اوففف

نمی دونم درسته اتفاقات دیروزو بنویسم؟یه کم تردید دارم نکنه این نوشته ها باعث شناخته شدنم بشه؟

حالاولی دیگه می نویسم.توکل برخدا

دیروزقراربود بااستاد دانشمند ودوتاازبچه ها بریم طراحی یه مکانی تو همون محله کلاسمون واستاد درسو همونجا شروع کنه.هی تردید کردم که ماشین ببرم یانه.به خاطر نبودن جای پارک شک داشتم ولی آخرش گفتم بالاخره یه جایی پیدامی شه.زودتر از همه رسیدم وماشینو پارک کردم.زنگ زدم به استاد که کجایید؟

-عههه مگه یه ساعت دیگه نباید اونجا باشیم.

-نه استاد قرارمون ساعت دو ونیم بوده.جان من زود بیاید.(لازم به توضیحه که استاد ساکن همان محله هم هستن)

بعد ازده دقیقه استاد:بیادنبالم من گم شدم

من:

بایکی دیگه ازبچه ها که ماشین نداشت رفتیم دنبال استادکه ماشینشو نیاورده بودودوبارباتاکسی خیابونا رو بالاو پایین کرده بود ومحل مذکورو پیدانکرده بود.بعد همکلاسی بعدیمون زنگ زدکه ماشینم خراب شده دنبال منم بیاید.

دنبال اونم رفتیم که استاد فرمودند اینجا اصلا استاندارد نیست وبریم یه جای دیگه.خلاصه رفتیم یه جای جدید وصحبت کردیم وپلان کشیدیم ونقص ها وفواید اونجا رو یاداشت کردیم وتازه بحث من که اینجا نیست.بحث اونجاست که خواستیم برگردیمو وبنده اظهارفضل کردم که همتونو می رسونم..هی وای من.چه می دونستم چه راه پرپیچ وخمی درانتظارمه.

استاد دربرگشت جلو نشستن واحساس مسئولیت بودکه فوران می کرد.:عزیزم..فرعی به اصلیه مواظب باش.

راهنما زدی؟الان باید نیم کلاچ کنی.آینه سمت راستو خوب نگا نمی کنی.

-خوب فاطمه جان چندوقته گواهینامه داری؟

-فکرکنم دیگه پنج ماه شده استاد

-چی؟؟؟احساس کردم فشار استاد افتادکف زمین.فقط پنج ماه؟

-بلدم باورکنید.

-دیگه نصیحتا مگه تموم می شد.یکی استاد بگو یکی همکلاسیا بگو.بعدش بهم گفتن می خوایم بهت یه راه میان بریادبدیم از دربند برو تا بگیم.حالامن اون راهوکه تاحالا نرفته بودم.جداازاون همه سربالایی.آخه من نمی دونم چه استانداردی بودکه خیابونای به اون باریکی دوطرفه هم بودن.یهو ازیه جایی که انتظارشو نداشتی یه ماشین می پیچید جلوت .بعد همه باهم می گفتن هول نشو هول نشو

بعدشم هی بپیچ چپ، هی بپیچ راست هی برو بالا...وای دیگه ببینید به سراعصاب وروان من چی اومد.

می گم بابا شما که الان همتون استرس گرفته بودیدکه من فقط پنج ماهه گواهینامه دارم چرامنو ازاین راه داغون آوردید تازه من فکرکنم خیلی بیشتر هم رسیدنمون طول کشید.

می گن تو باید رانندگیت خوب شه.حالا چون خونه هاشون توارتفاع بود ومن باید می رسوندمشون می گفتنا

ولی بشنوید ازاستادکه ناخودآگاه هی پاهاشو فشارمی دادانگارجای من داشت پدالارومی گرفت .هی هی

بعدش همه باهم به این نتیجه رسیدن که من خیلی بی خیالم وهی می گفتن یه کم استرس لازمه کاره واین وسط هی استادمی گفت :نیم کلاچ می گیری دیگه؟

-استاد اگه حواسم نباشه پس این ماشین چطوری داره می ره؟والا به خدا

 

آهان:استادخانومه .قبلنم گفته بودم بازجهت محکم کاری می گم.گرچه همه استادا عزیزن ومحترم.(امروز روز خوش اخلاقی ماست)