خانواده محترم "ب"
8سالم بودکه به اون خونه اسباب کشی کردیم.خونمون دوبلکس بود.خونه خانوم ب وبچه هاشم همین طور.
یه فضای مشاع جلوی خونه هامون بود.
اولین بار،چندوقت بعد جابجاییمون ،ازپنجره پاگرد طبقه دوم شقایقو دیدم که توهمون فضا داشت دوچرخه سواری می کرد..ازهمون اول بهش حسودیم شد.آخه موهاش هم بور بودوهم لخت.
بعدها فهمیدم یک سال ازم کوچیک تره.
همینطور فهمیدم که اونا خانواده شهیدن.همسایه ها گفتن.
همسایه ها بیشتراوقات درمورد خانم "ب" وعدم تعادل رفتارش صحبت می کردن.
خانوم "ب"رانندگی می کرد .باپیکان سفید قدیمی، مانتویی بود وگاهی آرایش می کرد.(که اون زمانا چیز عجیبی بود مخصوصا واسه یه زن بیوه)زیبا وسرحال بود.35سال داشت وصاحب 3دختر زیباهم بود.
همسرش توآخرین روزای جنگ درحالی که عملا توجبهه خبری هم نبود، کشته شده بود.بعدازقطعنامه.واسه همین بهش گفته بودن که شوهرش شهید درجه 3محسوب می شه.
خانوم "ب" تبریزی بود.ازاون ترکای باکلاس که دستشون به دهنشون می رسه.فارسی روبالهجه شیرینی صحبت می کرد.
همسایه ها ازش راضی نبودن.چون به نظرشون یه زن شهید نباید اینطوری می بود.می گفتن چرابه قدرکافی گریه نمی کنه؟چراچادری نمی شه؟رانندگیش بده.چرادرمورد خواستگاراش صحبت می کنه وحتی می گه اگه بچه ها راضی باشن ازدواج می کنه؟
خانوم "ب" کلا یه دفعه برای همسرش سال گرفت.یه لباس حریر سیاه پوشید ویه میز گذاشت گوشه اتاق وروش کلی میوه چید تا خودمون بریمو ازش میوه برداریم.نه روضه ای نه چیزی.همه مستقیم توچشماش نگاه میکردن تاگریشو ببینن ولی گریه ای نکرد وگفت ازگریه کردن خوشش نمی یاد.
ولی به نظرمن خانوم ب خیلی غمگین بود.واسه همین بودکه غروبا رانندگیش ازهمیشه بدترمی شد.واسه همین گاهی باما سلام واحوالپرسی می کردوگاهی اینطورنشون می دادکه اصلاماروندیده.واسه همین گاهی چندروز پشت هم اخمش توهم بود.بعضی وقتا توبالکن خونشون می نشست وروبه حیاط گریه می کرد.البته باکلی مخفی کاری.
دلش می خواست دختراش خوب بزرگ شن وخوب درس بخونن وخوب ازدواج کنن.
ولی نشد...
وقتی سرپرستی نباشه.بادودخترکه تو سن نوجونی بی پدرشدن ویه دختر کوچولو چه باید کرد؟
دختراول تو17سالگی بامردی که می گفت شغلش آزاده ازدواج کرد.(خانوم ب کاملا ناراضی)بعدها فهمیدیم .منظورازشغل آزاددستفروشی بوده.
دختردوم بسیاربسیارزیبا بود.ازهمه زیباتر.چشمهای درشت مشکی وصورت سبزه دلنشینی داشت:باپسر19ساله ای در16سالگی دوست شد وباهاش تا پارک دم خونمون رفت، برادران محترم نیروی انتظامی که فکرکنم اون زمان بهشون کمیته می گفتن ، گرفتنشون ودرجا عقدشون کردن.
خانوم ب بیچاره نمی تونست چه کارکنه؟یه پسر19ساله بیکار وبدچشم شده بود دامادش.بالاجباریه اتاق ازاتاقای خونشو به اونا داد.
دیگه هوس ازدواج ازسرش افتاد.
موند شقایق..هیچ وقت بامساله مرگ پدرش کنارنیومد وحتی حاضرنشد ازسهمیه بنیادشهید برای کنکور استفاده کنه.
بعدیک سال موندن پشت کنکور دررشته مهندسی صنایع دانشگاه امیرکبیر مشغول تحصیل شد وطبق آخرین خبر-دوسال پیش- فوق لیسانسشو تواین رشته گرفته.
شقایق به مادرش برای ازدواج خیلی اصرارمی کردومی گفت که نباید باقیمونده زندگیشو به تنهایی سرکنه.خانوم ب هم ناراضی نبود.
تااینکه دختردوم که بالاخره فهمیده بود راه ورسم زندگی چیه وادامه تحصیل داده بود وکارمند جایی هم بود، باهمسر بی اعصاب ودخترکوچولوش به سفرمی رن، ماشینشون رنو بود، ولی می گفتن بایه سرعت عجیب می رفته ودرنهایت تصادف شدید ومرگ دختر ، نه شوهرش چیزیش می شه ونه دخترکوچولوش.
خانوم ب تصمیم گرفت نوه ی عزیزشو بزرگ کنه، شقایق هم تصمیم گرفت ازدواج نکنه وبرای همیشه کنارمادرش بمونه.
می گن این روزها خانوم ب خیلی افتاده حال شده، مذهبی هم شده، پیرهم شده.دقیقا همون طور که همسایه ها می خوان.
این پستو میخواستم توهفته دفاع مقدس بذارم.خیلی دلم واسه شهدا وخانواده هاشون می سوزه.خیلی وقتا می گم کاش این همه شهید نداشتیم ، زنده بودن وکنارما زندگی می کردن.
کاش این اتفاقات نمی افتاد.کاش هیچ وقت زیادی خواهی ای نبودتا جنگی راه نیفته.
به نظرم کلی از زندگی خانم ب وخانوادش حتی آیندشون ، باعوارض جنگ ازبین رفت.
ازخدابرای اون وروح همسرودخترش، طلب صبرومغفرت می کنم.