود ودرحالی که یه ابروشم بالارفته بود باوسواس خاصی انگشتامو بررسی کرد:

:این ناخونا قبلا بلندتربودن

:خوب کوتاهشون کردم .زیادی بلندشده بودن.

بایه لحنی که معلوم بود هیچ اطمینانی بهم نداره :آهان

:لاکم داشتن.

:خوب اونو واسه مهمونی زده بودم.آخرشب پاکش کردم.می خواستم نمازبخونم.سرکاربرم....

:اوهوم..(باهمون لحن)

رفت ویه چرخی زد ودوباره برگشت وبایه لحن نصیحت گرانه غیرمستقیم!!:

ببین عمه جان! همه دوست دارن ناخوناشونو بخورن.همه دوست دارن لاکاشونو بخورن.منم دوست دارم.منم وقتی کوچیک بودم می خوردم.

ولی عمه !!آدم دل درد می گیره.اصلا کارخوبی نیست.بگم بهت!!

جکی


ماشینمو گرفتم.

بماندکه باطریشو عوض کردم.بماندکه کلی تودادسرامعطل شدیم.

بماندکه کلانتری گفت برو اصل سند مالکیتو بیارتا نامه ترخیصتو بنویسم وما این همه راه تاخونه رفتیم وبرگشتیم.

بماندکه توپلیس راهور 35تومن ازم گرفتن وگفتن بروسرکلاس آموزشی بشین چون مقصری وبایدقوانینو یادبگیری :(((

بماندکه نرفتم ولی نامه روگرفتم.

بماندکه تودادسرا گفتن افغانیه رضایت داده ورفته ولی حالا راکب موتور رفته پزشک قانونیه ومی خوادتشکیل پرونده بده.

ادامه نوشته

پنج شنبه عزیز


*دارم کارای پروژمو می کنم.این هفته استادگفت ازطرح های اولیه هرفضاتون سه تا اتود بزنید.توکشوهام دنبال کاغذمی گشتم .به برگه های قرارداد کارم برخوردم.

ازسال88تاسال91تواون شرکتی که بودیم بهمون 3ماه به 3ماه قراردادمی دادن ومنم مثل آدمای خوشحال همشونو نگه داشتم.

همیشه برنامم این بوده که دوره ای ازبیمه بیکاری استفاده کنم- واسه همین باید قراردادامو نگه می داشتم- ولی همیشه خانوادم مخالفت کردن ودیگران هم نصیحتم کردن که فعلا که توان داری ومجردی کارکن.

آخخخخخ

خلاصه اینکه به یه دردی خوردنو حداقل ازپشتشون واسه طراحی استفاده می کنم.

*بعدظهرداشتم هرم مازلو رونگاه می کردم وبه خودم می گفتم انگارداری ازش بالامی ری


*دیروز همکاراداریمون که من باهاش ارتباط مستقیم کاری داشتم اومد تواتاقمو گفت که خیلی ازرفتنم دلگیره.

منم دلگیربودم.بس که همکاری ما خوب بود واین آقا زحمت می کشید.

پارسال که واردشرکت شدم -مثل بیشترجاها- بین مالی واداری گیس وگیس کشی بود.این آقا هرچیزیو که تحویل مالی می داد ، به نظرشون مشکوک بود وازش یه تعهد زیرش می گرفتن وتاریخ وساعت می زدن.


ادامه نوشته

روزها


هوا برفیه.البته بیشتریه بارون خیلی سرده تا برف.تومناطق شمالی شهر برف باریده ومی باره.

همه شوفاژ های خونه روشنه ومنم که معرف حضورتون هستم.بابیشترین لباس ممکن روبروی مانیتورنشستم.

دوران کاری من توشرکت قبلی تموم شدو ایشالایه فصل دیگه درهفته آینده درشرکتی جدید شروع می شه.

این باربه محیط کاری خیلی دقت کردم وسعی کردم پول روفدای آزادی هام نکنم.

حقوقم توشرکت جدیدکمتره ولی به منزل نزدیک تره وکارشم یه کارجدیده.

خیلی مصاحبه دادم.این همون شرکت اولیه که مدتها قبل رفتم مصاحبه وروانشناس داشت و..


ادامه نوشته

نارنگی


 پریروز برای اولین بار به جلسه مابین مدیرعامل و مدیرپروژه ها رفتم.

هیچ وقت تواین شرکت توجلسات نبودم.اون روزم چون مدیرمالی نبود به عنوان نماینده مالی رفتم.

اگر بخواهید بدونید ما چه مدیرایی داریم باید بگم این مدیرا، مدیرای ارشد پروژه های نفتی مطرح کشورن ومن اگه اسم پروژشونو بگم حتما می شناسید.

ولی نمی گم تا نشناسید.

بعضی ازمدیرارومی شناختم .روبروی تپلو وسیبیلو نشسته بودم.ولی تیپلو وسیبیلو روتا حالا ندیده بودم .

سیبیلو داشت یه شیرینی می خورد.

تپلو سیب.



ادامه نوشته

خداکشتی آنجا که خواهد برد..


انقدرخسته ام که خدابدونه.

همش دنبال کارای ماشینو کروکی و بیمه 

این عصای دست ما -جکی -هم نبود که مارواینور اونور ببره.

شباهم خوب خوابم نمی بره .

ولی خداروشکرکه کارها تقریبا انجام شدوخداروبیشترشکرکه اتفاق بدتری -روز تصادف-نیفتاد.

عرضم به حضورتون که افغانیه آفتابی نمی شه.ولی دیشب  کارفرمای اصلیش زنگ زده بودکه من حاضرم یه پولی بگیرمو ازکارگرم واستون رضایت بگیرم.

که ما گفتیم زحمت نکشید لدفن.

امروز کلانتری گفت اگه یک بار دیگه مصدومو بخوایم و باز نیاد، به علت عدم حضورش پرونده یک طرفه مختومه می شه ومی تونیدماشینتونو پس بگیرید.


ادامه نوشته

ازنتایج ناشکری


نزدیک ظهر رفتم دنبال نقاش ببرمش خونه جنوب شهرو ببینه وبگه هزینه رنگش چقد می شه.

فقط یه کوچه مونده بود برسیم ازفرعی به اصلی .دیدم صدای کشیده شدن چیزی می یاد.ازسمت چپ حدود 10متر قبل من  یه موتور ترمزش بریده بودیاچی همین طور راکب وترک سوارش کشیده می شدن روخیابونو نهایت محکم خوردن به ماشین من.

خداروشکر سرعتم خیلی کم بود ولی سرعت اونا زیاد بود.فکرکردم اصلا چیزی نشده اومدم بیرون.تازه خودم شاکی بودم که بگم چه طرز روندنه.

هردوبلند شدن.ترک سوارافغانی بود داشت راه می رفت تیپ منو دید یابه علت دیگه.. یهو رفت روزمین درازکشید ودیگه جم نخورد.گفت حالم بده.افغانی هم حرف می زد دیگه نفهمیدم.

هرچی بهش گفتیم پاشوپانشد.پلیس 110اومد.اورژانس.برادرم.دوستمون که خونشون اونجاست.همه بهمون گفتن باهم صلح کنید اتفاق خاصی نیفتاده افغانیه قبول نکرد.دکتر اورژانسم گفت شکرخدا صدمه خاصی ندیده یه خراشیدگی روی مچ پا وکمی روی گوشش  ولی راکب که انگارصاحب کارش بود گفت اگه بمیره چی؟

منم ترسیدم .گفتم آقا اصلا ببریدش بیمارستان.بیمه که داریم.عکس بگیره ومطمئن شیم.

پلیس گفت پس شما باید بیای کلانتری.ماشینمو بردن پارکینگ.بعدرفتیم دادسرا.پلیس راهور یادش رفت کروکی بکشه.فردابایدبرم اونجا دنبالش کروکیو دستی بگیرم.-خداکنه راحت بهم بدنش.بعدبازبرم کلانتری.بعدآژانس بگیرم باسربازکلانتری برم دادسرا.

تازه آخرشم من مقصرشدم که ازفرعی اومده بودم.هرچی من گفتم ودیگران گفتن قبول نکردن.پلیس گفت می دونم موتوری لیزخورده خط ترمزشم هست ولی تو ازفرعی اومدی.

ازظهر تا غروب دنبال کارای کلانتری بودم.افغانیه باصاحب کارش ازبیمارستان  اومد .سرحال وخندان .تا به مارسید ادای آدمای لنگو دراورد.

 آی سوختم.

بهم گفت آبجی اگه پول 15تا 20روز کارمو بدی رضایت می دم.برادرم گفت رضایتت دیگه به چه دردی می خوره دیگه همه چی صورت جلسه شده.

تازه حساب کردم دیدم پول 15روزکار30تومنم بگیری می شه 450تومن.نامرد حروم خور.

گفتم هیچ رضایتی نمی خوام خودمون کارهارو قانونی پیگیری می کنیم.تازه افسره هم گفت رضایتشون دیگه کمکی بهتون نمی کنه.


اینم ازروزما .

فقط خداروشکرمی کنم راست راستی آسیبی ندید.اگه حتی فقط  پاشم می شکست من از عذاب وجدان نمی دونستم چه کارکنم.

خداکنه فردا به خوبی وخوشی وراحتی بگذره.

خدایا نره امشب حالش بدشه.

ببخشید ناشکری کردم.

حداقل باآسودگی داشتیم زندگی می کردیم.


شاید ماشینو بفروشم.

دقیقا معنی بلای آسمونی روفهمیدم.

به صوت حجازی قرآن مهدی


ازصبح این آهنگ "به طاها، به یاسین" ِ علی فانی رو گوش می دم.چقدرقشنگه ..

چه روز ملال آوری به نظرمیاد.بااینکه دیشب بارون باریده .بااینکه تعطیله.پنجشنبه ها وجمعه ها توپاییز واسم ملال آورشده .نمی تونم برم کوهنوردی یاشنا چون سردم می شه.نمی تونم برم خرید چون هم نیازی به خرید ندارم الان هم هوا کثیف شده.هم پولشو واسه کارای واجب ترمی خوام.خوشم نمی یاد بادوستام قراربذارم .چون بیشتر طفلیا درحال درددل کردنن ومن مثل یه مامور آتش نشانی درحال خاموش کردنشون.

احساس تنهایی می کنم ودست ودلمم به هیچ کاری نمی ره.

ادامه نوشته

رمز:12340


عکسها:

اولین بارم بود عکس می ذاشتم امیدوارم خوب شده باشه .بلدنبودم فاصله بدم بینشون ومطلب بنویسم.

اینا طرح هایی هستن که از بین کلی عکس وکلی فکر انتخاب شدن.هرکدوم تا 60درصد طرح نهایین.


ادامه نوشته

خونه-1



اول ازهمه بگم عکسا توپست های بعدیه!!

پلان خونه رو دوباره اندازه گرفتم پایین 48متربود وبالا یه کمی بیشترازاون.

ممنون ازراهنمایی هاتون من بعدانتخاب همه فضاها اون پستو گذاشتم ولی جالب اینکه سلیقه بعضی دوستان باسلیقه من کامل یکی بود وبعضی ها هم کاملا درست فضا سازی کرده بودن.

آشپزخونه:استادگفت باتوجه به اینکه زوج کارمندی هستن می تونی فضای پخت وپز خاصی نذاری ولی من گفتم استاد حتما باید آشپزی کنن.یعنی یه بارم باهم غذای گرم  نخورن؟

قرارشد یه سطح تخت وسط آشپزخونه قراربگیره وزیرش صندلی های چهارپایه مانند چوبی رواین سطح که خانوم می تونه ایستاده روش کارکنه، سینک، تخته پخت وپز واون گوشش گاز کاربشه .کابینت ها فقط پشت سرشن ویه تکیه ازبالاتا پایین که نیمیشون هم شیشه این.اون تخته بزرگ وسط کارکابینتم می کنه.برای غذاخوردن یه سطح متحرک چوبی دیگه به این فضا وصل می شه.انتهای آشپزخونه قفسه ها ی چوبی کوچیک کوچیکه.

انتهای آشپزخونه یعنی عرضش جاییه که تا وارد خونه می شی وازیه راهروی خیلی کوچیک می گذری اونو می بینی اگه شلوغش می کردم روی روان ببینده حس شلوغی وکوچیکی فضا القا می شد.

درضمن عرض آشپزخونه دو ونیم متره.رنگ کابینتها طرح چوب.دیوارها کرم.یه گلدون بزرگ بامبو گوشه کار


ادامه نوشته

من و استاد


جلسه دیروز من واستادخیلی سنگین بود .ساعت از5گذشته بودکه چون خیلی خسته شده بودم بقیشو گذاشتیم برای بعد.

خیلی کاردارم.

شاید یه مدتی بیشتربه درسام برسم.

تا پایان پروژم.شایدم وقتم گاهی آزادترباشه

نمی دونم.

وقتی تکمیل شد عکسارو واسه دوستان می فرستم.


فعلا خدانگهدار

لطفا جواب بدید.خوشحال می شم


ازصبح دارم روی دیزاین اتاقهای پروژم فکرمی کنم روی رنگ وجنس و...

بااینکه استادبهم نگفته وازمم نمی خوان ولی به این نتیجه رسیدم که اگه نظردیگران روهم درمورد طراحی این خونه بدونم کارم واقعی ترمی شه

لطفا برید ادامه مطلب ونظر واقعی واحساستونو رو راجع به این خونه بذارید



ادامه نوشته