پدرومادرهای بیخیال وغافل
خونشونو دوست نداشتم.نه که بدم بیاد ولی خوشمم نمی اومد.اونا 3تا داداش دیگه هم داشتن.خیلی شیطون بودن.همشون وقتی می خواستن باهم حرف بزنن با تن صدای بالاحرف می زدن.تازه برادر بزرگ تر ازهممون بزرگ تربود.چاق با سرهمیشه تراشیده.مادرم می گفت خدااونو بعد7سال به پدرومادرش داده..چه پسری..کاش که نمی داد.
لیلا گفت من یه فالی بلدم.یه ظرف آب می آریم .یه گردنبندم برمی داریم وبالای ظرف می گیریم و اسمونو به آب می گیم .گردنبندشروع به ضربه می کنه هرتعدادکه برای هراسم ضربه خورد، می شه سنی که قراره اون آدم توش ازدواج کنه.
من ونگارعددهامون مثل هم شد:19.به هم نگاه کردیم وخندیدم:پس هردومون قراره 19سالگی ازدواج کنیم.
اون روز من 13ونگار14سال داشتیم.نگار همیشه بداخلاق بود.مادرم می گفت هیچ وقت باهاش بحث نکن.عزیزکرده مامانشه.
دوستش نبودم.بیشترباخواهرش سما دوست بودم ....
سالها گذشت.لیلا فوق فیزیک گرفت ومسئول کنترل کیفیت یه کارخونست وازدواج کرده .معصومه فوق اقتصاد گرفت وکارمند ارشد یه بانک خصوصیه.سما فوق کامپیوتر گرفت وازدواج کرده.نگار-اما- دیپلم گرفت درهمون 19سالگی ازدواج کرد والان درآستانه جدایی از دومین همسرشه.
دیروز به خونه اونا رفتیم.بازم دلم نمی خواست برم.برادربزرگ ترطلاق گرفته بودو طبقه بالامی نشست.نگار درحال جدایی بودو تویه اتاق جدازندگی می کرد.پدرومادرشون پیرشده بودن.من وخواهر گفتیم که نریم ولی مادرم اصرارداشت که مدتیه کسی به این خانواده سرنمی زنه وما وظیفه داریم گاهی بهشون سربزنیم.
نگار رودیدم.خیلی پرحرف شده بود.خیلی می خندید.این مارو بیشترنگران می کرد.
بعد بهم گفت می خوای بریم اتاق ِمن؟
گفتم بریم..تاحالا کسی رواونجا راه نداده بود.مادرش می گفت هروقت میخوادبخوابه یاحتی وقتایی که بیداره دوتا درو ازتو قفل میکنه.
چی بگم؟اصلا نمی تونم بنویسم.
گفت میخوام بهت یه رازیو بگم..می دونی چراازهمسراولم جدا شدم وبادومی هم نساختم؟گفتم نههه..تازه اومدم که نصیحتت کنم.
گفت قول بده به خانوادت چیزی نگی
اون وقت گفت...
خوب من این فیلم "هیس دخترها فریادنمی زنند" رونرفتم سینما ببینم چون می دونستم که طاقتم اینقدرنیست که چنین چیزیو تحمل کنم ودیروز نیلوفر بهم گفت که توتمام سالهایی که پدرش مریض بوده وبیمارستان ومادرش هم درکنارش..برادر ِ بزرگش...
دقیقا اتفاقی که برای دختراون فیلم افتاده بین اونو برادرش هم افتاده.
حالم داره بهم می خوره.دخترمعصوم تمام زندگیش برای همیشه خراب شد.
اصلا نمی دونستم چی بگم؟دقیقا چطور دلداریش بدم؟می گفت مجبورشدم ازهمسراولم تودوران عقد جداشم و وقتی همسردومم هم فهمید تصمیم به طلاق دادنم گرفت.
می گفت حالا انقدربیچاره شدم که برگشتم به جایی که بازبرادرم هم هست.
تازه غروب وقت رفتن من زودترازبقیه رفتم توحیاط ومنتظربودم، برادربزرگ ترازطبقه بالااومد پایین توراه پله ها ..پیرهن نپوشیده بود.همینطوری لخت .یه لباس تودستش بودکه درحال پوشیدنش بودوروبه من لبخند می زد.
تمام راه بهش بدوبیراه می گفتم.وبقیه ازاین همه عصبانیت من متعجب ومنم چون قول داده بودم مجبوربه سکوت.
کی مقصره؟کی بیشترمقصره؟
اصلا راه چاره ای هست؟
مطلبو رمزدارکنم یاهمینطوری بمونه؟