یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود.
دیشب خواب دبدم پشت یه ماشین نشستم -یعنی صندلی عقب- وزهره هم روصندلی شاگرد نشسته ومن دارم ازهمون پشت باهیچی رانندگی می کنم .یعنی بدون اینکه پدالی زیرپام باشه گازمی دادم ودنده عوض می کردم و..ماشینم می رفت.خودمم متعجب بودم ولی درعین حال خونسرد.
بعد دیدم -انگار- که سواردوچرخه ام بایه حال خوبی تو یه جای پرنور وارد حیاط خونه یه مردو زن جوون شمالی شدم.تو حیاطشون استخرو درختای جوون داشتن که تازه-مثل همین بهار- برگاشون دراومده بود.می شناختمشون تو خواب. ازکنارزن رد شدم واون یه روسری بزرگ حریر روی سرم گذاشت.بعد دیدم باهمکلاسیام آشتی کردم وبهشون زنگ می زنم وحرف می زنیم انگارکه هیچ دلخوری پیش نیومده اصلا ومنم هیچی یادم نبود.
بعدش یه فال حافظ گرفتم که خیلی قشنگ بود وتو خواب به نظرم خیلی آشنا می اومد طوری که نیمه حفظ بودمش ولی وقتی بیدارشدم چیزی ازشعرش یادم نبود .حافظو آوردم و بازش کردم:
گفتم غم تو دارم /گفتا غمت سرآید/گفتم که ماه من شو/گفتا اگر برآید.