ماکه برگشتیم...سلام علیکم.

هواهم انگاربهتره.البته بازباورود به کرج وهمینطورجلو اومدن ، آلوده بودن هوا رواحساس می کردم ولی ازاون روزا بهتره.

روز سفرم تا وقتی به سرحدات! قزوین رسیدیم، به نظرم هوا بدبودوسردردداشتم .همین آلودگی ها ماروبه فکرانداخت که به برگشت به گیلان فکرکنیم.

به خاطرهمین این بارخیلی ریزتربه همه چی نگاه میکردم(البته ما قبلا هم چندبارتصمیمی گرفتیم ولی هربار به دلیلی به هم خورده).یه سری معایب داشت:مثل بارون مداوم-بارون خوبه ولی دیگه هرچیزی حدی داره برادر ِ من، زیادشم آدمو افسرده می کنه.درآمد خیلی کمتر، نبودن دکترای متخصص وبیمارستانای مجهز(بالاخره سن وسالی ازمادرم گذشته)، رطوبت زیادهوا وتحریک بعضی بیماری ها ، دورشدن ازهمه دوستان ،دورشدن ازخیلی تفریحات، کوچیک بودن شهر، باکمال شرمندگی :لهجه مردم.نمی دونم ..فکرکنم اگه برم کم کم برام عادی شه ولی الان که به نظرم خیلی به چشم می اومد.

مخصوصا من یه لهجه خیلی ضایع تهرانی دارم، طوری که حتی خود تهرانیام مسخرم می کنن.صدام شبیه این دختر سوسولاست که تو عمرشون دست به سیاه وسفید نزدن.

بوخوداخودمم  نمی دونم چرا اینطوریه.تازه الان بهترشده نسبت به قدیم ..


بعدهم اینکه این پسرخاله ما دختردارشده بود.یعنی دخترش 5ماهه شده بود وتقریبا یه شکل وشمایل خوبی پیداکرده بودو یه غلتی چیزیم می زد(شدت علاقه منو به بچش فهمیدید؟).

آقا کل فامیل خونه اینا هواربودن وماروهم بازور می بردن.یهو سه چهارنفرهرکدوم ازیه طرف ، باهم شروع به قربون صدقه رفتن این بچه میکردن باصدای بلند.

وای وای وای ..این بچه هم می ترسید هی گریه می کرد.دوباره یه عده می ریختن سرش که گریشو بند بیارن.

دقیقا مثل این بچه ندیده ها ..دیوانه کرده بودن منو.می گفتم آخه من بدونم شماها مگه اجاقتون کوره خوب شماها هم بچه دارشید دیگه.چی کاربه کاراین خانواده بیچاره  دارید آخه..

تازه وقتی اونا آروم می شدن بچهه هی بادهنش صدادرمی آورد :قیو قیو قیو.

دوباره همه می ریختن سرش.


خوب دیگه مابریم بخوابیم.

باکمال بی میلی مدیرو در اوج رودربایستی انداختنش ، ازش اینقدر مرخصی گرفتیم.

فرداکه برگردیم، باید دوباره با بی پولی شرکت وتعدیل بچه ها ووام های خودمون که دنبالشونیم و..روبرو شیم.

راستی اون وام تعمیراته روگرفتیماا بی ضامن.