تودلم انگارشمع های کوچولو ، کوچولو دارن روشن می شن..خوشحالم.شاید بی دلیل.


امروز داشتم باسرعت زیاد تویه اتوبان خلوت می رفتم.شیشه ها پایین بودوفقط صدای بادمی اومد ویه سکوتی..یه آرامشی..یه لحظه گفتم نکنه وارد خلا شدم ونکنه لحظه مرگم رسیده؟همه چیزیهو درآرامش فرو رفت.دلم ازهمه جا آروم تربود.گفتم الانه که فرشتهه بیاد ومنو ببره .ولی فعلا که هستم.

یه شبم -چندسال پیش -یه خوابی دیدم.گاهی اوقات که به خاطر مردم ومسائل اقتصادی واجتماعی و..ناراحتم یاداون خواب می افتم وآروم ترمی شم.

دیدم که رفتم دانشگاه دوره کارشناسیم-من این دانشگاه رو اصلا دوست نداشتم.-ولی وقتی که تو خواب واردش شدم..برخلاف واقعیت دوستش داشتم.شبیه جنگلهای انگلیس بود! باورکنید..سرسبزو انبوه.باچمن های خیلی سبز.

ساختمان دانشگاه-برخلاف واقعیت که آجریه- یه عمارت سفید مرمری خیلی قشنگ ودوست داشتنی بود.رفتم پشت دانشگاه یه چیزی شبیه بالابر برقی بود که هربارعده ای  رو سوارمی کرد وتا یه ارتفاعی بالامی برد.منم همراه چندنفردیگه سوارشدم.

وقتی که بالامی رفت همین طور آرامش بودکه تو دلم می ریخت.فهمیدم که دارم ازدنیا می رم.بعدش انگار که یه پرده ای ازجلوی چشمام بره کناردیدم که همه ی مردم خوشبخت شدن یا همه درنهایت خوشبخت خواهند شد.طوری بود که من مطمئن شدم دیریازود این اتفاق خوشبختی برای مردم می افته.

ازفهمیدن این مطلب انقدرقند تو دلم آب شدکه نگو...

ازاون موقع-هروقت که یادم بمونه-می گم ..آره خداخودش هوای همه رو داره وحواسش به همه هست.حالا زور مردم بدهرچقدرم که باشه، اززور خدابیشترنیست.هست؟اون وقت دلم بازبه آینده خوش می شه.