مرغ باغ ملکوت
اما کجا رفتم؟
دوست وهمکارعزیزمون به رحمت خدارفت.![]()
همونی که سرطان داشت .همون که روزآخردستمو اونطوری گرفت.همون که ازنزدیکی بیش ازحدمرگ بهش می ترسیدم..همون...رفت..
اصرارداشتم که برم بهشت زهرا .تازه میخواستم غسالخونه وهمه جاهم برم.احساس میکردم این مدت زیادی درگیردنیا شدم وزیادی حوادثش برام مهم شدن.
بازهم همون حدرفتن برام آرامش داشت البته.ولی وقتی رسیدیم داشتن براش نمازمی خوندن.همسرشو که اینقدردوست داشت دیدیم..هیچ گریه نمی کرد..اون آخرایه چندقطره.همه کارهاروخودش میکرد.همه هماهنگیا رو.ازاینور به اونور می رفت.
آخه دوست ما فامیل زیادی نداشت.اگه ماهم نرفته بودیم مراسمش حسابی خلوت می شد.پدرهم نداشت.برادراشم ازشهرستان اومده بودن وتازه خیلی هم جوون بودن.
یکی می گفت شوهرش حتما ازدواج می کنه.گفتم حقشه.مهم اینه که دردوران زندگی همسرش ازهیچ چیز مضایقه نکرد.همه چیزشونو فروختن تااونجا که حتی یه روز باتاخیرتونستن ازبیمارستان ترخیصش کنن (به علت بدهی زیاد به بیمارستان).
خدارحمتش کنه..خیلی غصه خوردم ولی الان خوبم.مخصوصا یادعشق عمیقش به زندگی ومیلش به زنده بودن که می افتادم حالم بدترمی شد.
اما این وسط یه خبرخوب هم بود.ظهر۲۹ام وقتی من کلی باهمه دعواکرده بودم وازعصبانیت پشتمم گرفته بود، وخبرمرگ دوستمونم شنیده بودم.یکی ازمدیرای جوونمون که خیلی هم مرد نجیب وصبوریه بدو بدو اومد مالی وگفت واسم یه چک بکشید.
تویه کاغذ باخط خودش درخواست نوشته بود.نه امضای مدیرعاملی نه مهری؟گفتم اینطوری که نمی شه که مدیرگلم اومد وگفت انگارخیلی فوری می خواد تاحالاهم که ازما پولی نگرفته چکشو بکش.
گفتم باشه.
واسم عجیب بود.آخه درمورد این آقا ازاولش اینطوری بودکه می گفتن کلا وضعیت مالی خوبی داره.طوری که تادوماه اول حتی نرفته بودتوبانکمون حساب بازکنه که حقوق به حسابش ریخته شه.گاهی هم که ماموریت خارج ازکشورمی ره زیادپیگیر دلارو.. نمی شه ومی گه عیبی نداره نگیرمم واسم ذخیره می شه.
ولی اون روز اون طورعجله ای پول می خواست .پرسیدم واسه چی؟گفت یکی ازفامیلام توبیمارستانه میخوادعمل کنه.
گفتم رقم چکتون بالاست اگه بگیریدش حقوق این ماه وممکنه حتی ماه بعدیتون صفرشه ها.گفت عیبی نداره.
خلاصه چکوگرفت ورفت.
دیروز فهمیدم که اون خیری که دوست عزیزمونو ازبیمارستان ترخیصی کرده اون بوده.این پولو واسه پرداخت هزینه بیمارستان اون میخواسته.![]()
چقدرخوبه که چنین آدمایی هنوز هستن.دیروز بعدظهرتوراه کلاس هی یاداین کارخوبش می افتادم وهی خوشحال می شدم.
آخه این دوتازیادهم همدیگه رونمی شناختن.چون همکارما این چندماه آخرزیادسرکارنمی اومد واین آقا هم تازه ازفروردین استخدام شده.
ولی چقدرخوبه که اینطوراحساس مسئولیت می کرده.
اگه این کارونمی کرداون بیچاره ها باید چه کارمی کردن؟
راستی عیدتونم مبارک.می دونم واسه روزعید پست مناسبی نبود.