چندوقت پیش پدر ِ "هیوا" تو انباربرنجکوبی در حال کندن زمین بوده که ناگهان یه سنجاب کوچولوی زنده پیدامی کنه

وایییی خدای من..چه معجزه ای! چطورممکنه؟اونم زندهههه .

پدرِ هیوا می گه سنجابه تو خواب زمستونی بوده.نمی دونم راست می گه شوخی می کنه ..مگه سنجابابه خواب زمستونی میرن؟اونم بچه سنجاب؟

خلاصه سنجابو می یاره برای هیوا وخواهرش.وازاون روز که دوهفته پیش باشه..ماجرای ماوسنجابه که اسمشو "تئو"می ذارن ، شروع می شه.

آخه من خیلیییی سنجاب دوست دارم.خیلی زیاد.همکارمم یه سنجاب داشت چندوقت پیش که به واسطه اون  کلی اطلاعات سنجابیم بالارفت.

مثلا اینکه باید روقفسش پارچه بندازی تا غذابخوره یابخوابه.یااینکه چندوقت یه باریه گازجان سوز می گیردت.یاپروازکردنش(بعضی انواعشون)وعمرش که پنج ساله.

ازاون وقت به بعد من وهیوا وخواهرم آن لاین شدیم.هرروز خواهرم می گه زنگ زدی واسه تئو؟گوشیو بدم دستش؟

جالب اینکه خواهرم اینا اولش نمی دونستن باید قفس "تئو"رو تاریک کنن تا بخوابه وتئو هم هرشب دمشو می کشیده رو سرشو می خوابیده!

یااینکه یه دفعه باقطره چکون بهش شیردادن وخورده .دفعه دوم همه شیرو تو لپاش ذخیره کرده وبه صورتشون پرتاب .انقدرکوچولوئه که وقتی تازه خودشو کش می ده اندازه کف دست هیوا می شه.

خلاصه اونقدر احساسات سنجابی بالارفته بود که منم تصمیم گرفتم واسه خودم یه سنجاب تهیه کنم.ازبازارمولوی


تا اینکه خواهرم دوروز پیش زنگ زد وباحال گرفته گفت که میخوان تئو رو به طبیعت برگردونن.گفت که پرسیدن وشنیدن که قفس سنجاب باید حداقل سه متر باشه که این یعنی خیلیی.تازه اونا دارن به حق تئو ظلم می کنن

که به خاطر دل خودشون اونو زندونی کردن.


دراین جا بودکه احساسات سنجابی من هم فروکش کرد.عارههه راس می گن.حالا تئو بزرگ شدو جفت خواست ماباید چه گلی به سرمون بگیریم؟درنتیجه منم به عنوان ناظر باهاشون موافقت کردم وقرارشد دراولین فرصت تئو آزاد گردد.

حالا تئو خودش خبرنداره وهی داره تو قفسش بالاوپایین می ره وگوشه های قفسو می جوه وهی می ره تو کندشو می یاد بیرون .

خداکنه بازگشتش به طبیعت موفقیت آمیز باشه.خواهرم می گه ممکنه گربه بخوردش.

مگه گربه سنجاب می خوره؟

آآآرهه

راست می گه خواهرم؟یامنو ساده گیرآورده؟جنگل گربه داره مگه؟