ما هیچ...ما نگاه..
یه سری کارای تعریف شده هست که واسه هرتعطیلاتی انجامش می دم:پیاده روی-استخر-مهمونی فامیل نزدیک-قبلنا کوه-گاهی فیلم دیدن-خرید
همیناست هربارتکرارمی شه یاجلو وعقب می ره.بازم خداروشکرکه زندگی انقدرآرومه که می شه به همه این کارها-گرچه تکرارین-رسید.
درباب استخر:بنده شنا بلدنیستم.یه خورده فسقلی بلدم.هیچ وقت نرفتم یادبگیرم همیشه تفریحی بوده .به نظرم خیلی یادگرفتنش واجبه ولی من یه مشکلی داشتم تامدتها که ازاستخررفتن خجالت می کشیدم.بعدش زمان دانشجویی خجالتم ریخت ولی پول کلاس آموزشی رونداشتم.بعدش پولشو داشتم ولی زمانشو نداشتم.
البته همه بهم می گن خودت واسش وقت بازنمی کنی.کلش یک ماه طول می کشه.
ولی من یه مشکل ترکیبی دارم:1.خجالت میکشم-2.مربی های شناخیلی به نظرم جدی وبداخلاق میان-3.می گم نکنه کلا استعدادشنا یادگرفتن نداشته باشم وبرم وهیچی نشم وضایع ضایع برگردم.-4.به نظرم پول آموزششون زیاده.
حالا من چه کارکنم؟
بعدظهرعلی رغم خستگی بعدنیم ساعت خواب بیدارشدم.نگاهم به لوسترسه تیکه بالای سرم بودکه یه دونشوبرادربزرگه دردوم روز خریدشکسته بود وجاش خالی مونده بود:
داشتم به کتاب برنده تنهاست فکرمیکردم:دیگه نمیخوام خوندنشو ادامه بدم:توش روابط ج.ن.سی رو خیلی راحت گرفته این بافرهنگ ما جورنیست. نمی دونم ..شایدم مشکل منه ولی من چنین چیزایی رو نمی پسندم.ودیگه هم نمی خوام باخودم تعارف داشته باشم اخلاقم اینطوریه دیگه پس کتابو کنارمی ذارم.
بعدش یاداستادمحبوب هم افتادم.یادیه صحنه که داشت بادستمال کاغذی خورده های مدادرنگی رو روی طرح من پخش میکردو صدای اون دختر ازاون طرف کلاس که دادزد فقط به فاطمه توجه می کنی پس من چی؟هرسوالی ازتون می پرسم جواب نمی دید.ومن و اون که درسکوت فقط سرمونو بالا آوردیمو دخترو نگاه کردیم.فکرمی کنم استاد چیزیم گفت.
اون زمانا به نظرم هنوز دنیا دنیای ساده ای بود.یادمه اون روزم یکی دوروز ازتولدم گذشته بود.
چندشب پیش خوابشو دیدم.دیدم یکیه مثل من.یعنی انگارخواب دلشو دیدم.دلش یه دلی بود شبیه دل من :باهمون ترسا وهمون امیدا
خیلی عجیب بود.
دوستای کوهنوردم دچارمصدومیت شدن.خیلی دلم کوه می خواست.خیلی بیشترازشنا ولی می ترسم تنهایی برم.می ترسم کسی دنبالم کنه -مخصوصا که صبح خیلی زوده- یا حالم گرفته شه ازتنهاییم یا هزارتا چیزدیگه.
هییی.ولی بازخداروتا بی نهایت شکر...
راستی واسه تولدم تااین لحظه پدرومادرم پول دادن که چون مبلغشون قابل توجه بود تصمیم به خرید طلا گرفتم:یه پروانه.خوشحالم که رویام واقعی شد.میخوام ازشون یه یادگاری جدید داشته باشم واسه روزمبادا :)