ازاتفاقات این دنیا
دیروز داشتم تو راهرو راه می رفتم وبه پولی که نیازدارم وباید تا10روز دیگه جورکنم فکرمی کردم.
ازوقتی به این شرکت اومدم بااین همه دک وپزش هیچ وامی بهم نداده ونه حتی معرفی به بانکی برای دریافت وام کرده.حتی یه وام ضروری داخلی هم ندارن.
این اواخر فقط برای وام خودرو معرفی نامه می دادکه من پرسیدم وگفتن ضامن باید کارمند رسمی دولت باشه.
بعدیه چندوقت یه ضامن پیداکردم که کارمند رسمی نبود ولی نمی دونم چرا بانک قبولش کرد .مجدد که رفتم نامه ازشرکت بگیرم گفتن مدیران ارشد عوض شدن ودیگه نامه ای داده نمی شه.
توهمین راه رفتنا به آقای "ک"رسیدم .باهمکارش درحال صحبت بود.خیلی خنده رووشوخه.تازه دوقلو هم هستن.
هردوتا شونم مثل هم.یه تحصیلات. یه دانشگاه.یه جورلباس .یه جورخنده .یه تن صدا(البته این یکی تقریبا)
بعد سلام گفت نمی دونم چراهروقت شما رومی بینم یادپول، فیش، حقوق و..می افتم.
منم گفتم اتفاقا منم بادیدن شما یاد وام می افتم.(برای ساختن خونه پدریشون ازبانکای مختلف وام گرفته بودن البته واقعا نمی دونم باکدوم ضامنین؟)
انقدرگفتید تا چشم خوردم ووام آخرمونتونستم بگیرم.
چرا؟
ضامنمو قبول نکردم.همین وام خودروی شرکت بود.
چه جالب! ضامن منو قبول کردن ولی نامه نتونستم بگیرم.
خوب وام منو شما بردارید.من انقدرازاین واما گرفتم.
نمی شه که آقای "ک"ما که اصلا همونمی شناسیم.
مگه چقدرباید همدیگه روبشناسیم؟
باید خیلی بشناسیم دیگه ..تازه شما الان تورودربایستی این حرفو می زنید.
..
..
خلاصه آخرش تاآخر وقت آقای "ک"منوقانع کردکه وامشو بگیرم.خداروشکر ..هفته دیگه قراره بریم بانک واگه ایشالا همه چی خوب پیش بره یه مقدارازمشکلم حل می شه.
واقعا خداازچه جاهایی روزی آدمو می رسونه.