نصیحت شدیمممم
باآریانا نشسته بودیمو صحبت می کردیم.من وسط حرف دستمو تکون دادم.
آریانا:صبرکن ببینم عمه.یه لحظه دستتو بده به من...
من:بیا
بااخمی که تو صورتش انداخته بود ودرحالی که یه ابروشم بالارفته بود باوسواس خاصی انگشتامو بررسی کرد:
:این ناخونا قبلا بلندتربودن
:خوب کوتاهشون کردم .زیادی بلندشده بودن.
بایه لحنی که معلوم بود هیچ اطمینانی بهم نداره :آهان
:لاکم داشتن.
:خوب اونو واسه مهمونی زده بودم.آخرشب پاکش کردم.می خواستم نمازبخونم.سرکاربرم....
:اوهوم..(باهمون لحن)
رفت ویه چرخی زد ودوباره برگشت وبایه لحن نصیحت گرانه غیرمستقیم!!:
ببین عمه جان! همه دوست دارن ناخوناشونو بخورن.همه دوست دارن لاکاشونو بخورن.منم دوست دارم.منم وقتی کوچیک بودم می خوردم.
ولی عمه !!آدم دل درد می گیره.اصلا کارخوبی نیست.بگم بهت!!
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر ۱۳۹۲ ساعت توسط فاطمه
|