-یادتونه که چندماه پیش ازیه همکارخانوم که سرطان معده داشت نوشته بودم؟


آخرین باری که دیدمش ماه پیش بود.می دونستم که بهش چندماه مرخصی بدون حقوق دادن.می دونستم که دوره آخرشیمی درمانیشه وچون بدنش نمی کشیده نتونسته ادامه بده.

می دونستم که دوباره موهای سرو ابروهاش ریختن.

سرطانش معده نبود روده بوده.ازاولشم یعنی 3سال پیش دکترا تشخیص بدخیم بودنشو داده بودن وعملش نکرده بودن.ولی هیچ وقت این مساله روقبول نکرده بود.

3دوره کامل شیی درمانی کرده بودو رشدسلول ها متوقف شده بود.

دوستش می گفت برای همسرش این کارومی کنه -به درمان ادامه می ده-خیلی همدیگه رودوست دارن.

یه دوره ای کاملا خوب شد..صبحها حتی می رفت پیاده روی وگاهی هم می دوید.باما به ناهارخوری می اومد ومی تونست کمی غذا بخوره.مایه وام خرید گوشی موبایل داریم چندوقت پیش ازاین جریان اومد پیشم واون وام روگرفت وبرای همسرش گوشی موبایل اپل گرفت.

ولی اون روز که اومد پیشم گفت باید بره وامش چی می شه ؟

من بدون اینکه بامدیرمشورت کنم گفتم خودمون ازطرف شما قسطهای ماهانتونو به فروشگاه پرداخت می کنیم.وقتی برگشتید مستقیم باما تسویه کنید.

دست چپم روی میز بود.دستشو گذاشت روی دستم وفشارش داشت وگفت محبتمو هیچ وقت فراموش نمی کنه.

این مطلبو فقط واسه دستش نوشتم ...دستش داغ ِ داغ .گرمایی که تا حالا ندیده بودم.

یه داغی که یهو مستقیم به قلبم رسید.

انگارمی خواست بادستش به یه رشته ازاین زندگی چنگ بزنه.

می ترسم..

هفته پیش دوستش گفت که دیگه اونقدرتوان نداره که تلفن ما روجواب بده.


بااینکه توشرکت هیچکی به این مساله اشاره ای نمی کنه ولی انگاراون میخوادازاین دنیا بره.

من می ترسم..وقتی یادم می افته چطور این  زندگی رودوست داشت.


ازنزدیکی بیش ازحدمرگ هم می ترسم.