دوشنبه پیش بود.درحالی که دررختخواب غلت می زدم داشتم به این فکرمیکردم که امروز ماشینو ببرم وتمام روز ازدست پلیسا دربرم یانبرم ودوتا یک ساعت ونیم توراه باشم و کلی هم هزینه کنم؟

ازاون جایی که اگه بخوام ماشین ببرم بابت ترافیک صبح وجای پارک جلوی شرکت باید نیم ساعت زودتر برم ، تصمیمی گرفتم نبرم وبه خوابم ادامه بدم.

بعدش آقوو ما اولین نفری ازاهالی آپارتمانیم که می ریم سرکار.البته دروغ نباشه این پسرهمسایه نه که گاهی واسه کاراش شهرستان می ره گاها دیده شده ازما زودتر بره.ولی خیلی پیش نمیاد.مخصوصا اگه من یااون متوجه شیم یکی مون داره می ره پارکینگ دومی صبرمی کنه تااون کامل بره  بعد خودش واردپارکینگ شه.

یه همچین شرم و حیایی داریم ما

خلاصه مانرفتیم ورفتیم سرکارو مادرمون ساعت 9هراسان به ما زنگ زد که چه شانسی آوردی ماشین نبردی

چی شده مگه؟

آقای همسایه(اولین نفر ) ساعت 8اومده درپارکینگو بازکنه ،یه  لنگه در کنده شده افتاده روسرش 

 

وای وای اگه ما صبح ماشینو برده بودیم این دره روسر ما هوارشده بود.جداازدردوشوکش  چه آبروریزی می شد.حالا بیا به همسایه ها ثابت کن که ما نقشی درکنده شدن درنداشتیم.یااینکه همش دلسوزی کنن که آخیی دختربیچاره در افتاده رو سرش.

 

مثل اینکه این درو قبلا هم یه بارجوش داده بودن ولی بارندگی های اخیر دوباره پوسیدش کرده.


توجه بنماییداستحکام  خونه ۳سال  ساخت رو.


خدایاممنون که به دلم انداختی ماشینو نبرم ولی سراین آقای همسایه هم گناه داشت، همچین سر سنگی ای نداشت که طاقت افتادن درآهنی روشو داشته باشه.:)))