می خواستم کارمو تغییر بدم.مابین انتخاب بی پولی ولی آسایش ویا رفاه مالی وکارتو محیط دوست نداشتنی مردد بودم.

باچندنفرم مشورت کردم.همه لطف کردن ومشاوره های خوبی دادن .تقریباهمه گفتن بمون.برادرمم که بیشتر درجریان روحیاتمه وبیشترباجزئیات کارم آشناست گفت حداقل تااومدن روحانی بمون.

کامپیوترامون مانیتورینگ می شه.تلفنا شنود.موبایلا تومحیط شرکت کنترل.حراست جلوی در هرصبح سرووضعتو کنترل می کنه..نمی خوام..نمی تونم ..نمی خوام تحمل کنم..نمی خوام یه آدم ماشینی بشم.نمی خوام عضو هیچ جناحی بشم.

رفتم وبه مدیر اداری گفتم به فکر یه نیروی جدید باش.به دفترمرکزی رفتم وگفتم به احتمال زیاد برای کارهای ماه آینده نیروی جدید می یاد.جرات نداشتم به مدیرمالی بگم..چندبارگفته بودم وهی دلیل می خواست هرچی براش دلیل می آوردم می گفت کافی نیست.

این بارمی خواستم یه باره برم.

به تنها خانومی که همکارمه گفتم.استقبال کرد..گفت تو برو من اینجا خودم کاراتو به عهده می گیرم..باهم زیاد صمیمی نیستم...همش تصور اینو داره که ازعهده هرکاری برمی  یاد.حتی یه وقتیایی که من وصلم به سرور ِ مالی ودارم یه کارپشت سیستمی خفن ِ مالی که فقط خودم ازش سردرمیارم می کنم..-مثلا اطلاعات دوسال پیشو ازرو تیبل ها  بالاپایین می کنم-بی خیال می یادو رد می شه ومی گه :یادت باشه اینا روبهم یادبدی دفه بعد خودم انجامشون بدم..

یعنی کفر من درمیادد...یعنی کاری که من بعد سه سال تمرین مداوم یادش گرفتم اینقدر الکیه که بایه اشاره یادگرفته شه؟


خلاصه بگذریم..ایشونم که استقبال کرد ولی یهو چندروز پیش کمرش درد گرفت.چندباری استامینفون خورد.تا اینکه به پیشنهاد برادردکترش پیش یه دکتر ستون فقرات رفت ونامه بستری فوری دربیمارستان فلان وعمل ستون فقراتش درهمین هفته رو به دستش دادن!!!!با استراحت مطلق حداقل دوماه..

چهارشنبه پیش وقت خداحافظی بهم گفت اگه ممکنه دوماه اینجا بمون ونذارکه اینا جای من نیرو بگیرن.کارامو انجام بده ..اگه تو هم بری هیچ کی نیست کارامو انجام بده..بهش گفتم نگران نباشه..

ولی حالا نمی دونم چه کارکنم؟

کسی که ازرفتن من از شرکت اینطور استقبال می کرد حالاخودش ناگهانی رفت..

یه دلم می گه شاید این حکمت خدا باشه که چنین اتفاقی بیفته ومن فعلا استعفا ندم..یه دلمم می گه شاید این یه اتفاق عادی باشه وربطی به تصمیمم نداشته باشه.