ولی آخرش بهم گفت:شاید همه این اتفاقات برای رسیدن به کمال لازمه
یه ماجرایی هست می دونید..یه خاطرست انگار..یا یه سبک زندگی بیشتر..
ماجرا ازسال 80شروع می شه .ازوقتی که من تو 19سالگیم وارد دانشگاه شدم.دانشگاهمون خیلی خوب بود..کاردانی بودیم.علمی کاربردی.بااینکه اون موقع ها کنکورداده بودیم ولی همه به خاطر علمی کاربردی بودن مسخرمون می کردن.
ولی خودامون باهم خیلی خوب بودیم.انقدرخوش می گذشت..شیطونی می کردیم.استادا رواذیت می کردیم.پسرا واسه دخترا وبالعکس نقشه های شوم می کشیدن.ولی خیلیم درسخون بودیم به طوری که از32نفرمون 24نفرکارشناسی قبول شدن وحداقل نصفمون دانشگاه سراسری واکثرا تهران.
ازجمله دوستانی که داشتم "ملیحه" بود(جمله معترضه:خواننده عزیز این ملیحه بااون یکی فرق داره).چادری بود.سیبیلم داشت.
خیلی باهوش بود .تند وتند هم حرف می زد.گاهی اوقات باهم تا نزدیک خونه برمی گشتیم.ازآرزوهاش این بودکه ازدواج کنه به دو علت 1.اصلاح کنه.2.بچه دارشه .همش بهم می گفت دعا کن من ازدواج کنم خانوادم خیلی اذیتم می کنن .دعا می کنی؟منم می گفتم باشه
یه روزی اومد بهم گفت می خوام واسه پدرم یه تی شرت هدیه بخرم .پشت ویترین یه مغازه دیدمش می شه بیای واونو واسم بخری؟
باشه ..ولی چرا خودت نمی ری؟
پدرم گفته حق نداری بانامحرم بجز به ضرورت حرف بزنی.منم همیشه حرفشو گوش می دم.
خیلی مسخره بود .باهم رفتیم .اون یه گوشه باپول ِ توی دستش ایستاده بود .من حرف زدم.قیمت پرسیدم واون درنهایت پولو داد.
دوسال بعد دردوره کارشناسی دوباره باهم هم دانشگاهی شدیم.ملیحه خیلی آروم ونجیب بود واغلب تو خودش.ازاونجایی که کارمند بانک هم بودمعمولا تو اون ساعتهایی که موفق به مرخصی گرفتن واومدن به دانشگاه می شد مشغول درس خوندن بود.
ولی اون روز خیلی خوشحال بود.باهام شوخی می کرد..بعدِ مدتها.بالاخره باخوشحالی گفت که می خواد ازدواج کنه.
عکس داماد رو نشونم داد.همکارش بود وخوش قیافه.
نتونستم به مراسم عروسیشون برم .شب عروسیش باشب برگشتن من ازمکه یکی شده بودولی انقدردوستم داشت که تا لحظه آخری که مراسمشون به طور رسمی شروع شد زنگ میزد واصرارمی کرد که بیام.
درجبرانش چندروزبعد به دیدنشون رفتم.یادمه که شوهرش کفشاشو پوشید وتادم دراومد.نگاهم به کفشاش افتاد کاملا خاکی بودن.
یه تازه داماد باکفشای خاکی..باخودم گفتم اون ملیحه رو دوست نداره..معلومه که دوست نداره..
یک..دو..سه..چهار..پنج..سال گذشت وملیحه بچه دارنشد..هربارمی گفت چراباید بچه دارشم ؟ویه بحث فلسفی طولانی که نباید یه آدم دیگه رو بدبخت کرد.
درطی این دوران ملیحه فوق لیسانس روانشناسی قبول شدولی همسرش بهش اجازه ادامه تحصیل نداد.
راستشو اگه بخواید هروقت درددلی داشتم زنگ می زدم وبه اون می گفتم .همیشه صبورانه حرفامو گوش می داد.هیچ وقت شکایتی نمی کرد.تااینکه بار ِ آخر گفت حالامن یه چیزی بهت می گم
مثلا چی؟
من دوماهه که بچه دارشدم
واقعا ؟؟؟چطور راز به این مهمی رو ازم پنهان کردی؟
ناخواسته بوده.حالا می گم..
امروز به دیدنش رفتم.چندسالی بود که همدیگه رو ندیده بودیم.چقدرلاغرشده بود.بایه صورت رنگ پریده
چرااینقدرضعیف شدی؟
آخه ناراحتی قلبی دارم.به علاوه مشکل کلیه.قند وکبد.
آخه چراااا؟
برای اولین باره که به کسی می گم:شوهرم ناراحتم می کنه.ببین چه کارکرده..من یه آدم مریضم بایه بچه روی دستم.
ملیحه داره طلاق می گیره.
حیف ملیحه ی ما نبود.دیگه کجا دختری بااین نجابت پیدامی شه؟
حیف ِ ضریب هوشی بالاش نبود؟برای اینکه حال وهواش عوض شه دوران دانشگاهو به یادش آوردم:ملیحه یادته چقدرباهوش بودی؟
یه لحظه بامکث نگاهم می کنه :من واقعا باهوش بودم...؟سالهاست که این حسو ندارم..شوهرم مدام بهم می گه که چیزی نمی فهمم.
چراملیحه اینطور شد؟تقصیر پدرش بود.تقصیر مادرش.تقصیر کی بود؟
اگه ملیحه یه کم سردو گرم روزگاررو چشیده بود..سرنوشت بهتری پیدانمی کرد؟
برای سلامتی ای که دیگه برنمی گرده کی پاسخگوءه؟