نارنگی
من پیش مدیرمالی هلدینگ بودم.
مدیرعامل اومد وشروع به صحبت کرد.همه تندو تند یادداشت برمی داشتن و من متعجب نگاشون می کردم.آخه اون که حرف خاصی نمی زد. حرفایی بود که هممون ازقبل می دونستیم.
ماکه خبرنگارنبودیم بخوایم ازهمه حرفا نت برداریم.
یه کم که گذشت گفتم منم بیکارنباشم شروع کردم روی کاغذ خط ومنحنی کشیدن.نتیجشم یه طرح شطرنجی ویه رنگین کمون شد.
تپلو وسیبیلو هم بیکارنبودن.یاچایی هورت می کشیدن یامیوه میخوردن.
جالب اینکه وسط حرفای مدیرعامل ویه مدیرپروژه دیگه که جدی شده بود، این دوتا به کارخودشون مشغول بودن.
سیبیلو به دیس میوه نزدیک تربود.تپلو هوس نارنگی کرد.یواش بهش گفت نارنگی بده.سیبیلو نشنید.
تپلو یهو داد زد:نارنگی می خوام.
بلندااا
سیبیلو بهش یه نارنگی دادو خودش یه موز پوست کند.
مدیرعامل حرفاش تموم شد.گفت کسی نظری نداره؟
من نظرداشتم.اومدم دستمو بالا ببرم مدیرمالی بهم اشاره کرد و آروم گفت صحبت نکنیاا جو سنگینه شما حرفی نزن.![]()
گفتم من نماینده مالیم.این کاری که ایشون گفت بارمالی داره.عملا نمی شه انجامش داد.
گفت شما دخالت نکن![]()
درهمین جا مدیرعامل ختم جلسه رواعلام کردوگفت صلوات بفرستید.
تپلو بانارضایتی بلند شدو باخنده به مدیرعامل گفت زود صلوات گرفتید که ما یه میوه ای هم نخوریم.
مدیرعاملم خندید.![]()
یعنی مدیرعامل ندیده بودکه اون تو کل جلسه داشته چه کارمیکرده؟
باپرس وجوهای بعدی فهمیدم که تپلو خیلی آدم مشهوریه.
اینم ازمدیرای سرشناس وباسواد وباکلاس کشورما .حظ کردید خوانندگان محترم؟