خوابم میاد..دیشب به خاطرگرما ونداشتن کولر نتونستم خوب بخوابم.

امروزم بازمهمونی بازی داشتیم.این بار بادوستان دوران دانشکده.

لازم به ذکره که بنده اونجا نقش گوگل روبازی میکردم ودرمورد هردانشجویادوستی که  بی اطلاع بودن ازم می پرسیدن وجالب اینکه منم درجریان بیشتر اتفاقاتی که برای دوستامون افتاده بود، بودم.مثل ازدواج، بچه دارشدن، ارتقا و..

تازشم 4شنبه هم یه مهمونی دیگست واسه رفتن آقای همکار ازشرکت.

طفلی وقتی سیرتعدیلیا رودید خودش دست به کارشد.ولی من دقیقا برعکس بی خیال شدم.گفتم 3ماه مسکوتش می ذارم تا پروژم به یه جایی برسه.

اتفاقا کارآقای همکارو هم من براش پیداکردم یعنی به من پیشنهاد شد سرپرست مالی یه کارگزاری ولی گفتم فعلا نمی تونم بیام ویه نفردیگه رومعرفی می کنم.(ساعت کاری 8.30تا6.30)فکرررر کنننن...

والا ما انقدراهم تراکتورنیستیم.

جونمو نجات دادم ودررفتم.


یه چیزی می خواستم بگم...دوشنبه پیش توپارک آب وآتش ...بانسرین ایستاده بودیم وبازی بچه ها باآب روبازی می کردیم..یهو سنگینی یه نگاهو روی خودم احساس کردم، برگشتم ودیدم یکی ازخواستگاران سابق ..شاید بیشتراز8سال گذشته بود.باخانومش بود.سرمو برگردوندم وگذشتم.چقدرعجیب ..چطورشد که همو دیدیم.

رفتیم به آخرین نقطه پارک(بخش مرمری وپارک مشاهیر)همین که روبه نسرین نشستمو اومدم شروع به صحبت کنم، یکی دیگه ازموارد ازدواج که مدتی پیش اتفاق افتاده بود، بادوستش اومد ورد شد.


اصن یه وضی دوستان محترم..دیگه هیچی دوباره جونمو برداشتم ودررفتم.

آخه اینا تو اون پارک به نسبت گمنام چه کارمی کردن؟به نسرینم چیزی نگفتم ، گفتم الان کنجکاو می شه وهی می گه کو کو ؟ببینم؟نظربدم و...


هیییییی