درجستجوی معنی زندگیم
برشی اززندگی نامه نقاش محبوبم"پیکاسو"رو می خونم.
اولا خوشم نمی یومد که هی می گفتن پیکاسو پیکاسو..کارهای انتزاعی وکوبیسمشو دیده بودم وفکرمیکردم شاید هنرنقاشی اصیلو نداشته باشه .
ولی اززمانی که واسه کنکورهنرشروع به درس خوندن کردم چقدرررر ازش خوشم اومد.اوج هنرواستعداد.اوج ظرافت ونکته سنجی ومردم داری(نمونه تابلوی گرونیکا).خیلی ازهوشش خوشم اومده بود و...
امروز زندگیشو می خوندم وبازدیدم هیچ چیزتازه ای نیست..همون رنجها وهمون ملال های تکراری که همه مردم بهش دچارن.همون وسوسه های نفس وهمون لغزش ها..همون روزمرگی ها وهمون آرزو ها..
اون لطافت وصداقت پنهان روح آدمها یهو کجا ازبین می ره؟
کجا آدما می شن شبیه ماشین هایی شبیه به هم؟
دنبال معنیم..دنبال یه چیز خوب که جذبم کنه..هرروز کلی جستجو واسه خوندن یه کتاب خوب میکنم ولی بازبه اون لذتی که باید نمی رسم.
باخودم گفتم شاید اگه قرآن وبایه تفسیرمعتبروشیرین بخونم بهترباشه ولی بعدگفتم شاید درست نباشه وسط کارو کشیدن چک وبحث و...یه صفحه قرآن بازباشه وهی ببرمشو بیارمش...
ولی یه علت دیگه اینه که یعنی واقعا چرامن یه کتاب عالی واسه خوندن پیدانمی کنم؟یه زندگی نامه عالی که بشه الگوم.الزاما هم مذهبی نباشه.
زندگی پچ آدامزو دوست داشتم.خیلی زیاد.
تواین مایه ها می خوام.