خوب این دوست ما اومد خونمون وازحداقل ثمراتش این بود که من چند وعده پشت سر هم غذا درست کردم -شما که فکرنمی کنید من غذاهایی که تا حالا درست نکرده بودم رو اون امتحان کردم هاا؟-ومثل این زنای خانه دار هی می گفتم وای ناهارچی بپزم شام چی بپزم؟وای وای


تااینکه دوستمون که ازخانواده کوهنوردانه وبرادرش صاحب رکورد واین داستانا دیروز گفت بیا بریم کوهی که ماهمیشه میریم.

درکه؟

نه

دربند؟

نه

کجا؟

کلک چا.ل

کوه تنبلیه دیگه؟(اصطلاحی که ما روی کوهای آسان بالارونده!گذاشتیم)

به نظرم که آسونه .نمای شهر تهرانم می بینی.ازهمه کوه ها طبیعتش بهتره.

خوب پس صبحونه رو آماده کنم.نون بربریم بگیریم.

نه نمی خواد ازهمون جا میخریم.


-خواننده عزیزاگه دوستی، کسی بااین جمله قصد اغفال شما رو داشت هرگز گول نخورده وتا می توانید خوراکیهای قابل حمل درکیفتان پنهان کنید.-


خوب مارفتیم.اول اینکه ما عمریه تو تهرانیم وتاحالا پارک جمشیدیه نرفته بودیم که عجب لامصب شیبیم داشت.همون اول راه مارو غافلگیرکرد.

بعدشم وای چه راهی چه سخت.درکه کجااونجا کجا.تازه چه لباسای نامناسبیم پوشیده بودم که بماند.

کتونی نازنینم که داشت پاره می شد.هی منزل به منزلم که استراحت می کردم که تا می اومدم نفس بگیرم دوستم می گفت پاشو سرد می شی.

حالا اینا اصلا مهم نیست .مهم ترین مساله اینه که اصلا مغازه ای چیزی تو راه نبود که نبود.حداقل یه بطری آب بخریم.بهش می گم دیگه این آبو می ذاشتی ازخونه بیارم اینجا که هیچی نیست.می گه چون همیشه بابرادرم بودم به هوای اون فکرکردم چیزی نیازنداریم.تازه به ایستگاه ها برسیم می تونی خرید کنی.

کدوم ایستگاه؟

ایستگاه شماره یک مثلا

وای من تا حالا توعمرم به هیچ ایستگاهی تو کوهستان نرسیدم.

تااینکه رسیدیم به ایستگاه یک ودیگه به اصرارمن جلوترنرفتیم.

دیگه بس بود دیگه ها؟؟؟همینم واسه خودش یه رکوردی بود واسم.

ولی بهش قول دادم که اگه بتونم هرهفته بیام.گفت که به برادرش می گه واسم ازاون عصاها بگیره.من خیلی ازاون عصاهای کوه دوست دارم.فکرکنم باهاشون بشه تا قله رفت.یعنی بعد یه سال شمسی مثلا که هرهفته یه منزل رفتی جلو.


ولی دوتا موز باخودم برده بودمااا

یعنی انقدرشکمو بودم ونمی دونستم؟

والا به خدااا