دیروز جوگیرشدمو ماشینمو تلفنی فروختم به همکارسابقم(همون آقای همکار)

اونو بگو که حی وحاضروسریع می خواست بخردش .اصلا انگارمنتظر بود.بهم گفت قیمت بازارشو بگو منم قیمت گرفتم گفتن بابیمه 16بدون بیمه 15/5.گفت نه زیاده.گفتم خوب 500تخفیف.

خلاصه هی گفت وگفت.گفتم 14ولی خودت بیمش کن.تعمیراین تصادفم خودت بکن.اونم گفت باشه.


یهو انگارهرچی غم عالم بود ریخت تودلم.

پشیمون صددرصدشدم.نه به خاطر پول (البته یه درصدیشم این بودا)ولی بیشتر واسه خاطرات خوشم باماشینم.

فهمیدم خیلیییی دوستش داشتم ونمی دونستم.

یادهمه تجربه های رانندگیم افتادم که باجکی کسب کرده بودم.

خیلیاشو اینجا نوشتم:

اولین روزی که رانندگی کردم.

اولین باری که گم شدم و2/5ساعت دنبال راه خونه می گشتم.

تصادفم توپارکینگو کندن آینه موتور پسرهمسایه(قبلشم به ماشین پدرش یه حالی داده بودیم.)

اون روزی که با ترمزدستی بالا سعی کردم شروع به حرکت کنم ونمی شد وبه جکی گفتم توروخدا راه بیفت آبرومو نبر ویهو راه افتاد وچندمتر جلوترازروی چراغ ترمز دستی  چشمم به ترمز دستی افتاد.

اون وقتی که شلنگ رادیاتش پاره شده بود وچندروز بی آب سرکرده بود ولی چیزش نشده بود.

شبایی که باهاش از کلاس برمی گشتم.

روزایی که باهاش می رفتم کوه.

سفرهامون.

خلاصه که ماشین اولمه .


درنتیجه امروز به همکارم زنگ زدمو گفتم پشیمون شدم.

تقصیرمانبودکه تصادف کردیم که حالابایه اتفاق ساده بفروشمش.گرچه قصدداشتم تبدیل به احسنش کنم ولی نه دیگه ..بهش وابستگی عاطفی دارم.نه نمی شه اصرارنکنید.


راستی از دوست خوبم که تو این دوروز راه ورسم پیگیری کارهارو بهم یادخیلی ممنونم.