باآریانا نشسته بودیمو صحبت می کردیم.من وسط حرف دستمو تکون دادم.

آریانا:صبرکن ببینم عمه.یه لحظه دستتو بده به من...

من:بیا

بااخمی که تو صورتش انداخته بود ودرحالی که یه ابروشم بالارفته بود باوسواس خاصی انگشتامو بررسی کرد:

:این ناخونا قبلا بلندتربودن

:خوب کوتاهشون کردم .زیادی بلندشده بودن.

بایه لحنی که معلوم بود هیچ اطمینانی بهم نداره :آهان

:لاکم داشتن.

:خوب اونو واسه مهمونی زده بودم.آخرشب پاکش کردم.می خواستم نمازبخونم.سرکاربرم....

:اوهوم..(باهمون لحن)

رفت ویه چرخی زد ودوباره برگشت وبایه لحن نصیحت گرانه غیرمستقیم!!:

ببین عمه جان! همه دوست دارن ناخوناشونو بخورن.همه دوست دارن لاکاشونو بخورن.منم دوست دارم.منم وقتی کوچیک بودم می خوردم.

ولی عمه !!آدم دل درد می گیره.اصلا کارخوبی نیست.بگم بهت!!