شروع شدن ناگهانی!کار وتحصیل همچون آبلیموکه تمام زحمات معتادبیچاره رو می پرونه خوشی هاوآرامش ما روهم یهو پروند.

ازطرفی گرچه بهارخیلی ناگهانی خودشو به ما رسوند.ولی حالا دیگه باورش کردم.امروز وقتی تو پیاده رو، بعد از کلاس.. قدم می زدم وازهمه طرف بوی گل می اومد دیگه کاملا باورم شد که فصل عوض شده.

اما درمحیط کار منم وباز پنجره اتاقم که پشتش می ایستم وبه کوه ها نگاه می کنم ومی گم :خوش به حال هرکی که داره کارمفید تری  می کنه.

خوش به حال بقالی محل، خوش به حال کوهنوردااا، خوش به حال اون زنایی که هرروز ساعت 7به سرکارنمی رن.مثلا 9می رن و2برمی گردن.اونم یه روز درمیون.


این غصه برای اینکه دوست ندارم هرروز به طور منظم به سرکاربرم توچهرم هم پیداست.خیلیا می پرسن چرابعدازعید اینطوری شدی؟چراغصه می خوری؟چراکم حرف می زنی؟


هرچندکه بازم جای شکرش باقیه که محتاج نامرد نیستیم وخداروزیمونو مستقیم به خودمون می ده.

ازکوهنوردی گفتم ..این جمعه هم رفتیم .این بارزودتر شروع کردیم ودیرتر تموم.تانزدیک ایستگاه 2.یعنی می گفتن یه پیچ دیگه مونده ..حالادیگه راست ودروغشو نمی دونم.

ولی فاصله دوتاایستگاه خیلی بود ومن خیلی خسته شدم ودلم نمی خواست اینقدربالا برم .مخصوصا که برگشت هم خیلی سخت تر ازبارپیش بود برام.

به نظرم این همه عجله لازم نیست.من تازه کوهنوردیو شروع کردم ولی دوستم ودوستش خیلی مشتاقن .

این بار-ولی- تازه متوجه طبیعت زیبا ونمای قشنگ شهرمی شدم که تو هرپیچی که می رفتیم یه بخش جدید به چشم اندازمون اضافه می شد.وقتی به اندازه کافی بالارفتیم وتهران به اندازه کافی کوچیک شد.یه نفس راحت کشیدم.انگار غصه ها ودلمشغولی های منم باهاش کوچیک شد .ازاون بالا همه چی قابل حل وگذشت نشون داده می شد.

یه عصا هم خریدم .واقعا تاثیر داشت .جداازبحث تاثیر، اعتمادبه نفسی می داد نگفتنی!!


ولی وقتی فکرشو می کنم که جمعه باید -احتمالا-تا ایستگاه 3برم..حالم گرفته می شه.تازه دیروز گرفتگی عضلم خوب شده به جان ِخودم.تازه برگشتشو بگوووو که دیگه اصلا رمقی برات نمونده.